کمی از زهرمارِ زندگیم.

مستر مَفلوک!
مستر مَفلوک!



اگر فردا کلیدی داشت؛ آن را به دور ترین نقطه های سرزمینم هدیه میکردم؛ تا امروز؛

ابدی ترین روزِ تاریخ باشد..


زخم ها دیگر توانی برای بر انگیختنِ چِرک هایشان ندارند... هر چند سطحی..

سپیده دم که میرسد؛ از پنجره نگاه میکنم،

یک توپِ چهل تِکه کنارِ جوی آب؛ از آسمان، تمنای بارانِ جاودانه دارد...

خالی از هر محبت، در سکوتِ آمیخته به زهرِ تنهایی؛ غرق میشود.

...

پیرمردی با قلبِ چروکیده کنارش روی زمین مینِشینَد.

پلک هایش در شکنجه گاهِ بیداری به سر میبَرَند و گوش هایش در حسرتِ شنیدنِ ؛

سلام پدر!



اگر سکانسِ غم انگیزه صبحگاهی؛ به دورانی که در آن، عید ها برای پسته های خام با مادر بزرگ به بازار میرفتم بر میگشت؛ شاید در جدا شدن از آغوشِ تخت، اندکی تمایل به خرج میدادم..

یا شاید اگر داشتنِ احساسِ شیرین به یک نفر یا یک خاطره؛ در چند لحظه به تنفر بَدَل نمیشد؛ اکنون صدای خفه ی شهر برایم انزجاری نداشت..

بیشتر از همه ی توپ های چهل تِکه و پیرمرد های چروکیده و خاطراتِ به مضحک بَدَل شده؛

از خودم بیزارم.

که تمامِ ثانیه های بغض ناکم را؛ پای بلوغ ریختند؛

و تنها چیزی که از من میخواستند؛

چیدنِ سفره و شستنِ ظرفِ میهمان ها بود!



.

.

.




نفیسه خطیب پور_ فضای مغز های مسموم شده [email protected]