نمیدانم دقیقا این جمله از چه کسی است، اما گوینده آن هر که بوده یقینا اندیشمند و دانا بوده و چه خوش گفته است که:"هر چیز که انسان را خوشحال میکند یا خلاف شرع، یا خلاف قانون و یا به شدت چاق کننده است."
خلاف های من بیشتر مواقع تخلفات رانندگی هستند آن هم از نوع سرعت غیر مجاز، سبقت غیر مجاز و حرکتهای مارپیچ. تا کنون بارها و بارها بعد از اینکه خلافی سنگین ماشینم پرداخته شده، به پدر و همسرم قول داده ام که دیگر تخلف رانندگی نداشته باشم اما مشکل جایی پیش می آید که من و دوستم شیطان با هم تنها سفر میکنیم.
اردیبهشت ماه سه سال پیش باید برای یک کار اداری به تهران میرفتم و حتما هم باید تا قبل از ساعت یک به دفترخانه ای در ونک میرسیدم. صبح با وسواس خاصی که همیشه قبل از رفتن دارم به کارهای خانه ی شمال رسیدگی کردم و برای همسر و پسرم غذا درست کردم و ساعت حدود ۸ صبح به سمت تهران حرکت کردم. این بار هم چون تنها بودم شیطان کنار دستم روی صندلی شاگرد نشست و کمربندش را هم بست که جریمه نشویم و با توصیه من حتی مراقب بود حجابش را هم رعایت کند که پیامک کشف حجاب سرنشین خودرو برایم نیاید. همه چیز آرام و مطلوب بود و با سرعت مجاز جاده های گیلان(۹۵ کیلومتر بر ساعت) می راندم تا اینکه بعد از فومن و در جاده سراوان نزدیک موزه میراث روستایی صفی طولانی از ماشینها تشکیل شده بود. جاده در این قسمت به صورت سربالایی با شیبی ملایم است و گاها خودروهای سنگین نمیتوانند با سرعت زیاد حرکت کنند و چون جاده با خط ممتد دوتایی خط کشی شده و سبقت ممنوع بود صف طولانی ماشینها تشکیل شده بود. مدتی دنبال آنها با سرعت ۴۰ کیلومتر حرکت کردم و یکهو شیطان که داشت چرت میزد بیدار شد و گفت:" چرا نمیری؟ یعنی ماشینت مشکل داره یا خودت بلد نیستی؟ حیف پولی که بالای ماشین تو دادن؟" سعی کردم نادیده بگیرمش اما به تحریک من ادامه داد و یکهو پا را روی گاز گذاشتم و فکر کنم شیطان هم پایش را روی پای من گذاشت و با سرعتی بسیار زیاد صف ماشینها را رد کردم. وقتی با سرعت از سربالایی بالا رفتم، دقیقا جایی که من باید سمت راست و به سمت جاده رشت میپیچیدم، در سمت چپ جاده یک ماشین پلیس با دوربین و سربازهایش را دیدم و با دیدن پلیس اصلا یادم رفت که به سمت راست بپیچم و چون سرعتم هم خیلی زیاد بود ترمز زدن ناگهانی را صلاح ندیدم و مستقیم به راهم ادامه دادم. کمی که رد شدم سرعتم را کم کردم و دیدم این مسیر را نمیشناسم و از آنجایی که باید راس ساعت مقرر به تهران میرسیدم، دور زدم و مسیر رفته را برگشتم. مشکلی که وجود داشت این بود که پلیس دقیقا جایی ایستاده بود که من باید روی خط ممتد دوتایی دور میزدم و به خروجی رشت وارد میشدم، دیگر به توصیه شیطان برای دور زدن سریع و فرار از پلیس گوش نکردم و وقتی به ماشین پلیس رسیدم پشتش پارک کردم و آرام از ماشین پیاده شدم و به سمت جناب سرهنگ رفتم.
جناب سرهنگ که به سمتم نگاه کرد یک سلام نظامی دادم و منتظر ماندم ببینم چیزی از خلاف و سرعت و سبقت غیر مجاز من میگوید یا نه. سرهنگ که سعی میکرد بابت سلام نظامی مسخره من نخندد با گرهی در ابروانش و لهجه غلیظ رشتی گفت:" روی خط ممتد از پنجاه تا ماشین سبقت گرفتی و مثل وحشی با سرعت ۱۷۰ کیلومتر از جلوی دوربین پلیس رد شدی رفتی اونوقت برگشتن و سلام دادنت چیه؟" گفتم:" اومدم بابت کارهای بدم عذرخواهی کنم." جناب سرهنگ که آدم خوشروئی بود گفت:"جریمه ات نکردم، خوشم اومد از عرضه ای که داشتی و به بچه ها گفتم جریمه ات ثبت نشه خیالت راحت باشه ولی دیگه آخرین بارت باشه خلاف میکنی!" گفتم:" ممنونم ولی نمیشه که آخرین خلافم باشه چون همین الان میخوام روی این خط ممتد دور بزنم و برم سمت رشت". جناب سرهنگ گفت:" نه دیگه این نمیشه! اینجا تردد خیلی زیاده و تو مثل اینکه معنی این خط ممتد دوتایی رو کلا نمیفهمی! میدونی این چه قدرتی داره؟ هرجا این خط رو دیدی باید فکر کنی دیوار کشیدن وسط جاده". گفتم:" باشه فقط یک سوال دارم، میخوام بدونم قدرت خط ممتد دوتایی بیشتره یا سرهنگ پلیس راه گیلان؟"
سرهنگ سری تکان داد و گفت برو بشین توی ماشینت جوابشو ببین. اول ترسیدم و فکر کردم شاید سرهنگ میخواهد جریمه ای را که قبلا بخشیده بود را هم برایم صادر کند اما با تعجب دیدم که دوتا سربازهایش را فرستاد تا با کفگیرک ایست دو سمت جاده را بستند و بعد با عزت و احترام من را راهنمایی کرد که روی خط ممتد دوربزنم و به سمت مقصدم بروم. در آنجا بود که من فهمیدم قدرت پلیس راه گیلان از خط ممتد و دوربین ثبت سرعت خیلی بیشتر است.