برای کودکی که کودکی نکرد!

:)
:)



چشمانم بسته است..نفس عمیقی میکشم و حین طی کردن مسیر خانه تا مدرسه به نخستین روزی می اندیشم که پای به آنجا گذاشتم!!

زمانی که فقط ۷ سال داشتم .. اما یک کیف پر از کتاب های دشوار..مانتویی تا زیر زانوانم و مقنعه ای بلند انتظارم را می کشید!!

تا پای به جایی بگذارم که..

در زنگ استراحت و به هنگام گرگم به هوا با دوستانم باید باد گیسوانم را به بازی می گرفت .. اما مقنعه نه تنها این اجازه را نمی داد بلکه دویدن را برایم دشوار تر می کرد!!

جایی که ترس از معلم به حدی زیاد بود که هنگام صحبت با ایشان دستانم بلرزد و قلبم تند تند بزند:)

جایی که از ترس گیر دادن مسئول به بلندی ناخنم (که فراموشی دلیل کوتاه نکردنشان بود) آرام و قرار نداشتم!!

جایی که باید رفتارشان را با من و همدوره ای های ۷ ساله ام کودکانه تر می کردند!!

می دانم...همه ی خاطرات آن روزها بد نیستند .. اما قبول کنید که خاطرات بدش بسیار بیشتر از خاطرات خوب آن دوران است..

از آن روزها ۱۰ سال میگذرد!!

من اما هنوز به مدرسه میروم..به سن بلوغ رسیده ام و حال وقتی به خاطرات آن دوران می اندیشم قلبم متلاشی می شود!!

وضعیت آن روزهای من با الان تغییری کرده است ؟! گمان نمیکنم .. زیرا هنوز هم با همان مقنعه و مانتوی بلند راهی مدرسه میشوند..با همان ترس و تشویش و وحشت:///

به امید روزی که کودکان بیشتر کودکی کنند!!

بدون ترس...بدون ترس و... بدون ترس!!