این چند روز، روان من واقعا به هم ریخته و از همه مهمتر، خوابمه! به شدت خوابم میاد اما خواب نمیرم، همش از خواب میپرم و کابوس میبینم، خوابم اصلا عمیق نیست و وقتی بیدار میشم به شدت خسته ام. اینا نشونه فرسودگی و اضطراب زیاده.
در همین حین، طولانی ترین PMSم رو میگذرونم که به لطفش روانم سابیده شده. بدنمم همینطور.
به شدت استانه تحمل و صبرم پایین اومده، میل هیچی ندارم جز خواب. و نمیتونم بخوابم!
وقتی میرم توی PMS میدونم باید از جنس مذکر دوری کنم؛ احتمال اسیب دیدنشون وجود داره چون اصلا حال و حوصله شون و گاها دیدنشون رو ندارم. صبرم پایینه و اگر ذره ای حرف غیر منطقی یا خارج از مسئولیت پذیری یا حرفی که محدوده نیاز من به ازادی رو به خطر بندازه بشنوم، با روی خیلی خیلی جدی و به شدت منطقی خودم که از دید بقیه به شدت بی ادبانه، ترسناک و بی رحمه برخورد میکنم. عین یک قاتل بی رحم واقعیت رو پرت میکنم تو صورتشون و محکمممم سیلی واقعیت میزنم.
هنوز نتونستم این ویژگیم رو کنترل و درمان کنم. برای همین سعی میکنم از موقعیت اجتناب کنم. راستش فرصت نشده توی جلسات تراپی درموردشون صحبت کنیم.
و گس وات؟ بابام یه مدت گیر داده به من و فاینالی دیشب دعوامون شد!
دیشب سر سفره بلند خندیدم و بابا گفت؛ صدات رو بیار پایین. من هم گفتم نمیخوام! و این شروع دعوا بود.
بهم گفت تو بلد نیستی مثل ادم حرف بزنی؟ منم گفتم خودتون چرا مثل آدم حرف نمیزنین که همچین توقعی داری؟
عصبانی شد و گفت خجالت نمیکشی به پدرت میگی مثل ادم حرف بزنه؟ به پدرت میخوای یاد بدی؟ ( مثل همه والدین ایرانی فاز پدر بدبخت برداشت که تا الان چه کارهایی کرده، چه سختیایی کشیده و اینم دستمزدشه) با یک سری توهین دیگه.
بعد گفت باید توی اتاقت شام بخوری و اجازه خندیدن تو خونه من رو نداری( دست گذاشت روی نیاز من به ازادی)
و منم گفتم اصلاااا روان و توان صحبت با شما رو ندارم یه چند روزی از خونه میرم بیرون و تامام...
توی خونه ما نباید با بابا اینجوری حرف زد. اون ادم منطقی و مودبی نیست. قدرت دستشه و چند بچه کوچکتر از من هم هست که ممکنه از من یاد بگیرن و اگر اونا مثل من حرف بزنن، صد در صد کتک میخورن...
میدونم بابا هیچ وقت نمیره درمان بشه و همینه! اما در هر صورت بابامه و میدونم چقدر زحمت کشیده و چقدر قلبش از این مکالمه شکسته. به شدت نگرانشم ولی نمیخوام ببینمش یا باهاش صحبت کنم فعلا(((: