تنها یک مسئلهٔ فلسفی واقعاً جدی وجود دارد، و آن هم خودکشی است؛ زیرا انسان، پیش از آنکه به دنبال معنای هستی باشد، باید تکلیفش را با ادامه دادن یا رها کردن آن روشن کند.
جهان، در سکوت سنگین و بیاعتنایش، پاسخی نمیدهد.ما سؤال میپرسیم، و جهان تنها با پژواک پوچیاش برمیگردد.اینجاست که فلسفه آغاز میشود؛ نه در کلاسهای دانشگاه، نه در کتابخانههای پرشکوه،بلکه در همان لحظهای که انسان با خستگیِ جان، میپرسد:
«آیا این همه رنج، ارزش زیستن دارد؟»
کامو این پرسش را برای لرزاندن دلها مطرح نمیکند؛برای بیدار کردن آنهاست. او میگوید اگر قرار است زندگی کنیم، باید آگاهانه زندگی کنیم، با چشمهایی کاملاً باز، با جسارتی که نه از امید کور سرچشمه میگیرد و نه از ترس.آدمی باید در برابر جهانِ بیمعنا بایستد، و معنا را، نه از آسمان، که از دستهای خودش بیرون بکشد ؛ و شاید همینجاست که شجاعت واقعی روشن میشود: نه در فرار از زندگی،بلکه در ماندن.
دانستن اینکه زندگی بیمعناست، به معنای رد آن نیست، بلکه آغاز نوع دیگری از زیستن است. لحظهای است که چشم در چشمِ حقیقت میدوزیم و بیپناهیِ خود را میبینیم، اما زانو نمیزنیم. در این آگاهی، زیبایی تازهای نهفته است؛ زیباییِ انسانی که میداند جهان پاسخی ندارد، ولی با تمام بیپاسخیاش، هنوز دل به طلوع صبح میبندد، هنوز لبخند میزند، هنوز سنگ را بالا میبرد. بزرگترین عمل شجاعانه، ادامه دادن زندگی است، با آگاهی از پوچی آن، با فهم اینکه هیچ نجاتی در راه نیست و هیچ معنایی از پیش تعیین نشده. شجاعت آن است که بخندیم در دل بیمعنایی، که عشق بورزیم در جهانِ سرد، که خلق کنیم در دلِ ویرانی. انسانِ آگاه، پوچی را نه دشمن، که همراه خود میبیند؛ با آن راه میرود، با آن میخندد، با آن زندگی میسازد. این همان لحظهای است که زیستن از ضرورت به انتخاب بدل میشود، از عادت به ایمان. و شاید معنای واقعی شجاعت همین باشد: زیستن، با چشمهای باز، در جهانی که پاسخی ندارد، و با این همه گفتنِ «آری» به لحظهای کوتاه اما درخشان به نام زندگی.
«در پایان، این ادامهٔ زندگی است که شجاعت بیشتری میطلبد، نه خودکشی.»

پ.ن: «متنی که خواندی، روایت شخصی من از تأملات و بینشهای آلبر کاموست.»
برای بیدار کردن آنت.