تو قسمت اول از فرندز، ریچل تو لباس عروس به باباش تلفن میکنه و در توضیح رها کردن جشن عروسیش میگه "انگار همه زندگیم بهم گفتن تو یه کفشی ولی اگه من نخوام کفش باشم چی؟ اگه بخوام کیف یا کلاه باشم چی میشه؟". بعد صدای اون خندههای اعصاب خوردکن میاد و حرف عوض میشه.
ریچل در گذر سالها به اون کیف یا کلاهی که دلش میخواست تبدیل میشه؛ از نوع دلخواهش که تا ابد دوستش داری و بهش غبطه میخوری. دوست دارم فکر کنم منم یه روز پشت تلفن به یه نفر میگم با اینکه خیلی دیره اما فهمیدم میخوام تو زندگیم کی باشم و واسه چی سگدو بزنم. حتما اون موقع زندگی قابل زیستنتر میشه چون
Real life sucks but you can't help loving it.
متن متعلق به بنده نیست.