ویرگول
ورودثبت نام
m_13917607
m_13917607
m_13917607
m_13917607
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

اولین نوشته

این اولین نوشته ای هست که در جایی مینویسم که بقیه می تونن بخونن و نظر بدن و راستش تا الان می ترسیدم این کار رو بکنم ، به این فکر میکردم که اگه نظر بقیه منفی باشه میتونم افکار مخربمو کنترل کنم ؟ یا اگه ذهنمو درگیر کنه چی ؟

اما به هر حال تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده این کار رو بکنم.میخوام با این کار یکم خودمو از فشار زندگیم رها کنم.

اگه بخوام از حال و احوال این روزهام بنویسم باید بگم که حس میکنم افتادم توی آب ، و توی اعماق گیر کردم و با اینکه راه حل های موجود رو می تونم روی آب ببینمشون ، دستم بهشون نمیرسه.

من چند ماه دیگه کنکور دارم.درد دارم،دردهای الکی. رنج هایی که هیچ وقت به رسمیت شناخته نشدن.رنج هایی که درمقایسه با رنج های اطرافیان هیچن و همین بیشتر باعث رنجه .زندگیم کاملا بی معنی شده . بدجور گیر کردم. مدام فراموش میکنم و گذر زمان یا روزها رو متوجه نمیشم . اتفاقات به راحتی توی ذهنم کنار میرن و ذهنم شروع میکنه به گیر دادن . گیردادن به اینکه چاقم، به اینکه زیبا نیستم ، به اینکه چشمام خیلی ضعیفن . به اینکه حتی دیگه اوضاع درسمم خوب نیست . در واقع افتضاحه. من نمیتونم اتفاقی که خودم باعث و بانیش هستم رو قبول کنم. اتفاقی که همه هویتم رو خرد کرد . من هیچ شدم. اونقدر خودمو با این و اون مقایسه کردم و ذهنم درگیر افراد دیگه شد که خودم گم شدم.

به کوچکترین چیز ها توجه الکی میکنم . وقتی توی اتاقمم و خانوادم اون بیرون دارن زندگی رو پیش می برن ، اینطور فکر میکنم که اونا مخصوصا پدرم به هر صدایی در اتاقم توجه میکنن. مثلا وقتی روی تختم دراز میکشم و اون صدای لعنتیش در میاد وقتی تکون میخورم، با خودم میگم الان فکر میکنه که دارم مثل همیشه وقت تلف میکنم و درس نمیخونم و به درد نخورم . وقتی که از اتاقم خسته میشم و بهشون پناه می برم تا کمی به حرفاشون گوش بدم و پیششون باشم حس میکنم فک میکنن باز اومدم وقت تلف کنم . وقتیم که میرم توی اتاقم هم همینطور .این افکار غیر قابل تحمل شدن . اونقدر به جای آدما فکر میکنم که دیگه ازشون بدم میاد.

من خستم . از همه چیز . از کارای ساده ای که به بهانه انسان بودن باید انجام داد . از حموم رفتن ، از دستشویی رفتن ، از نفس کشیدن . من به شدت خستم و این خستگی هیچ جوره رفع نمیشه . آدمای اطرافم مدام بهم گیر میدن که چرا کاراتو انجام نمیدی ، چرا اینقدر نامرتبی ، چرا اینقدر بی نظمی و من دیگه واقعا جوابی ندارم .

تنهایی داره خفم میکنه . هیچ کسی نیست . هیچ کس حتی خودم . حتی اگه کسی هم باشه باز هم حرف زدن دردیو دوا نمیکنه . با خوشی های کوتاه سعی میکنم حس زندگیو به خودم برگردونم و به روال عادی برگردم ولی تلاشام بی فایدن .

امید دارم این نوشتن کمی خالی ام کرده باشه .

د

بی نظمی
۱۰
۶
m_13917607
m_13917607
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید