️️مغازه ی پیرمرد شیرفروش محل، روبه روی مدرسه ی ماست. چندی است پسرِ جوانِ شیرفروش محل که مهندسِ ساختمان است، وردست پدر می ایستد. من و پسرک با اختلاف هفت هشت سال، هم سن و سالیم. با هم شوخی داریم. برای عصر حجری که وعده داده بود؛ برنامه ها داشتیم. می خواستیم کشاورزی کنیم و گاو و گوسفند پرورش دهیم و از این کارها. از وقتی شیر و ماست گران شده کمتر به مغازه می روم. پسرک را در راه رفتن به مدرسه می بینم. پسرک گِله می کند که سطل ماستت توی یخچال مانده. می گویم: "ماست را نسیه می دهی؟" می گوید: "می دهم." در حالی که به سمت مدرسه می روم صدا می زنم: "با چِک چی؟ ماست را چِکی می دهی؟" می گوید: "می دهم." من ولی چک و نسیه ام پُرشده. ناگهان به سبک کشاورزان تربتی صدامی زنم: "ماست را به وعده ی گل ها می دهی؟" می گوید: "ماست را هر طور بخواهی می دهم."
• وعده ی گل ها: زعفران کاران "تربت حیدریه" چیزمیز می خرند، و وعده می دهند در پاییز که گل های زعفران را برداشت کردند، پولش را بدهند. که یا محصول خوبست، و می دهند و یا بیچاره می شوند.