
جان عزیز کرده من......... سلام!
حالت خوبه؟امیدوارم هیچوقت غم به دلت نیاد!
اما من دارم غمگین ترین روزهام رو میگذرونم(:!
گویی جوانی ما را نفرین کرده اند.
نمیدانم باید از کدام یک از رنج هایم بگویم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن(:!
در پنهان کردن غم خود چنان مهار شدهایم
که حتی خودمان هم باورمان نمیشود
غمم را همچون نوزادی در آغوش کشیدهام که
بیتابی میکند و من همچون مادری صبور شدهام
که او را آرام میکند تا کمتر درد بگیرد.
در این زمان خودم را گم کردهام
دیگر خودم را به یاد نمیآورد؛کسی شدهام که برای خودمم ناآشناست،
آسمان را دارم به زمین میآورم تا بلکه سر سوزنی آن را بشناسم(:
نمیدانم متوجه منظورم میشوی یا نه؟نمیدانم میدانی چه میگویم یا نه؟برایت ناآشناست؟
چیزهایی را از سر گذراندهام که مرا چندسالی
پختهتر کرده است
تجربه هایم با سنم تضاد عجیبی دارد.
در حال چنگ زدن به زمین و زمان هستم برای
زنده ماندن و ادامه دادن(:
به قول شیخ بهایی:
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود(:!
روزهای دردناکیست پر از غم و اندوه و اضطراب آمیخته با نامیدی و در تناقضی عجیب با امید