ویرگول
ورودثبت نام
جواد ماهر
جواد ماهر
جواد ماهر
جواد ماهر
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

این روزها

دیروز غروب با همسرم رفتیم نان بخریم. نانوا سرِ خود نان را گران کرده بود. پرسیدیم: چرا؟ گفت: نمی صرفد. فردا می خواهند بروند صحبت کنند. گفتم: هنوز فردا می خواهند بروند صحبت کنند، شما از امروز گران کرده ای. حوصله ی چک و چانه زدن نداشتم. دم نانوایی پسرِ همسایه ی مان زنگ زد؛ که پسرها را بفرست خانه، مورد مشکوک در اطراف دیده شده. پرسیدم: چه مورد مشکوکی؟ گفت: مورد مشکوک.  پسر همسایه کارمند حراست اداره ای است و این روزها لابد جلسه زیادمی رود و خبر زیادمی شنود. با خودم گفتم توهم زده ولی باز دیدم احتیاط کنم بهتر است. زنگ زدم به مادرم گفتم برود پی بچه ها.

 

دیشب ساعت های هشت به بعد تلفن های همراه قطع بود. می خواستم با مدیر مدرسه حرف بزنم ببینم برای اطلاع رسانی به دانش آموزان بابت تعطیلی چه کرده که نتوانستم. آنتن موبایلم پر و کامل و شیک و پیک بود؛ اما وقتی شماره می گرفتم، مثل چوب خشک عمل می کرد. شب با بی خبری خوابیدم. بی خبری، کلافه گی اش به کنار آرامش دارد. آرامش ناشی از چک نکردن اخبار و ندیدن صفحه ها و دوری از نور مضر مانیتور. صبح زود رفتم نان گرفتم. می خواستم از نانوا خبر بگیرم که نانوایی شلوغ بود. احساس امنیت نکردم، و چیزی نپرسیدم. نان خریدم و برگشتم. کامپیوتر را روشن کردم. اینترنتِ وای فای این روزها به نسبت اینترنت گوشی ها بهتر است. "ایرنا" و "ایسنا" را بازمی کند. در ایرنا و ایسنا خبری نیست. "عراقچی" به "بیروت" رفته و مراسم سالگرد "اکبر هاشمی رفسنجانی" و سفر وزیر گردشگری به "یزد". از بیکاری عکس های مراسم سالگرد هاشمی رفسنجانی را دیدم. "فائزه" و "سید محمد خاتمی" و "بهزاد نبوی" و "سید حسن خمینی" و "بیژن نامدار زنگنه" و دیگران. چهره های خشک و رسمی و بی تبسم و حیران. مثل این روزها.

هاشمی رفسنجانیدانش آموزاناین روزهااعتراض
۴
۰
جواد ماهر
جواد ماهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید