یک ماه از اخرین جلسه مشاوره ام گذشته بود و بلخره امروز تونستیم جلسه برگزار کنیم. بهم گفت تو دقیقا در قله کوه سوگ ایستادی حتما نباید سوگواری بیرون اومدن از رابطه عاطفی و از دست دادن یک عزیز باشه. تو توی کارت جون و زمانت رو گذاشته بودی و با غصه و ناراحتی اومدی بیرون. بچه ای که بزرگش کرده بودی رو گذاشتی سر کوچه و اومدی خونه. حق داری سوگواری کنی و همه علائمی که داری منطقیه
اما تو انتخاب کردی که افسردگی نکنی. کارهایی که برای خودم کرده بودیم رو شمردیم و بررسی کردیم. بیشتر از هر زمان دیگه ای برای خودم وقت گذاشته بودم، به خودم، جسمم و روانم رسیده بودم. اما چرا اینقدر حس عقب موندگی دارم؟ چون همیشه 100 درصد توانم رو میذاشتم اما اینجا از 100 درصد استفاده نکردم ولی برای خودم وقت گذاشتم
گفت مغز من عادت کرده به اضطراب. اگر محیط باعث اضطراب نشه، خودم خنجر برمیدارم تا خودم رو به فنا بدم و باعث اضطراب بشم.
ذره ذره عزت نفسی که ساخته بودیم به فنا رفته. دوباره باید بسازیمش...
فقط میدونم میگذره این روزا. صبح میشه این شب، بلند میشم مجدد.
صبر میخواد و صبر...