ویرگول
ورودثبت نام
محمدی
محمدی
محمدی
محمدی
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

ساحل

خنکی شن های نرم و ماسه های فرح بخش زیر پاهایم ، نمی توانند از گرمای درونم بکاهند ، اشک هایم به دریا می ریزند و صدف های ساحل همانند صوفیان نی زن ، نجوای غم انگیز اما دل انگیزی را می نوازند که به گوش گل های بنفشه و سوسن می رسد . ساحل ، دریا چون فرزندت با آن دل بزرگ اش در آغوش تو آرام میگیرد، دل کوچک من چه کند که آغوشی به بزرگی تو ، جز خدا ، برایش نیست ؟

میدانی ساحل ، خاک تو راحت و نرم است و انسان را یاد قلب های کودکان می اندازد ، اما صخره های سنگی آنطرف ، مرا یاد اخم آدم بزرگ ها می اندازد ، صدف های هزار رنگت را به عاشقی می بخشی تا با آن ظریف کارانه گردنبندی از جنس عشق بسازد و به باور من دل تو از دریا بزرگتر است .

کاش انسان ها هم از جنس ساحل بودند ،«انسان های ساحلی » ، قلبشان پر از خنده و شادی و اشک و غم بود ،اما آرام و صبور به زندگی ادامه می دادند، تو مکان مقدسی هستی که به عبادت کنندگان آرامش می دهی.

آخرین نفری هستی که غروب خورشید را میبینی و اولین نفری که طلوعش را ، من هم چون تو ، حتی روزی که چشمانم را ببندم ، باز هم دامان سپید صوفیان دوره گرد بر باد خواهند نشست و روح مرا هم با خود خواهند برد.

ساحل ، به تو و برای تو آهسته گفتم تا آسمان نداند ، در خانقاه تو دستان من در دستان خداوند قرار میگیرد و تو جمالی از جلوه های خداوندی که اشک های خورشید و ناله های ماه را میبینی ، کاروانسرایی که به دست مسافران راه حقیقت جرعه ی آبی می دهی ، ساحل تا جانی در بدن هست و روحی در این پیکره ی آزرده ، باید تو را دریابم و برایت درد و دل کنم ، چه محرابی از تو زیباتر که پاک ترین محرابی

غروب خورشید
۳
۰
محمدی
محمدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید