پسرک کلاس ششمی برای گرفتن پرونده و رفتن به دبیرستان آمده. کتاب های روز میز مرا که می بیند، می گوید: یادم رفت کتاب هایی که برده ام را بیاورم. می گویم: هر وقت دوست داشتی بیاور. می گوید: کتابخانه هم عضوم ولی کتابخانه چیز خاصی ندارد. کتاب های شما یه خورده بهتر است. کتابخانه ی محله "کتابخانه ی امام رضا" زیر نظر اداره ی عریض و طویل و پولدار "آستان قدس رضوی" است. من خودم برای راه اندازی این کتابخانه امضا جمع کردم. آن جایی که کتابخانه ساخته شده زمین بازی کودکی من است. آن جا خاکی بود و ما فوتبال بازی می کردیم. من خیلی زود به خاطر امضاجمع کردن برای ساخت یک کتابخانه ی کم خاصیت و خیانت به زمین بازی کودکی ام پشیمان شدم.
مرتضا "شاهزاده ی خوشبخت و چند داستان دیگر"، شاهکار ماندگار "اسکار وایلد" را پس آورده. می گوید: پنج ماه پیش ام بود. از اول جنگ. می پرسم: خواندی؟ می گوید: بله. می پرسم: کدام داستان را بیشتر دوست داشتی؟ شاهزاده خوشبخت، گل سرخ، غول خودخواه، دوست فداکار یا فشفشه ی استثنایی؟ تا نام غول خودخواه را می برم می پرد وسط حرفم و می گوید: همین. مرتضا با پدرش آمده. پایه ی ششم را تمام کرده و کارش در این مدرسه پایان یافته است. شاهزاده ی خوشبخت را می دهد و پرونده اش را می گیرد و می رود.
محمد کلاس ششمی مان آمده پیش من. نشسته کنار من توی دفتر. می گوید: این جا خیلی خوبه. داره دعوا میشه.مادری آمده برای ثبت نام پسرش. نشانی خانه ی شان خارج از محدوده ی مدرسه ی ماست. او دارد با مدیر برای ثبت نام پسرش چک و چانه می زند. کیفیت آموزشی مدرسه ی نزدیک خانه پایین است و او بچه اش را به دندان گرفته دنبال یک مدرسه ی دیگر.