"ببری" امروز راه افتاده و غذاخواسته. یک هفته پس از سقط جنین هایش. ببری این یک هفته افسرده گوشه ی کارتنش درازکشیده بود. مختصر آب و غذایی که جلویش می گذاشتیم می خورد، و در خود فرورفته بود. ما نگه داری اش کردیم و به او اطمینان دادیم که او را بی توجه به این که دیگر نمی تواند بچه دارشود دوست داریم. مثل "مریم" در سریال "در پناه تو". مثل "دنی" در سریال انیمیشن "بچه های کوه آلپ" به ببری امیددادیم که پایش خوب می شود و دوباره راه می رود. امروز ببری راه افتاد. همسرم می گوید: "آمد توی آشپزخانه و غذا خواست."
وضعی شده. جنس توی بازار نیست. فروشنده می گوید: "زمان جنگ بهتر بود. کارخانه ها و تاجرها از ترس این که به انبارشان موشک نخورد جنس به بازار می دادند. الان جنس نمی دهند. زورشان می آید بفروشند. می خواهند گران شود. شایع شده دوباره می خواهد جنگ شود. فعلن دست نگه دارید. شاید بهتر شود." ما دست نگه نمی داریم که جنگ شود و بهترشود. ما می گردیم توی بازار و به یک دست دوم رضایت می دهیم.