دخترک، مشق های مدرسه ش رو ننوشته بود اما به مامانش گفته بود نوشته.
اونا رو مدرسه نبرده بود. به معلمش گفته بود جا گذاشته...
مامانش برای تنیبه، بهش گفت چون دروغ گفتی گوشی رو امروز بهت نمیدم. تمام!
خیلی عصبانی بود، بی ادبی و اعتراض میکرد
باهاش صحبت کردم و قصه ضحاک رو یاداوری کردم...
بهش گفتم ببین، تو یک کار دیگه کردی، و یک چیز دیگه گفتی. یعنی واقعیت رو نگفتی. پس دروغ گفتی.
دروغ گفتن کار اشتباهیه. میدونی چرا؟
چون وقتی دروغ میگی، یک لکه سیاه توی قلبت میسازی.
اگر متوجه لکه سیاه نشی، یه روز میشی شبیه ضحاک. ضحاک پسر باهوش و مهربونی بود. اما وقتی پدرش رو کشت تا پادشاه بشه، یه لکه سیاه توی قلبش ساخت، متوجه لکه نشد، سعی نکرد اشتباهش رو جبران کنه و ازش درس بگیره.
به جاش؛ کارهای اشتباهش رو ادامه داد تا کل قلبش سیاه شد و بنده شیطان شد.
خدا به ضحاک یک هدیه ارزشمند داده بود، قلب پاک و تمیز اما ضحاک نتونست ازش مراقبت کنه و قلبش سیاه سیاه شد.
مامانت، تو رو تنبیه کرد و گوشیت رو گرفت تا متوجه کارت بشی. چون میخواد تو، صادق، مسئولیت پذیر و مهربون باشه. مامانت میترسه قلب دخترش سیاه بشه. برای همین این کار رو کرد...
وقتی منطق کار رو شنید، متوجه شد، قانع شد و رفت مشق هاش رو نوشت....
دلم برای دخترک سوخت. دختر باهوش و خیلی منطقی ای هست. لازمه احساساتش دیده و پذیرفته بشه و شنیده بشه. کاش درست تربیت بشه...