ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه‌م
فاطمه‌مقرار بود از تجربیاتم در مسیر رشد فردی و کار بنویسم، اما الان مینویسم تا زنده بمونم(:
فاطمه‌م
فاطمه‌م
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

ترس و ابهام

من تو یه خانواده سنتی و مذهبی به دنیا اومدم. قبلاً چادر رو برای پوششم انتخاب کرده بودم، دوستش داشتم و نمازم رو هم می‌خوندم.
بعد از قیام مهسا، دیگه نخواستم و نتونستم چادر بپوشم. حالم فوق‌العاده بد بود و برش داشتم. نماز هم نخوندم.

حالم از خدای مشترک من با بقیه به هم می‌خورد و نمی‌تونستم بپذیرمش…
(به چالش‌هایی که این مدت با خانواده سر تغییر عقایدم داشتم اصلاً کاری ندارم.)

بعد از سه سال دوباره نمازم رو شروع کردم، ولی بعد از ۱۸ دی دوباره گذاشتمش کنار.
فکر می‌کنم ایمانم به بیدی وصله که با هر بادی می‌لرزه. برام عجیبه، نمی‌فهمم چه وضعیه. این خدا چرا تو کتابش همش تهدید می‌کنه، اما کشته شدن این همه آدم تو فرهنگ‌های مختلف رو می‌بینه و دم نمی‌زنه؟ نمی‌فهممش.

جدا از اون، این مدت ذهنم خیلی درگیره که حجاب رو بردارم. انگار نمی‌خوام هیچ اشتراکی داشته باشم. حس می‌کنم منم دخیلم و وقتی حجاب می‌کنم، نسبت به خودم حس بد می‌گیرم.

پوشیدگی رو دوست دارم؛ یه جورایی مدل لباس پوشیدنم هم همونه، فقط سبکش فرق می‌کنه. مرزبندی، قوانین انسانی اسلام و نکات تربیتیش رو دوست دارم. نماز خوندن و خلوت کردن با یه چیزی که من اسمش رو می‌ذارم خدا، انگار یه منبع قدرت درون و بیرونه… عبادتش رو دوست دارم.
اما نمی‌تونم. حالم بد میشه، خشم دارم و عصبانیم. بعضی وقتا به خودم میگم حتی به قبله‌ای که بقیه سجده می‌کنن هم سجده نمی‌کنم.

می‌دونم غیرمنطقیه. فرض کن تو جنگ ایران و عراق، عباس بابایی می‌گفت من به قبله‌ای که صدام سجده می‌کنه، سجده نمی‌کنم. صدام از نسل پیامبره و اینقدر کثیفه، پس دینشون خرابه و نمی‌خوامش. مثلاً می‌گفت عجب خدایی، می‌بینه مردم ایران دارن پرپر میشن و تکه‌تکه میشن ولی فقط نگاه می‌کنه. من همچین خدایی رو نمی‌پرستم…

اما عباس بابایی اینو نگفت و نکرد. انگار بین چیزی که می‌دید، کاری که می‌کرد و عقایدش یه فاصله‌ای بود…

چرا من لج می‌کنم؟ نمی‌دونم.
بقیه شهدای جنگ ایران و عراق که برای ایران کشته شدن، چه مدلی نگاه می‌کردن و چه مدلی فکر می‌کردن که بازم خدا رو قبول داشتن و می‌پرستیدن؟ نمی‌دونم…

راستش می‌ترسم. می‌ترسم شبیه بابام بشم، شبیه بقیه دیندارهایی که از ترس تاول‌های پاشون جرأت برگشتن و دیدن مسیر رو ندارن. شبیه اونایی که چسبیدن به عقایدشون و بقیه رو شیطان می‌دونن…

می‌ترسم…

۵
۳
فاطمه‌م
فاطمه‌م
قرار بود از تجربیاتم در مسیر رشد فردی و کار بنویسم، اما الان مینویسم تا زنده بمونم(:
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید