ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه‌م
فاطمه‌ماز تجربیاتم در مسیر رشد، یادگیری و کار برای ساخت " من قوی‌تر" می‌نویسم
فاطمه‌م
فاطمه‌م
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

طلاق کاری و سوگ!

توی پادکست طبقه 16، بابک میگفت: من همیشه یه جمله ای دارم که میگم سر بز رو ببر. اگر دیدی به چیزی وصل شدی و چسبیدی بهش، سرش رو ببر و آزاد شو...
خیلی شبیه حکایت من بود... من به کارم چسبیده بودم. توی سه سال و نیمی که بودم کمتر از سه بار مرخصی گرفتم و همیشه بودم نه برای اینکه بگم آهای خانم و آقای مدیر ببینین من هستما! نه! بیشتر از سر وظیفه و مسئولیت و علاقه ام به کار بود... شیفته یادگرفتن، کمک کردن و دیدن نتیجه کار بودم
به حدی به کار چسبیده بودم که حتی شب ها هم خوابش رو میدیدم و مسائلش رو حل میکردم...

اما چرخ گردون به جایی رسید که محکوم شدم به کارمند پررو و بی ادبی که داره آسیب میزنه و رفتنش سود بیشتری داره تا موندنش...
یادم که میاد گریه م میگیره و الان نمیخوام در موردش بنویسم
بیشتر میخوام از احساساتم بگم، تقریبا یک ماه و نیم گذشته، این مدت علائم من با سوگ یکی بود انگار که از پارتنرم طلاق گرفتم، به همون اندازه غصه خوردم و گریه کردم. بارها ناخودآکاه بلند شدم و رفتم پای سیستم برای کار و یه هو یادم اومد من دیگه نیستم(((:

با هر چیزی که منو یاد کار انداخت، دلم لرزید و چشمام خیس شد، مهم نیست کجا. وسط یک جلسه رسمی، وسط رانندگی، دیدن فیلم یا زیر دوش حموم، با دیدن یک نشونه دلم میلرزید و اشک از گوشه چشمم آروم آروم مسیرش رو پیدا میکرد!!

اگر من خواننده این متن بودم، میگفتم آخی! چقدر نویسنده این متن خره! اما خب خودم نویسنده ام و بله! خری هستم که این احساسات رو با تموم شدن کارم تجربه کردم. دوره سوگم احتمالا زمان میبره تا اون موقع میتونم خودم رو بغل کنم، صرفا مشاهده کنم و یاد بگیرم... 💔

کارطلاقسوگ
۲
۰
فاطمه‌م
فاطمه‌م
از تجربیاتم در مسیر رشد، یادگیری و کار برای ساخت " من قوی‌تر" می‌نویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید