آدمیزاد به اندازه لطافت قلبش درد میکشد...

این جمله یک حقیقت پنهان را فریاد میزند؛ حقیقتی که سالهاست انسانها به زبان نمیآورند.
آدمها نه به اندازهی زخمها، نه به اندازهی اتفاقها، بلکه درست به اندازهی لطافت قلبشان درد میکشند.
دلِ سخت زخمی نمیشود؛ ترک میخورد.
اما دلِ لطیف…
همان دلهایی که از نگاه کسی میلرزند، از لبخندی گرم میشوند، با یک بیتوجهی خاموش میشوند… این دلها جهان را عمیقتر حس میکنند؛ جهان برایشان فقط «رخداد» نیست، «تأثیر» است.
آدم لطیف
هر چیزی را با روحش لمس میکند؛
حرفها روی قلبش مینشینند نه روی گوشش،
دلتنگی در استخوانش ریشه میدواند،
مهربانی در جانش گل میدهد،
و بیرحمی در وجودش سایه میاندازد.
این آدمها بیشترین درد را میکشند،
اما همینها هستند که جهان را نگه داشتهاند؛
کسانی که هنوز میتوانند ببخشند،
بفهمند،
گریه کنند،
برای شکفتن یک گل ذوق کنند
و برای گم شدن یک انسان دلتنگ شوند.
لطافت درد میآورد،
اما انسان را انسان میکند.
کسی که دلش نرمتر است، نه ضعیفتر،
بلکه زندهتر است؛
حساستر به تاریکیها،
و عمیقتر شیفتهی روشناییها.
آدمیزاد به اندازهی لطافت قلبش درد میکشد…
و شاید همین درد است
که او را به شکلِ زیبایی که هست
تبدیل میکند.
و بیرحمی در وجودش سایه میاندازد.