"شوهرِببری خانم" یک گربه ی خاکستریِ با کلاس و مرتب است. ته کوچه زندگی می کند. "ببری" نارنجی است، و به هم می آیند. اما الان که ببری به شوهر نیاز دارد، شوهر ببری خانم نیست.
ببری میوهای کش دارِ جفت جذب کن می کشد، ولی شوهرش نیست. غیبش زده. گم شده. شاید در حین عبور از خیابان تصادف کرده یا در سرما، سرپناهی نیافته و تلف شده یا افتاده توی حیاط خلوتِ خانه ای که سر تا بالا سنگ است، و نتوانسته بالا بیاید.
شوهر ببری خانم، گربه ی خاکستری باکلاس و بلندبالایی بود. باشخصیت بود، و اگر آدم بود؛ حتمن تحصیل کرده و روشنفکر بود. اگر آدم بود معترض بود. به این که در سرما سرپناهی ندارد، ماشین های خیابان آرامشش را می گیرند، و برای لقمه ای نان باید توی سطل آشغال بگردد.
ببری خانم معمولن توی خانه ی ماست. آب و غذا و جای خوابش با ماست، ولی شوهرش بچه ی خیابان است. نمی دانیم کجاست. ببری میوهای کشدارمی کشد. شوهرش همیشه این روزها از پشت بام می آمد توی حیاط؛ پیش ببری. حالا شوهر ببری خانم نیست.