دیشب یکی از بهترین شبهای زندگیام بود؛ شبی که در خاطرات دو دهه زندگیام بسیار کمیاب است. حسی که به من دست داد، مانند بادی خنک در ریههایم وزید و قلبم را صفا داد.
بهترین و مناسبترین فیلمی که میتوانستیم با هم حسش کنیم را برگزیدی و دوباره سلیقهی بینظیرت را به رخ کشیدی.
شنیدن صدای زیبایت در میان سکانسهای فیلم و حرف زدن دربارهاش، مانند پیدا کردن مرواریدی در دل صدف بود.
در طی روند داستان فیلم، من بارها و بارها تو را در موقعیتهای مشابهی که رخ میداد تصور میکردم و در دلم هزار بار قربان صدقهات میرفتم.
با هر بوسه در فیلم، من تو را در قلبم هزاران بار بوسیدم و به آغوش کشیدم.
ممنونم؛ به خاطر پدیدار کردن حسهایی که حتی از احتمال حضورشان در وجودم بیاطلاع بودم، چه برسد به ظهورشان.