در کنار جویباری مرغکی
قد کنان و با غرور اندکی
با نگاه اکبر اندر کوچکی
باغرور و غبغب,با ماهکی
گفت پرهایم ببین و ذوق کن
تا که دانی قدر زر و گوهری
خواست رنگهای پرش جلوه کند
بالهایش باز کرد از زیرکی
فخر میکرد مرغ تا ماهی جوی
باله اش را هیچ نماند رغبتی
ماهی اما گر چه وقتش بود طلا
گوش میداد لافهایش زورکی
چون تمام شد قدقد خود شیفته
ماهی آمد با کلامی منطقی
گفت ای مرغک به بیراهه روی
بند ظاهر گشته ای و بچگی
گو که این بال همی پرهای تو
کاین همه کردی براشان دلبری
می توانند بال پروازت شوند؟
تا که پایت از زمینت برکنی
یا که چون سیلاب گردد جویبار
بر جهی وجان سالم دربری
لا اقل گر فخر میخواهی کنی
لاف پاهایت بزن گر زیرکی
گرچه رنگی و لعابی نیست پا
راه میبردست تو را از کوچکی
باله ی من هم،چنان پای تو است
می جهم با آن زهر اهریمنی
باله ی من همچنان بال تونیست
آنچهگفتی هست قیاس سرسری
باله ی من پای و پایت باله ام
اینچنین را گفتنی هست گفتنی
بهرام غنی پور
بهرام غنی پور