
از دستانم تا لبخند او
قصهی سازندهی اکسسوری عروس
گاهی لبخندِ یک نفر میتواند تمام خستگیهای جهان را از دلِ آدم پاک کند.
برای من، آن لبخند، لبخندِ عروسی است که در عکسهایش میدرخشد…با اکسسوریای که از میان انگشتانم متولد شده است.
آغاز هر اثر با یک رؤیاست
هر اکسسوری، قبل از آنکه ساخته شود، احساس است.
در دلِ سکوت اتاقم، جرقهای کوچک در ذهنم روشن میشود، تصویری از عروسی که قرار است درشبی خاص بدرخشد.
شاید او را نشناسم، اما حسش را میدانم.عروسی با قلبی پر از هیجان، و نگاهی که به هنر دستان من امید دارد.
از همان لحظه، ساخت آغاز میشود؛
انتخاب سنگها، چینش مرواریدها، لمس ظرافتِ فلز.
هر قطعهی کوچک، گفتوگویی است میان من و رؤیای او.
میان برق سنگ و مروارید و صدای سکوت
در شبهای طولانی، فقط صدای آرام ابزارها میپیچد.
قیچی و پارچه و تور، سیم و مروارید، سنگ و چسب و نخ و سوزن و پر…
گاهی زمان از دستم میرود، چون غرق در جزئیات میشوم .
در خمِ یک شاخه، در انحنای ظریف یک گل، در جلا دادن آخرین نگین، در آخرین کوک یک پاپیون.
میدانم هیچکس آن را نمیبیند،
اما من باور دارم زیباییِ واقعی، همان جاییست که دیده نمیشود.در ظرافت نهایی کار… جایی که عشق، آرام و بیصدا، میان دستانم شکل میگیرد و هنرم را به نمایش میگذارد.
وقتی لبخند عروس را میبینم
و لحظه موعود میرسد.گوشیام روشن میشود و پیامی میآید…وعکسی از عروسی که تاجم را بر سر دارد،یا هر تکهای از هنرم که در وجود او میدرخشد و زیباییاش را دوچندان میکند.
در نگاهش نوری هست که هیچ دوربینی نمیتواند بازسازی کند.میخندد، سرش را کمی پایین میاندازد، و من در سکوت،با لبخندی آرام به تصویر نگاه میکنم.در آن لحظه، همهی خستگیهایم میروند.همه نگرانی ها و وسواسِ کوچک، وهر بیدارخوابی معنا پیدا میکند.
انگار بخشی از من، در لبخند او زندگی میکند.
هر لبخند، دلیلی برای ادامه دادن
ساخت اکسسوری برای من فقط یک کار نیست؛نوعی ارتباط است، گفتوگویی میان دو دلِ ناآشنا.من نمیدانم او در آن لحظه به چه فکر میکند،اما مطمئنم حسِ رضایت در دل و نگاه او به وجود من انتقال مییابد.گاهی از خودم میپرسم چرا هنوز با همان شوق،هر سنگ و سیم را با دقتِ اولین بار لمس میکنم؟
پاسخش ساده است:
چون در پایان هر مسیر، لبخندی هست که ارزش تمامِ تلاشم را دارد.
شاید دستانم مرواریدها را کنار هم نشاندهاند،
اما قلبم بود که لبخندش را ساخت. 🤍