همیشه اختلاف عقیده توی خانواده ما بوده. خونه ما شبیه یک دیکتاتوری کوچیکه. ما یاد گرفتیم هر کس قدرت داره، حرف اخر رو میزنه و باهاش وارد بحث و مکالمه نشیم. وقتایی که با بابا بحثم میشه بهش میگم تو پتانسیل داشتی از داعش ترسناک تر بشی!!
ما یاد گرفتیم عقایدمون رو برای خودمون نگه داریم تا رابطه مون خراب نشه. یعنی تا حد امکان با هم سر مسائل دینی یا سیاسی حرف نمیزنیم تا اون طناب پوسیده رابطه بمونه.
سخته ها. اصلا ساده نیست. یکی نوشته بود هیچ کس نمیفهمه ماهایی که تو خانواده مذهبی و سنتی بزرگ شدیم تو این روزا چه فشاری رومونه. ادمایی رو مبینیم که هم دوستشون داریم هم متنفریم ازشون!!
من دقیقا همین احساس رو دارم. اصلا اعصاب و روانم نمیکشه با کسی بخوام صحبت کنم یا بحث کنم. کافیه طرف یک کلمه پس و پیش بگه، سریعا حذفش میکنم. برام میک سنس نمیکنه کسی اینقدر سرش رو تو برف کرده باشه
اما دقیقا بابا جزو همون گروهه. از تغییر میترسه. نمیخواد ببینه. نمیخواد بشنوه. سرش تو برفه. و به ما توهین میکنه و میگه عقل ندارین و نمیفهمین.
من عصبانی میشم و کلااااافه میشمممم. سعی میکنم اصلا باهاش ارتباط نگیرم و وارد بحث نشم که بی ادبی نشه و بحثی پیش نیاد. خیلی حس مضخرفیه دوست داشتن و نفرت باهم!!