این جا نوشتنم نمیاد. مثل این که بالشم کوتاه بلند شده باشد، یا از وقت خوابم گذشته باشد. این جا گیج و منگم، با این همه می نویسم. نوشتن برای یک بابای نویسنده لازم است. به قول مجله ی "عروسک سخنگو" در هر شرایطی باید نوشت. من برای عروسک می نویسم. می نویسم، و ایمیل می کنم، و آن ها چاپ می کنند. الان می خواهم برای شان نوشته های تازه ام را بفرستم. "جی میل" مسدود است. یا باید با دود پیام بفرست؛ که خرجِ دودش زیادمی شود، یا نوشته ها را به پای کبوتر ببندم، یا نوشته ها را پست کنم، یا بدهم تاکسی یا اتوبوس ببرد.
دیروز پایان مهلت ثبت نام انتخابات "شورای شهر" بود. من در مدت ثبت نام به دو تا از دوستانم که به نظرم دانا و توانا هستند، زنگ زدم، و از آن ها خواستم ثبت نام کنند، و ائتلافی چیزی راه بیندازند؛ تا عده ای کاربلد دور هم جمع شوند. قبول نکردند. حتا به من خندیدند. من می خواستم یک شورای کارآمد انتخاب شود. اما آن ها گفتند که: شرایط مساعد نیست. در حالی که اتفاقن در شرایطِ نامساعد است که باید در پی یک عمل مفید و خوب بود. برای تحریک یکی از دوستانم حتی گفتم: اگر جمع خوبی پیش بیایند، من هم ثبت نام می کنم. با همین لیسانس "زبان و ادبیات عرب"ام ثبت نام می کنم. ایثار از این بالاتر.