ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه‌م
فاطمه‌ماز تجربیاتم در مسیر رشد، یادگیری و کار برای ساخت " من قوی‌تر" می‌نویسم
فاطمه‌م
فاطمه‌م
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

سووشون!

ذهنم پر از غباره، خاکستری خاکستری...

یه روز یه نفر بهم گفت: تو تنها ادم سالم اون جمعی، قبل از اینکه اسیب ببینی و دیوونه بشی، فرار کن!
انگار محیط پیرامونم همینقدر سیاهه، چه پیراون داخلی چه پیرامون خارجی به عنوان یه ایرانی!

چند روز پیش بود که یک نفر رو مخفیانه بردم بیمارستان چون خودکشی کرده بود چون پدر و مادرش نباید متوجه میشدن، تراپیستش زنگ زد و من شنوای چالشهای اون یک نفر بودم جای والدینش، بعد هم کلی جنگ و دعوا روانی با والدینش داشتم...
چند روز پیش یک نفر مست کرد و چندین و چند خانواده رو به هم دوخت و پیوندی داد که به نظر قراره تبعاتش به من بخوره!!
در کنار همه اینها قلبم برای ایرانمم پاره پاره میشه که ای کاش من هم برای اعتراض میرفتم که ای کاش ایران من بمونه... به خودم دلداری میدم ایران سختی های زیادی رو دیده، ادمای زیادی ناخواسته توی این خاک به دنیا اومدن و توی بازه تاریخی بدی زندگی کردن( نه برای زیستن و تعالی برای زنده بودن) در نهایت بعد یک زندگی نباتی مضخرف مردن(((:
احتمالا تو هم در این بازه تاریخی ایران هستی، زنده ای برای زنده بودن نه برای رشد کردن، یک چشمت همیشه اشکه و عزادار جوونایی هستی که مردن و یک جشمت خونه برای ارزوهات و رویاهات که جلوت پر پر میشه و انگار کاری ازت برنمیاد..
گرونی افسارش رو دور گردنت انداخته . تو هم " ماااا ماااا" کنان میدوی دنبالش تا زنده بمونی! هر دفعه ذهنت دنبال اینه چی رو از زندگیت حذف کنی، چطور از کیفیتش کم کنی تا فقط زنده بمونی! کل ظرفیت مغزت رو گذاشتی روی گرونی، قیمت ها و زنده موندن بیشتر. چه زندگی شیرینی...!

در کنار همه اینا، با خانواده ت دست و پنجه نرم میکنی، که فلانی روان فلانی رو خراب نکنه، اون یکی خودش رو نکشه، اون یکی زارت بچه نیاره و بچه رو به فنا بده و علی اخر... انگار اینه زندگی!

تو این سیاهی زندگی، یک نفر هست که عمیقا برام عزیزه و جونم انگار بهش بنده انگار امیدم برای ادامه این زندگیه و از روزی که همه چی قطع شده، من از استادم هیچ خبری ندارم... امیدوارم سلامت باشه و امیدوار...

توی این روزای خاکستری زندگی، من هم به طناب امیدواری خنچ انداختم، کتاب میخونم، وزرش میکنم، فیلم میبینم و خونه رو تمیز میکنم در کنارش به عزای جوونایی نشستم که این روزا توی خون غلت زدن؛ به فکر جوونی از دست رفته ام و غصه ایرانم رو میخورم...

زندگی
۷
۲
فاطمه‌م
فاطمه‌م
از تجربیاتم در مسیر رشد، یادگیری و کار برای ساخت " من قوی‌تر" می‌نویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید