ویرگول
ورودثبت نام
جواد ماهر
جواد ماهر
جواد ماهر
جواد ماهر
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

زیرِ پوستِ بازار

 "بازارچه ی دانش آموزی" برگزارکردیم. گفتم اگر سنگ از آسمان ببارد، باید بازارچه را برگزارکنیم. مصوبه ی "شورای دانش آموزی" است، و تعطیلاتِ پشت سر هم برگزاری آن را به تعویق انداخنه. این دفعه گفتم برگزارمی کنیم. معلم ها هم همراهی کردند.

 

من سرِ سه کلاسی که قرار بود فروشنده باشند، رفتم، و به اتفاق معلم ها با بچه ها درباره ی بازارچه گفت و گو کردیم. سود و زیان و قیمتِ تمام شده و واسطه گری و مشاغل تولیدی و خدماتی و مدیریت و حسابداری و بازاریابی و کارگر و کارفرما و معامله، مفاهیمی بود؛ که پای شان به بحث مان بازشد. پای پلیس هم در کلاسی وسط آمد. آن جایی که کسی از تجربه ی پارسالش گفت که مقداری از پولش گم شده. گفتم: "پلیس یک کار خدماتی است. برای تامینِ امنیتِ محیط کسب و کارتان می توانید از دوستی بخواهید که کمک تان کند، و درصدی از سود فروش تان را به او بدهید."

 

بازارچه را برگزارکردیم. دانش آموزانِ یک کلاس ششم و دو کلاس پنجم فروشنده بودند، و دانش آموزان شش کلاس دیگر به اضافه ی والدین، خریدار. دو زنگ، بچه ها معامله و خرید و فروش کردند، بازاریابی کردند، حساب و کتاب کردند، تبلیغ کردند، تخفیف دادند.

 

جنس ها را بچه ها با کمک خانواده تولید و بسته بندی کرده بودند. برخی از بازار خریده بودند، و این جا می فروختند. مثل کودکیِ ما که تابستان ها "حراجی" راه می انداختیم، و چند قلم جنس توی یک کارتن می گذاشتیم، و توی محل می فروختیم. با کاغذ، فرفره درست می کردیم، و می فروختیم.

 

تولیدی های بچه ها خوراکی هایی مثل دونات و پیراشکی و شربت و چای و شکلاتِ داغ و ادویه جات و پفیلا و ژله و تخمه و این جور چیزها بود. بازارِ معامله ی کارت های فوتبالی "کیمدی" هم داغ بود. بازار شلوغ پلوغی توی حیاط مدرسه راه افتاده بود.

 

یکی از دانش آموزان پشت بلندگوی بازارچه با من مصاحبه کرد. گفتم: "هدف ما این است که دانش آموزان با معامله آشنا شوند. بالاخره مادرتان از شما می خواهد که مثلن یک سطل ماست بخرید. الان همه چیز گران شده. شما باید یادبگیرید با کم ترین پول، بهترین جنس را بخرید."

 

در گفت و گوهایی که روز پیش از بازارچه با دانش آموزان داشتم یک نفر گفت که تعمیر گوشی بلد است. او همان روز یک مشتری پیداکرد. یک نفر هم گفت آرایشگری بلداست. باید ترتیبی بدهیم در بازارچه های آینده این جور کارهای خدماتی هم بتوانند شرکت کنند. پارسال دانش آموزی داشتیم که اُرگ می زد، و با کمک یکی دو دانش آموز خواننده، بلیط فروخت، و توی کلاسی کنسرت برپاکرد.

 

پارسال در روز بازارچه همه حق ارائه ی تولید و هنر و خدمت داشتند. امسال گفتیم بازارچه را در سه روز برگزارکنیم، تا هر روز سه کلاس فروشنده باشند، تا خریدار بیشتری داشته باشیم، و از طرفی نظم بیشتری حاکم باشد.

 

از اتفاقات دیروز یکی این بود که دانش آموزی برای دوستش بازاریابی کرده بود، و درصدی بابت بازاریابی دریافت کرد. برای درصد پیش من آمدند؛ که تفاهم کردیم از سود، ده درصد به بازاریاب برسد. یکی اتفاق دیگر هم معلمی بود که با خطِ خوش تابلوهای زیبای کوچکی نوشته بود، و با قیمتی مناسب به بچه ها می فروخت. اتفاق دیگر ترویج فرهنگ قرض دادن و قرض گرفتن بود که در زیر پوست بازار جاری بود. تجربه ای بود برای دانش آموزان. به اندازه ی چند درس اجتماعی و هدیه ها و قرآن و علوم و ریاضی و هنر، چیزمیز یادگرفتند.

دانش آموزانبازاریابیبازارشغلمعامله
۲
۰
جواد ماهر
جواد ماهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید