ویرگول
ورودثبت نام
رویا پرداز
رویا پردازهیچ چیز جز کلمات راز های من را نمی دانند!؟
رویا پرداز
رویا پرداز
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

می خواهم رهایی را تجربه کنم

من می خواهم رها شوم ...

من می خواهم رهایی را تجربه کنم ... .. هنگامی که انگشتانم را روی کلاویه های سیاه و سفید پیانو ی کنج خانه می رقصانم ...

من می خواهم رهایی را تجربه کنم ... در تک تک زمان هایی که در رویا هایم اوج میگیرم و پرواز می کنم ... و تو را میبینم که روی ابری سفید خانه داری ...

من می خواهم رهایی را تجربه کنم .... در آن زمان هایی که عشق به قلبم تلنگری میزند تا تو را به یادم بی اندازد ... می خواهم نترسم ... از عشقت نترسم ... از دوست داشتن دوباره ات نترسم ... و باری دیگر دیدگان عشق را رویت بدوزم ... نه دیدگان ترس و وهم را ....

می خواهم رهایی را تجربه کنم ... وقت هایی که آهنگ عاشقانه ای را زمزمه میکنم و یا فریادش می کشم....

وقت هایی که یک فنجان قهوه می خورم و به یاد چشمانت می افتم .... آخ که نمی دانی دلم چقدر برایشان تنگ شده ...

دلم برای اینکه ... بدون ترس از آینده و وضعیت سخت و دردناک دگر عشاق یادت کنم لک زده ...

می دانی ... می خواهم رهایش کنم ... هر آنچه که مانع پروازم میشود ... دیگر بس است ترسیدن ... من آمده ام که یک مسیر حدید خلق کنم ... من اولین هستم پس اهمیتی ندارد چه کسانی در برابرم ایستاده اند‌...‌

شاید من بتوانم بالاخره عشق را به دنیا بازگردانم ... چیزی که خیلی وقت است فراموش کرده اند ...

خیلی ها از ایمان و خلق و دوست داشتن خود می گویند...

که همه درست است و واقعا جای شکر دارد که آگاهی به این موضوعات در خانه همه را زده و خودش را جا کرده است ....

اما پس عشق چی ؟

چه کسی می تواند در این زمونه بی باکانه بگوید عاشق شوید ....‌ آهای مردم ... از معشوق خود نهراسید ... از دوست داشتن بی قید و شرط نترسید .... که او همانند آینه ی شماست ... اگر معشوق درستی را برای خود برگزیدید که همان نیمه شما است ...‌ از دوست داشتنش نترسید که هر چه به او عشق ورزید به خودتان نیز بخشیده اید

چه توقعی میشود رفت ... من خود هم در گیر این دنیای همچون تندر امروزی که کار ها به سرعت انجام میگردد شده ام ...‌ و از جایی به بعد به خود آمدم و دیدم ... از ترس آینده ای که خودم با تخیلم خلق میکنم ،شروع به ترسیدن کردم ...

همان وقتی که شیرین از فرهادش دلچرکین شد و من نیز از فردا روزی که فرهادم ..... فرهاد بی خبر از شیرین ام هم اینگونه شود ترسیدم ....

و دیگر درماندم از غرق شدن در دو چشمانت که مبادا من بی رحمم ... چون که شیرین که دوستم ... مانند خواهرم باشد ..، از فرهادش بی زار و بیمارست و من غرق چشمان فرهادم شوم ....

به نظر بی معناست... نمیدانم این حس انسان دوستانه ام است که چون شیرین بی معشوق مانده من هم از معشوق گریزم یا که چیست ؟

خود نیز نمی دانم ... می ترسم که جلوی شیرین زخم خورده با عشق به تو نمک به پاچم به آن زخم و آه شیرین روزی دامنم را بگیرد ....

ولی بی معناست.... چون شیرین داستانی برای خود دارد من نیز داستانی برای خود .... شیرین نسبت به آنچه که دارد در درون در بیرون ز او درسش می دهد تمام ناگواری هایش .... من خود را به خدا سپرده ام از کار های او برای عشق شیرین سر در نمی آورم ولی یقنن درست است ... و حالا که نفس های آخر زمستان و سال کهنه است ....

می خواهم باز به تو باز گردم.... باز به عشق ... ترس هایم را رها کنم و بی قید و شرط دوست بدارم... و سبک بار تر در نسیم تازه و نو بهاری سبک بال شوم ...

می خواهم امسال را سال خودم کنم ....

مانند همیشه ایمان دارم به زمان الهی .... خدایم هرگز دیر نمی کند ....

می خواهم رهایی را تجربه کنم .......

۰
۰
رویا پرداز
رویا پرداز
هیچ چیز جز کلمات راز های من را نمی دانند!؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید