
تشنه ام
خیلی تشنه
تشنه ی شنیده شدن و درک شدن
تشنه محبت های تو
نمیتوانم بگویم زندگی ام لنگ مانده
موتورش خوب کار میکند
اما گاهی دِل میزند
و خاموش میشود
غرق میشوم در غمی به وسعت دریا ( احتمالا اقیانوس نباشد)
تو میتوانستی قایق نجاتم در این غم ها باشی
اما دارم بزرگ میشوم
میدانم همه چیز را نمیتوانم کنترل کنم و اگر زیادی غصه بخورم
زندگی مثل شربت سرما خوردی برایم تلخ میشود
همین که برای بابا غذا درست کنم
و غرق در دنیای خودم شوم
حالم خوب میشود
با تلنگری یادآوری میشود که همه چیز مانند قهوه تلخ و بدمزه اس
اما احتمالا با یه شیر قهوهِ عصرگاهی خوب شوم