ببین غمم را ببین چه هست در چشمانم
ببین غمی هست بلرزاند بغض سنگ را هم
نقابی بر چهره گذاشته که از جنس سنگه
نقابی سفت و سخته که از جنس سنگه
چه راحت غم هایش را پنهان میکند او
احساسی که از قلبش سرازیر شده در
دلش هست مثل هیاهو
حال که جنس مغزش از سنگه
قلبش را ببین چه بغض آلوده
دیوارهای سنگی قلبش را نابود خواهم کرد
و آن را نجات میدهم از حصار این درد
بتادین زخم هایش خواهد بودم
ترمیم میکنم زخم های قلبش را من
خواهم شد مرحم
زخم های قلب بسیار است ولی زخم قلب او قابل، شمارش نیست؛
نگاه کن به چشمانش که، از احساس خالیست؛
نگاه کن به بغضی، که در قلبش جاریست.
شعر: (( قلب سنگی ))