پیدا کرذن عنوان برای نوشته هایم سخت ترین کاری است که به من می سپارند . هیچ چیز نمیدانم . اینکه آیا فردا سپیده دم را میبینم ؟ غروب خورشید را میبینم ؟ لبخند خواهرم را چه ؟ شادی درونی ام چه ؟
روزهاست دیگر احساس خوشحالی ندارم . معمولا وقتی به این خانه می ایم آنقدر غم هایم زیاد است که کمبودشان گاهی اوقات باعدث خوشحالی آنی میشود .
من اینجا برای فرار از اینکه آدم خوشحالی نیستم دست به هرکاری میزنم .
کلاس زبان میروم ، باشگاه میروم و جدیدا میخواهم کلاس موسیقی سازی را بروم که از صدایش متنفرم!