یخ.

کوری
کوری

امروز که در خیابان راه می رفتم، کمی بیشتر نگاه کردم.

همه چیز را با خیرگیِ خاصی قورت می دادم.

صدای زنی که چند سال پیاده رو های شهر را طی میکند و فقط یک جمله ی معروف دارد:

به خدا گدا نیستم!

نمیدانم.

نمیفهمم.

دنیا را نمیفهمم.

....

بساط میوه فروش ها رنگ های واقعی زندگی را نشان می داد.

- دخترم این خیارارو تازه از سر زمین آوردم نمیخوای؟

+ ممنون.

آنقدر بی حال از کنار گربه ها عبور می کنم که خنده دار است.

باران هم آمد.

همه ی علاف ها به خانه می روند.

چشم چرانی هایشان ارزش خیس شدن ندارد.

...

چند کلاه بیسبالی پشت ویترین مغازه مرا میخکوب میکند.

اما شب است.

دیر است.

باران می بارد.

کرکره های شهر خوابشان می آید.

از مغازه دار می پرسم : خسته نباشید دارین میبندین مغازه ارو؟

سگ محل من نمیدهد.

می خندم.

کلاه هایت را نداشتی خسته نباشیدی هم در کار نبود اما اشکالی ندارد.

می روم.

...

پارک کوچک نزدیک خانه مثل یک زباله در کثافت دست و پا می زند اما دوستش دارم.

در حقیقت گزینه ی دیگری ندارم که دوستش داشته باشم.

دلم برای پیتزاهای بد طعم آن طرف چهار راه تنگ شده است.

ای کاش امشب یکی از پسر های پارک برایم از آنجا پیتزا سفارش میداد و تلو تلو خوران به سمتم می آمد تا نوشخار کردن را جشن بگیریم.

بعد هم تا خرتناق دراگ مصرف می کردیم تا به درگاه الهی دعوت شویم.

خیلی میخواهم بدانم چه طور میتوانم بدون آنکه آدم خوبی باشم، زندگی کنم.

هر بار که به خود آمده ام، جهان مرا تا ماتحت اسید تزریق کرد.

همیشه فکر می کردم که چرا باید مهربانی کنم، اعتماد داشته باشم یا تلاش کنم که ببخشم..

هنوز هم حس میکنم خوب بودن زیبا تر از بد بودن است اما مدتی زندگی مرا از هر لحاظ به خبیث بودن دعوت میکند.

شاید اینبار نوبت من است که با خیال راحت سوژه ای برای مردم باشم تا نسبت به من تنفر داشته باشند.

نمی دانم.

نفیسه خطیب پور.