ویرگول
ورودثبت نام
Mary20031112
Mary20031112این اولین باره که همه منو دوست دارن !
Mary20031112
Mary20031112
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

تکلیف من چیه؟

خیلی وقت‌ها حس می‌کنم انگار یه پازلِ گم‌شده‌ام که با زور می‌خوان بذارنش توی جایی که اصلاً بهش نمی‌خوره. یه موقعه هایی می‌شینم و به این خونه، به این آدم‌ها و به این شرایطی که توش گیر افتادم نگاه می‌کنم و یه صدای تو دلم داد می‌زنه: «اینجا جایِ تو نیست!» انگار من یه نهالِ حساس و ظریف‌ام که اشتباهی کاشتنش وسطِ یه بیابونِ خشک و پر از خار، نه خاینجا لایقِ ریشه‌های منه، نه آبِ اینجا و نه حتی آفتاب سوزانش.

همش با خودم فکر می‌کنم: «خدایا، من لایقِ یه باغچه‌ی قشنگ، یه هوایِ تمیز و یه دستِ مهربون نبودم؟ چرا باید اینجا تمامِ تلاشم رو بکنم فقط برای اینکه زنده بمونم، در حالی که بقیه دارن تو بهترین شرایط رشد می‌کنن و گل می‌دن؟»

و اون مقایسه‌ها... وای که مقایسه چه آتیشِ بی‌نظیره. وقتی می‌بینم کسایی که هم‌سن و سالِ منن، تو بهترین شرایط بزرگ شدن و کمبودی تو زندگیشون نداشتن و با حمایت کامل از سمت خانواده شون با دو برابر سرعت به اهداف شون میرسن و دارن از زندگی «می‌خورن» و لذت می‌برن، و من درحالی ‌که دارم درجا میزنم و سختی‌ های این دنیای لعنتی رو «هضم» می‌کنم. اونا تو اقیانوسِ آرام و شیرین شناورن، من قایقِ کاغذی پاره‌ای‌ام که وسطِ طوفانِ دریاچه‌ی شوره‌زار گیر افتاده‌ام و هر لحظه ممکنه غرق بشم. این حسِ تفاوت، فقط یه حسِ ساده‌ی حسادت نیست؛ یه حسِ «حقارت» و «ناچیزی»ه که تهِ رگ‌هام می‌لرزه و خونم رو به جوش می‌اره.

توی این شرایط همچو من ، یه عده‌ای فقط می‌شینن و گریه می‌کنن و می‌گن چرا زندگیم اینجوریه؟ و یه عده‌ی دیگه هم بلند می‌شن و میگن باید تغییر کنم، و به هر دری میزنن که فقط از چیزی که هستن فاصله بگیرن و اونقدر شجاع هستن که بدون نگاه کردن به پشت سرشون خیلی چیزا رو رها کنن

و اما من... من وسطِ این‌ها گیر کردم. نه اون قدر بی‌تفاوم که فقط ساکت بشم و تسلیم بشم، و نه اون قدر قوی و پرانرژی که بتونم کوه رو جابجا کنم.

تکلیفِ من با خودم اینکه یه «اسیرِ آگاه»م. می‌فهمم که جایِ من اینجا نیست، می‌فهمم که لایقِ بهترین‌ها بودم و هستم، ولی پام به سنگ‌های تیزِ واقعیت گیر کرده. نه اون‌قدر می‌ترسم که فقط ساکت بشم، و نه اون‌قدر امید دارم که بجنگم. فقط ایستادم و نگاه می‌کنم به زندگی که از کنارم رد می‌شه، مثل مسافری که قطارش رو از دست داده و حالا ایستاده تو ایستگاهِ متروکه و فقط به ریل‌های خالی خیره شده. این حسِ «ناچیزی» و «عدمِ تعلق»، غمگین‌ترین و عمیق‌ترین حسیه که می‌شه تجربه کرد؛ اینکه بدونی تو یه فیلمِ بازی می‌کنی که نقش اصلی نیستی و صرفا یه سیاه لشکری که حتی سناریوی زندگیت رو یه نفر دیگه نوشته، نه خودت..

زندگیحس
۷
۱
Mary20031112
Mary20031112
این اولین باره که همه منو دوست دارن !
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید