چرا ترک کار قبلیم اینقدر برام تلخه؟
چرا هر بار یادش میافتم اشکم سرازیر میشه و حس میکنم دارم دوران سوگ رو میگذرونم؟
این مدت خیلی بهش فکر کردم...
قبل از شروع اون کار، روزهای فوقالعاده سختی رو داشتم. حدود یک سال بود زیر فشار وحشتناک خانواده بودم؛ تحقیر، توهین، حرفهای زشت. رفتارهایی که انگار میخواستن عقدههای خودشون رو خالی کنن. به جایی رسیده بودم که نفس کشیدن برام سخت بود. گم شده بودم. نه توان موندن داشتم، نه رفتن. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. تبدیل شده بودم به عروسک خیمهشببازی فقط برای اینکه آرامش ظاهری برقرار باشه تا فحش و تحقیر نشنوم
محیط کاملا سمی بود. آزادیم محدود شده بود. حق رفتوآمد آزاد نداشتم. بیرون رفتن با اجازه و فقط در مسیرهای مشخص بود. با کوچکترین مخالفت، تهدید میشدم که منو از خونه بیرون میکنن یا گوشی و لپتاپم رو میگیرن. ترس و اضطراب شده بود همدم همیشگیم.
بعدها حتی نفس کشیدن هم سخت تر شد؛ یک روز تهمت خیلی خیلی زشتی شنیدم، کتک خوردم و تهدید به مرگ شدم برای کارهایی که هرگز انجام نداده بودم؛ اونجا نقطه پایان من شد و تصمیم به خودکشی گرفتم. رفتم سمتش، اما موفق نشدم💔
صبح اون شب سیاه، انگار نور تابید به زندگیم. یک نفر پیام داد و بهم زنگ زد چون شماره رو نمیشناختم جواب ندادم. از خواهرم پرسیدم این کیه؟ گفت: این همون استادی نیست که دورههاش رو میدیدی؟
و بله. استاد من بود! معجزه من. نوری که روی زندگیم تابید و شد نقطه شروع من برای اون کار✨
با شروعش، به زندگی برگشتم. واقعا برگشتم. تغییر کردم. تونستم مرزهای سالم و مشخصی بذارم تا محیط خانواده کمتر برام سمی باشه. استادم، اولین نفری توی زندگیم بود که بهم اعتماد کرد، بدون منت و چشم داشت برام وقت گذاشت و کنارم بود( درسته تمام وقتی که میذاشت برای بیزینس خودش بود چون من کارمندش بودم اما به نظرم اولین نفر واقعی توی زندگی من بود) جدای از اینکه اون کار برای من نور شد، برای زندگی دوستان و عزیزانم هم نور بود و تاثیرش رو دیدم. برای همین با عشق و با تمام وجودم براش وقت میذاشتم بیشتر از چیزی که وظیفه ام بود...
اون کار باعث رشد من شد، کمک کرد خودم رو بهتر بشناسم، یاد بگیرم، آدمهای باکیفیت پیدا کنم، شجاعت خروج از دایره امن رو داشته باشم.
برای همین اینقدر برام بزرگه و دلیل سوگ و غم منه...
از شروع اون بیزینس کنارش بودم و باهاش رشد کردم. اون هم کنار من بزرگ شد. انگار بچهم بود. رفتنم تلخ بود. بعضیا منو متهم کردن به پررویی و بیادبی. حتی جواب خداحافظیم رو ندادن. این قلبم رو شکست؛ طوری که انگار یک حفره عمیق وسط قلبم ایجاد شد. اولین سوگ واقعی زندگیم رو تجربه کردم. خروجم خلاف تمام آموزشهایی بود که دیده بودم، خیلی غیرحرفه ای پیش رفت و غم من رو بیشتر کرد اما بازم دلم براش تنگ میشه گاهی وسوسه میشم برم کاری رو دست بگیرم و کمک کنم...
هعی...
سوگ نتیجه عشق زیاد و عمیقه. من این عشق رو با دردش بغل کردم. سعی میکنم نگاهش کنم، بپذیرمش و مسیر جدیدم رو پیش ببرم. هرچی باشه، مدیون استادم هستم. مدیون نوری که به زندگیم تابید...