ویرگول
ورودثبت نام
Zahra
Zahra
Zahra
Zahra
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

همینجوری

این روز ها مغزم بیشتر از همه ی آدم های دورم سرزنشم میکند
بعد از آن اتفاق که آخرین ضربه به روح و روانم بود
هنوز درست نشده ام
انگار خراب شده باشم و باید برم تعمیر گاهی تا مرا درست کند.
البته تلاشی ام برای خوب بودن نمیکنم،
همیشه غمگینم
حتی وقت هایی که میخواهم غمگین نباشم بازهم ته حلقم حسش میکنم، که هست
مثل آن تلخیه سیگار که می ماند در حلقم
مثل آن جوهر سیاهِ روی کت سفید پدر که با هیچ شوینده ای پاک نمیشود
احتیاج دارم خودم را ترک کنم و دیگر به خودم فکر نکنم،
آدم دیگری باشم.
احتیاج دارم آدم ها مرا دوست بدارند در صورتی که خودم از خودم بیزارم.
از خیر پدر و مادرم هم که گذشتم؛
با تنفر از انها میخواهم سر و ته اش را هم بیاورم که دیگر آسیب پذیر نباشم
نمیخواهم ضعیف باشم پس چرا میخواهم تورا دوست داشته باشم ؟!
به پریا هم گفته بودم خسته ام
نیاز به آغوشی برای رفع خستگی ام دارم
این دنیا دیگر هیچ قشنگی ای برایم ندارد و هرروز با خودم غریبه تر میشوم
بت های سنگی ای که از آدم ها ساخته بوده ام
همه شکسته شد
خودشان شکستند
این هارا گفتم تا شاید با گفتنش سبک شوم و مغزم کمتر در گوشم پرت و پلا بگوید:)

درد و دلهمینطوری
۱۲
۶
Zahra
Zahra
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید