ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه‌م
فاطمه‌مقرار بود از تجربیاتم در مسیر رشد فردی و کار بنویسم، اما الان مینویسم تا زنده بمونم(:
فاطمه‌م
فاطمه‌م
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

این روزا

این روزا، سوگ عمیقی رو با خودم حمل میکنم. خیلی وقتا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم...
چند روز پیش، خانواده میخواست بچه ها رو ببره سفر. من نمیخواستم برم. حس میکردم دارم به خون های ریخته شده خیانت میکنم و حس گناه داشتم. خواهر کوچیکم بهم گفت دوست داره همراهش باشم و رفتم باهاش...
حال عجیبی بود. هر جا میخندیدیم، میرقصدیم یاد اونایی که نبودن میوفتادم. و دلم میگرفت...
به خواهرم نگاه میکردم و لبخند میزدم. دلیل خنده من توی این روزاست و یاداوری من که به زندگی وصل باشم و تلاش کنم. کنارش یاد و غصه خون های ریخته شده رو توی دلم زنده نگه دارم. همراهشون گریه کنم و مسیر رو پیش ببرم...

۹
۲
فاطمه‌م
فاطمه‌م
قرار بود از تجربیاتم در مسیر رشد فردی و کار بنویسم، اما الان مینویسم تا زنده بمونم(:
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید