ویرگول
ورودثبت نام
مرضیه پیرکلخوران
مرضیه پیرکلخوران
مرضیه پیرکلخوران
مرضیه پیرکلخوران
خواندن ۳۸ دقیقه·۷ ماه پیش

وندی واسرشتاین، زنی برای آینده

وندی واسرشتاین
وندی واسرشتاین

مقدمه

در این مقاله، بیوگرافی کوتاهی از وِندی واسِرشتاین/واسِرْسْتین(١)، نویسنده و نمایشنامه‌نویس آمریکایی آورده خواهد شد و در ادامه، با معرفی خلاصه‌واری از فمنیسم، به این موضوع پرداخته خواهد شد که چطور آثار واسرشتاین فمنیسم آمریکایی را بازنمایی کرده و چه تاثیری بر آن گذاشته.


بیوگرافی وندی واسرشتاین

وندی واسرشتاین(٢٠٠۶-١٩۵٠)، در خانواده‌ای یهودی و در محله‌ی بروکلینِ نیویورک متولد شد. واسرشتاین مدرک لیسانس خود را از کالج مونت هولیوک(٢) و مدرک فوق‌لیسانس هنرهای نمایشی(٣) خود را از مدرسه‌ی تئاتر ییل(۴) دریافت کرد.

واسرشتاین در میانه‌ی جنبش آزادی زنان بزرگ شد و در جلسات آگاهی‌بخشی فمینیستی شرکت می‌کرد؛ جایی که فمینیست‌ها تاکید می‌کردند که "یا پاهاتو شیو می‌کنی یا نه". این جلسات دیدگاه او را نسبت به جهان شکل داد و به او اطمینان داد که مجبور نیست با یک پزشک ازدواج کرده و برای تشکیل خانواده به حومه‌ی شهر اسباب‌کشی و در آن‌جا فرزندانش را بزرگ کند. این جلسات به او شجاعت داد تا نمایشنامه‌نویس شود، با وجود اینکه فکر می‌کرد: «وقتی دختر بودم، نمایشنامه‌نویس زن وجود نداشت» و می‌گفت: «هرگز نمی‌دانستم که می‌توانی به طور قانونی وارد تئاتر شوی.»

وندی واسرشتاین در ۳۰ ژانویه‌ی ۲۰۰۶ بر اثر لنفوم درگذشت و جامعه‌ی تئاتر آمریکا نه‌تنها یکی از برجسته‌ترین نمایشنامه‌نویسان خود بلکه یکی از مهم‌ترین منتقدان اجتماعی فمینیست را از دست داد.


آثار وندی واسرشتاین

آثار او غالبا بر موضوعات فمنیستی توجه دارند، جنبه‌های شخصی زندگی زنان معاصر را نشان می‌دهند و آمیخته‌اند با سیاست و روابط اجتماعی مدرن و سبک زندگی آمریکایی.

آثار نمایشی او عبارت‌ اند از هر زنی نمی‌تواند(۵)(١٩٧٣)، زنان غیرمعمول و دیگران(۶)(١٩٧٧)، عاشقانه نیست؟(٧)(١۹٨١)، پیشنهاد دلسوزانه(٨)(١٩٨٣)؛ ترجمه‌شده به فارسی توسط فرید منوچهریان و نشر نیلا در سال ١٣٩٧، مردی در یک موقعیت(٩)(١٩٨۵)؛ ترجمه‌شده به فارسی توسط کتایون حسین‌زاده و نشر نیلا در سال ١٣٩٩، رویدادنامه‌های هایدی(١٠)(١٩٨٨)، خواهران رُزن‌سوایگ(١١)(١٩٩٢)، دختری آمریکایی(١٢)(١٩٩٧)، پول قدیمی(١٣)(٢٠٠٠)، سومین(١۴)(٢٠٠۴)، به کهیرم خوش آمدید(١۵)(٢٠٠۴) و روان عاشق(١۶)(٢٠٠۴).

فیلمنامه‌های او شامل پیشنهاد دلسوزانه(١٩٧٧) و مسئله‌‌ی شیفتگی من(١۶)(١٩٩٨) می‌شوند. واسرشتاین فیلمنامه‌ی مسئله‌‌ی شیفتگی من را با اقتباس از رمانی به همین نام نوشته‌ی استیون مک‌کالی(١٧) نوشته و نیکولاس هایتْنِر(١٨) آن را کارگردانی کرده. داستان این فیلنامه نیز از تم‌ فمنیستی پیروی کرده و زندگی زن جوان مددکاری را نشان می‌دهد که تلاش می‌کند پس از باردارشدن از دوست‌پسر خود، از ازدواج تحمیلی جلوگیری کرده و به زندگی خود به عنوان یک مادر مستقل و مجرد، ادامه دهد. از طرفی ماجراهای عاشقانه‌ی او با همخانه‌ی همجنسگرایش، دوستی‌ها و برقراری روابط اجتماعی متفاوت، زندگی آپارتمانیِ نیویورکی و مهمانی‌های ساده‌ای که سبب آشنایی‌های جدید می‌شوند، جنبه‌های مدرن زندگی آمریکایی را نیز نمایان می‌کند.

کتاب‌های او عبارت اند از دختران مجرد(١٩)(۱۹۹۰)؛ مجموعه‌ای از جستارهای شخصی، اولین موزیکال پَمِلا(٢٠)(۱۹۹۹)؛ کتابی برای کودکان، الهه شیکسا یا چگونه دهه‌ی چهل زندگی‌ام را گذراندم: جستارها(٢١)(۲۰۰۱)، تن‌پروری(٢٢)(۲۰۰۵)؛ کتابی روان‌شناسانه و در سبک خودیاری(٢٣) و ترجمه‌شده به فارسی توسط نسترن ظهیری و انتشارات ققنوس در سال ١۴٠٣، عناصر سبک: یک رمان(٢۴)(۲۰۰۶)؛ درباره‌ی زنان و دوستی‌های زنانه و عوارض(٢۵)(۲۰۰۰)؛ جستارهای شخصی درباره‌ی مسائل زنان و حاملگی در سن بالا.


فمنیسم در وندی واسرشتاین

وندی واسرشتاین، از بچگی با استانداردهای دوگانه‌ای که بین پسرها و دخترها وجود داشت، روبه‌رو شد و همین موضوع حس فمینیستی او را شعله‌ور کرد. مادرش برای اینکه آداب زنانه را به او یاد بدهد، او را به مدرسه‌ی آداب هِلِنا روبینشتاین(٢۶) فرستاد و برای اینکه دخترش همه‌جانبه رشد کند، او را در مدرسه‌ی رقص جون تیلِر(٢٧) ثبت‌نام کرد. وقتی وندی هر روز با همان پیراهن کار به مدرسه می‌رفت، مدیر مدرسه به مادرش زنگ می‌زد و می‌گفت که باید لباس شیک و صورتی بپوشد. او واقعا همیشه از اینکه ظاهر زنان این‌قدر مهم تلقی می‌شود، عصبانی بود. همین موضوع را در هایدیِ نمایشنامه‌ی رویدادنامه‌های هایدی نیز می‌توان دید؛ او به دوستش، سوزان کمک می‌کند که دامنش را بالاتر زده و مورد توجه پسران قرار گیرد اما خودش با کتابی در دست، در گوشه‌ای تنها و به دور از جمع می‌نشیند.

نقش زنان در دهه‌ی هفتاد آمریکا، در مونت هولیوک برای او حتی مشکل‌سازتر شد؛ اول به دختران جوان می‌گفتند باید فارغ‌التحصیل شوند و با وکلا ازدواج کنند، بعد گفتند خودشان وکیل شوند اما بعد زنان تغییر و شروع به تشکیل خانواده کردند. واسراشتاین دراین‌باره گفته: «آن‌ها قوانین را وسط بازی عوض کردند و نتیجه هم سردرگمی بود و هم رهایی. می‌فهمی که آزاد هستی هر راهی که برایت جواب می‌دهد را انتخاب کنی.» درحالی‌که کتاب "رمزوراز زنانگیِ"(٢٨) بتی فریدِن(٢٩)، نوشته‌های کیت میلت(٣٠) و جِرمن گری‌یِر(٣١) ذهنیت دانش‌آموختگان سال ۶۹ را با شکستن باورهای سنتی درباره‌ی مادر و همسربودن متحول کرد، مونت هولیوک همین زنان را مجبور می‌کرد لباس مهمانی بپوشند و در مراسم چای و شیر و بیسکوییتِ شبانه شرکت کنند؛ این درحالی بود که دانشگاه‌های دیگر در حال اعتراض شدید به جنگ بودند. وقتی واسرشتاین وارد دانشگاه شد، رسم پین‌شدن بین دخترها رایج بود؛ مردها به دخترها سنجاقی می‌دادند تا نشانه‌ی تعهد و شاید نامزدی باشد اما تا زمان فارغ‌التحصیلی، دیگر هیچ‌کس حاضر نبود چنین سنجاقی داشته باشد. بااین‌حال، از گفتن اینکه قرار است زن حرفه‌ای(٣٢) شوند، می‌ترسیدند. از‌یک‌طرف، دانش‌آموختگان سال ۶۹ شعارِ. "گوربابای حومه‌نشینی" می‌دادند و ازطرف‌دیگر، بعدها در خفا بابت نداشتن‌خانواده غصه می‌خوردند. ازاین‌رو، واسرشتاین به نوعی سرزنش خود در زنان اشاره می‌کند که به‌خاطر دنبال‌کردن زندگی مستقل، حس می‌کنند؛ چیزی شبیه حس پشیمانیِ گناه‌آلودی که در سرتاسر سخنرانی هایدی در نمایشنامه‌ی رویدادنامه‌های هایدی وجود دارد: «من خجالت‌زده‌م_نه، تحقیرشده‌م_جلوی همه‌ی زنای اون اتاق. دارم به زنایی حسودی می‌کنم که حتی نمی‌شناسمشون. دارم به زنایی حسودی می‌کنم که حتی دوسشون ندارم. مطمئنم اون زنی که پسرش تو هاروارد درس می‌خونه، با عروسش بدرفتاری می‌کنه. مطمئنم اون زن داستان‌نویس موخاکستری، با یه زن کارگر اسکله رابطه‌ی دوجنسگرایانه داره و شوهرشو دیوونه کرده. مطمئنم اون زنای موفق، کلی از زنای سی‌وپنج‌ساله، حتی همکلاسیای منو از کار و ترفیع و همسر محروم کردن و مطمئنم مادرایی که شلوار جین آبی اتوکشیده پوشیدن، فکر می‌کنن زنایی مثل من راه اشتباهیو انتخاب کردن. "وای، حیف شد که اون نسل خالی، اینقدر اشتباه کردن.»(٣٣) واسرشتاین از همبستگی دهه‌ی شصت یاد کرده و گفته: «احساس می‌کردیم قرار است همه چیز را تغییر دهیم. کل حس جنبش زنان این بود که قرار است انتظارات زنان از خودشان را_هم درونی و هم بیرونی_تغییر دهند اما درنهایت، آن خوش‌بینیِ "همه‌چیز را داشتن" منفجر شد»؛ زنان، اگر تا چهل‌سالگی هم خانواده و هم شغل فوق‌العاده نداشتند، سخت‌گیرانه خودشان را قضاوت می‌کردند_درحالی‌که آزادیِ انتخابِ سبک زندگی باید یکی از مهم‌ترین اهداف جریانات فمنیستی بود. فرَن(٣۴) در رویدادنامه‌های هایدی می‌گوید: «خدایا، ما تموم عمرمونو صرف این کردیم که توسط مردا قضاوت بشیم.»(٣۵)؛ پس کمترین کاری که این جریانات فمنیستی باید می‌کردند، این بود که حداقل زن‌ها را از قضاوت‌کردن یکدیگر منع کند که موفق به آن نشد:

«هایدی: من خانمای رختکنو مقصر احساساتم نمی‌دونم. هیچ‌کدوم‌مونو مقصر نمی‌دونم. ما همه، زنای نگران، باهوش و خوبی هستیم. (مکث می‌کند) فقط احساس می‌کنم گیر افتادم و فکر می‌کردم کل قضیه این بود که این حسو نداشته باشیم. فکر می‌کردم قرار بود همه‌مون توی این مسیر با هم باشیم.»(٣۶)

در نتیجه، نمایشنامه‌های واسرشتاین زنانی را به تصویر می‌کشند که بین دو مجموعه‌ی ارزش متضاد گرفتار شده‌اند و در تلاش‌اند تا خود را در آمریکای پسافمینیستی تعریف کنند؛ کشوری که هنوز از بازتاب‌های جنسیت‌زدگی، همجنسگراهراسی و ارزش‌های سنتی رنج می‌برد. نمایشنامه‌های "عاشقانه نیست؟" و رویدادنامه‌های هایدی هم هر دو مشکل مواجهه با دستورالعمل‌های زندگی در برابر ارزش‌های همیشه در حال تغییر را بازتاب می‌دهند. شخصیت‌های زن واسرشتاین دچار اضطراب متافیزیکی هستند چون سعی می‌کنند بفهمند چطور باید در دنیایی با این‌همه انتخاب، زندگی کنند. آن‌ها از نظر عاطفی ناامن‌اند و بین انتظارات عاشقانه‌ی سنتی و اهداف شغلی‌شان گرفتار شده‌اند.

اگرچه جنبش زنان به آزادسازی زنان کمک کرده است، واسرشتاین همچنان مشکلات جنسگرایی را در آمریکای معاصر می‌بیند: «هنوز فشار بر زن است که به هر طریقی همه چیز را سروسامان دهد.» او مشاهده می‌کند که زن‌بودن در دهه‌ی نود نیازمند انعطاف‌پذیری، انرژی، قدرت و خوداتکایی بسیار زیاد است. بااین‌حال، واسرشتاین از برچسب نمایشنامه‌نویس فمینیست اجتناب می‌کند زیرا اصرار دارد که نمایشنامه‌نویسی خوب، درباره‌ی شخصیت است، نه یک فلسفه‌ی سیاسی و فمنیسم؛ درواقع انسان‌گرایی است. او به دور از جنسیت‌زدگی، شخصیت را بر جنسیت برتر می‌داند؛ همانطور که هایدی در جواب دوستش که می‌گوید: «می‌دونی، به‌عنوان بهترین دوستت باید رک بگم که واقعا به مشکل می‌خوری اگه یاد نگیری مردا رو جدی بگیری.»، پاسخ می‌دهد که: «هیچ فرقی بین من و تو و اون نیست. فقط اون می‌تونه همزمان برقصه و سیگار بکشه و ما می‌تونیم با بهونه‌ی "عادت ماهانه‌ام" از ورزش معاف بشیم.»(٣٧) وقتی از واسرشتاین می‌خواهند که فمنیسم را تعریف کند، می‌گوید اصلا نمی‌فهمد چرا جنسیت باید محدودیتی برای زندگی مردم ایجاد کند: «چه کسی گفته مردان چهل‌وهشت‌ساله و موفق خیلی جذاب هستند اما زنان چهل‌وهشت‌ساله و موفق ترسناک، تهدیدکننده و غمگین به نظر می‌رسند؟ چرا؟ چه کسی این را ساخته؟»


تحلیل فمنیستی آثار وندی واسرشتاین

زنان غیرمعمول و دیگران

نمایشنامه‌ی زنان غیرمعمول و دیگران، زندگی پنج زن بیست‌وهفت‌ساله را روایت می‌کند که در سال ۱۹۷۸ در یک رستوران نیویورک همدیگر را ملاقات می‌کنند و بعد به شش سال قبل، یعنی سال آخر دانشگاه‌شان در مونت هولیوک برمی‌گردند که در آن، در یک مراسم چای‌خوری رسمی شرکت کرده و درباره‌ی آینده‌ی شغلی، مردان، رابطه‌ی جنسی، ازدواج و جامعه‌ی مردسالار حرف می‌زنند. این زنان که از طبقه‌ی ممتاز و تحصیل‌کرده‌اند، سعی می‌کنند تصمیم‌هایی بگیرند که هم از نظر اجتماعی و هم حرفه‌ای در دنیای مردسالار به رضایت برسند اما چون در زمان حال به این رضایت نرسیده‌اند، مثل شخصیت‌های چخوف، امید دارند روزی "شگفت‌انگیز" شوند؛ هرچند این سنِ موفقیت، مدام عقب می‌رود.

رئیس دانشگاه ابتدا با صدای مردانه و در پایان با صدای زنانه، آرمان‌های دانشگاه را اعلام می‌کند: زنانی با عزت نفس، هوش، شایستگی، انعطاف‌پذیری، بلوغ، مسئولیت‌پذیری، شادی، زنانگی، توانایی بخشش، کنجکاوی فکری، سخت‌کوشی، ماجراجویی و روحیه‌ی جست‌وجوی بی‌طرفانه. بااین‌حال، صدای زنانه موانع بزرگ و گزینه‌های محدود زنان را اعلام می‌کند؛ درواقع اینکه تحصیلات عالی آن‌ها نتوانسته برای پیچیدگی‌های دنیای واقعی آماده‌شان کند.

مثل همه‌ی آثار واسرشتاین، شخصیت‌های زن این نمایشنامه، درگیر این دغدغه‌اند که همه‌چیز را با هم داشته باشند. نمایش در اصل تلاش می‌کند معنای فمنیسم را تعریف کند و کشمکش و سردرگمی زنان جوان درباره‌ی زندگی‌شان را نمایان. همین موضوع، این نمایشنامه را به یک اثر مهم تبدیل کرد که اولین‌بار مسائل زنان معاصر آمریکا را با جدیت روی صحنه آورد و بعد هم در تلویزیون پخش شد. واسرشتاین می‌گوید: «نکته‌ی این نمایشنانه‌ی من این است که انتخاب اشتباهی وجود ندارد؛ فقط باید راهی را پیدا کنی که برای خودت جواب بدهد.»

این نمایشنامه، قدرت قلم واسرشتاین در دیالوگ‌نویسی واقع‌گرایانه را با بحث‌های طنزآمیز شخصیت‌هایش درباره‌ی رابطه‌ی جنسی، جنسیت‌زدگی، روابط و مشاغل، نمایان می‌کند. این نمایشنامه با اشارات زیاد به مسائل اجتماعی و سیاسی نظیر سنت‌های قدیمی کالج‌های مختص زنان، گروه‌های موسیقی راک لزبین، قرص‌های ضدبارداری، جودی کالینز(٣٨)، بیتلز و... یک مستند اجتماعی نوستالژیک درباره‌ی سردرگمی و آرزوهای زنان تحصیل‌کرده در اواخر دهه‌ی شصت و هفتاد میلادیِ آمریکا می‌سازد.

زمان در این نمایشنامه از سال ١٩٧٨ آغاز شده و سپس به شش سال قبل، می‌رود و مکان نیز در هر دو سال ثابت است؛ رستورانی در نیویورک و بعد خوابگاه دانشگاه. بنابراین ساختار نمایشنامه از لحاظ زمان و مکان با تم و ایده‌های محوری نمایشنامه مطابقت دارد: زمان اواخر دهه‌ی شصت و هفتاد را نمایان می‌کند و دانشگاه، مرکز تحول اجتماع و بعد رستوران، محل محبوب رفاقت‌های زنانه و تبادل نظر است. درکل می‌توان گفت که نمایشنامه کاملا واقع‌نما است و از ساختار ساده‌ای برخوردار است اما روند رویدادها کاملا خطی و کلاسیک نیست؛ زمان تغییر می‌کند و تعدد مکان وجود دارد.

عکسی از نمایش زنان غیرمعمول و دیگران به کارگردانی سینتیا سیلور(٣٩)، عکاس: جواَن بُنایت(۴٠)
عکسی از نمایش زنان غیرمعمول و دیگران به کارگردانی سینتیا سیلور(٣٩)، عکاس: جواَن بُنایت(۴٠)

عاشقانه نیست؟

نمایشنامه‌ی عاشقانه نیست؟ هم درباره‌ی زنان مجرد، تحصیل‌کرده و طبقه‌ی متوسط روبه‌بالا است اما شخصیت‌های آن یعنی جِینی(۴١) و هِریِت(۴٢) شش‌سال بزرگ‌تر از شخصیت‌های نمایشنامه‌‌ی قبلی هستند و دیگر تنها درباره‌ی آینده حرف نمی‌زنند؛ آن‌ها وارد دنیای واقعی شده‌اند و در منهتن به دنبال عشق و موقعیت شغلی می‌گردند. طبق گفته‌ی واسرشتاین، این نمایشنامه با این موضوع دست‌وپنجه نرم می‌کند که به زنان دائم گفته می‌شود که چطور زندگی کنند، درحالی‌که قوانین هر شش ماه یک‌بار تغییر می‌کنند.

در این نمایشنامه، دستگاه پیغام‌گیر تلفن به یک ابزار نمایشی تبدیل شده و نمادی از دهه‌ی هشتاد است که شخصیت‌ها از طریق آن نگرانی‌های صمیمی‌شان را بیان می‌کنند. جینی دختر والدین یهودی عصبی و بیش‌ازحد مراقب است که به شدت می‌خواهند او ازدواج کند اما هریت دختر مادری حرفه‌ای و پروتستان است که او را بیشتر به دنبال یافتن موفقیتی شغلی تشویق می‌کند تا ازدواج. جینی با مارتی استرلینگ(۴٣)، دکتری یهودی آشنا می‌شود. او می‌خواهد با جینی ازدواج کند و به بروکلین برود اما جینی احساس خفگی می‌کند چون مارتی هیچ‌وقت نظر او را نمی‌پرسد و فقط او را به چشم همسر آینده‌اش می‌بیند، نه فردی با آرزوهای خودش. جینی کاری پاره‌وقت پیدا می‌کند و هریت با مدرکش از هاروارد در شرکتی ارتقا می‌گیرد. هریت اول با رئیسِ رئیسش رابطه دارد و بعد او را برای جو ستاین(۴۴)، شکارچی استعدادها، ترک و با او ازدواج می‌کند. جینی حس می‌کند که دوست صمیمی‌اش که همیشه بر استقلال تأکید داشت، با این کار به او خیانت کرده و به‌شدت احساس تنهایی می‌کند.

قدرت این نمایشنامه در طنازی و به‌تصویرکشیدن هوشمندانه‌ی دردسرهای رشد فمنیستی است. واسرشتاین با زیرکی تصمیم گرفته که هریت و مارتی را ابتدا در کلاسی به نام "مشکلات قرن بیستم" در هاروارد با هم آشنا کند، چون زندگی این شخصیت‌ها ناکام است، نه عاشقانه. برخلاف انتقاد اریکا مانک(۴۵) که این نمایشنامه را از نظر اجتماعی شکست‌خورده می‌داند، درواقع این اثر با نگاه دقیق به دنیای درونی شخصیت‌ها، به تضادهای پیچیده‌ی بین مادران و دختران، مردان و زنان، زنان با یکدیگر و حتی درون خود زنان، بین آنچه آمریکا به زنان می‌گوید باید بخواهند و آنچه برای رضایت واقعی نیاز دارند و همچنین بین آمریکایی‌بودن و یهودی‌بودن، اشاره می‌کند. وقتی روابط شخصیت‌های واسرشتاین را می‌بینیم که ساخته و شکسته می‌شوند، درواقع شاهد آمریکایی در حال گذار هستیم؛ از زمانی که زنان زندگی خود را از طریق شوهران‌شان تجربه می‌کردند تا زمانی که شروع کردند به ابراز هویت خود و کنارآمدن با خواسته‌های شغلی و خانوادگی‌شان. نوشتار او زمانی قوی‌تر است که دو زن قدرتمند را در مقابل هم قرار می‌دهد تا درباره‌ی مزایا و معایب ازدواج و استقلال بحث کنند.

این نمایشنامه نیز واقع‌گرا است و ساختار ساده‌ای دارد که از لحاظ زمان کلاسیک است_خطی است_اما از لحاظ مکان اینطور نیست.

عکسی از نمایش عاشقانه نیست؟ به کارگردانی آری‌یل کَتز(۴۶)، عکاس: هاروی لِوین(۴٧)
عکسی از نمایش عاشقانه نیست؟ به کارگردانی آری‌یل کَتز(۴۶)، عکاس: هاروی لِوین(۴٧)

پیشنهاد دلسوزانه

پیشنهاد دلسوزانه یک نمایشنامه‌ی کوتاه دوپرده‌ای و دوپرسوناژه است که در آن عملا هیچ اتفاق عمده‌ای رخ نمی‌دهد؛ کسی نمی‌میرد، فریاد نمی‌زند، گریه نمی‌کند و... اما تغییرات و تحولات بزرگی در شخصیت‌ها به وجود می‌آید. موضوع این نمایش، کاستی خاصی را در سبک زندگی آمریکایی برجسته می‌کند: نیاز به ارتباط دلسوزانه بین پدری دور از خانواده و دخترش. واسرشتاین در این نمایشنامه نشان می‌دهد که عنصر ویژه در ارتباط موثر خانوادگی، وابسته به درک متقابل است. کل نمایشنامه بیست دقیقه طول می‌کشد اما واسرشتاین، رابطه‌ای چندساله را در آن فشرده و به نمایش می‌گذارد.

درگیری اصلی در این نمایش مربوط به پدر، پل(۴٨) است که در اجرای رقص دخترش، لیزا غایب بوده. صحنه‌ی ابتدایی نمایش، لیزا را در حال تمرین رقص در استودیو نشان می‌دهد و دیالوگ‌های اولیه‌ی آن نشان‌دهنده‌ی این است که واسرشتاین بیشتر با لیزا همدردی دارد تا پل_چراکه پل در ابتدا فقط به عنوان یک مرد معرفی می‌شود و مخاطب تا خط هشتم نمایشنامه اصلا متوجه نمی‌شود که او پدر لیزا است(اینکه این امر_همذات‌پنداری بیشتر واسرشتاین با لیزا_چقدر در روند شخصیت‌پردازی پل و همذات‌پنداری مخاطب با او تاثیر گذاشته و اینکه اصلا از لحاظ نمایشنامه‌نویسی مطلوب است یا نه، برعهده‌ی درک و تفسیر مخاطب گذاشته می‌شود). باید به این نکته اشاره کرد که باوجود ضعف آشکار در رابطه‌‌ی این پدر و دختر، کاملا مشخص است که پل واقعا به لیزا اهمیت می‌دهد و بی‌احساس یا طعنه‌زن نیست؛ او در جواب سوال لیزا که چرا به مراسم رقص او نیامده، عذرخواهی می‌کند_که می‌تواند نشانه‌ای از توجه حداقل ظاهری او باشد و بالاخره نکته‌ی مثبتی است.

واسرشتاین در این نمایشنامه نیز همچون آثار پیشین خود، از دیالوگ‌های کاملا واقع‌نمایانه استفاده می‌کند؛ نوعی گفت‌وگوی کوتاه و رفت‌وبرگشتی که در بسیاری از خانواده‌های آمریکایی رایج است.

رویدادنامه‌های هایدی

این نمایشنامه درواقع مهم‌ترین اثر واسرشتاین است که به‌خاطر آن جایزه‌ی پولیتز(۴٩)(در سال ١٩٨۹) و تونی(۵٠) دریافت کرده اما هنوز به فارسی ترجمه نشده. در این اثر پروتاگونیست، هایدی هالِند(۵١) به دنبال هویت و جایگاه اجتماعی خود، سال‌های ١٩۶٠ تا ١٩٨٠ را طی کرده و مخاطب در این روند، شاهد تغییرات اجتماعی جهان مدرن و تحول فمنیسم آمریکایی خواهد بود.

این نمایشنامه‌ اولین‌بار در تاریخ ۶ آوریل ۱۹۸۸ به‌صورت کارگاهی توسط تئاتر رپرتوری سیاتل(۵٢)(با همکاری پلی‌رایتز هورایزنز(۵٣)) اجرا شد. سپس در ۱۲ دسامبر ۱۹۸۸ توسط پلی‌رایتز هورایزنز و با کارگردانی دنیل سالیوان(۵٣)، در نیویورک به روی صحنه رفت. در ۹ مارس ۱۹۸۹ به تئاتر پلیموث(۵۴) در برادوی نیز منتقل شد.

نمایشنامه با معرفی هایدی هالند در حال سخنرانی‌ای درباره‌ی نقاشان زن آغاز می‌شود. از همان دیالوگ‌های ابتدایی او، تم فمنیستی نمایشنامه آشکار می‌شود: «بااینکه سوفونیسبا(۵۵) توی قرن هفدهم به‌عنوان پرتره‌سازی هم‌سطح تیسین(۵۶) ستایش می‌شد و حداقل سی اثر از اون می‌شناسیم، هیچ اثری از اون یا هیچ زن هنرمند دیگه‌ای قبل از قرن بیستم، توی کتاب تاریخ هنر فعلی شما نیست. البته، توی زمان من همین کتاب مرجع حتی یه زنو هم از آغاز تاریخ تا امروز ذکر نکرده بود.»(۵٧) سپس با خاطره‌ای که از ذهن هایدی می‌گذرد، نمایشنامه نیز به سال‌ها قبل یعنی یک مهمانی در دبیرستان می‌رود.

در شخصیت هایدیِ نوجوان در مهمانی، نوعی احساس انزوا و دوری از جامعه دیده می‌شود. هایدی راضی نمی‌شود که برای جلب توجه پسرها، نقشی کلیشه‌ای از زنان ارائه دهد و به همین دلیل دوست صمیمی‌اش، سوزان او را تنها می‌گذارد. در این مهمانی او با پیتر آشنا می‌شود که بعدها رابطه‌ی مدرن پیچیده‌ای با او خواهد داشت. در صحنه‌ی بعد، هایدی در مراسمی حمایتی برای ریاست‌جمهوری یوجین مک‌کارتی، با اسکوپِ خبرنگار آشنا شده که تفکرات فمنیستی و سیاسی هایدی را به چالش می‌کشد. هایدی نیز تدریجا جذب او می‌شود. در صحنه‌ی بعد، گروهی زنانه از مسائل جنسیتی خود حرف می‌زنند؛ مادرشدن، ازدواج، روابط زودگذری که مردان می‌خواهند و سوال بزرگ و معروف واسرشتاین که آیا می‌شود همه‌چیز را با هم داشت؛ هم ازدواج کرد، هم همسر بود، رابطه‌ی تک‌همسری داشت، مادر بود، کار و پیشرفت کرد و مستقل بود. هایدی به همراه دوستانش ائتلاف برگزار می‌کند و ماجرای این راهپیمایی‌ها و حضور پیتر در این مراسم، پایه‌های تزلزل جریان‌های فمنیستیِ آمریکایی و مشکلات رابطه‌ی هایدی و پیتر را نمایان می‌کند؛ دوست هایدی پیتر را_به‌خاطر اینکه مرد است_به راه‌پیمایی‌های فمنیستی‌شان راه نمی‌دهد، هایدی به پیتر اعتراف می‌کند که او را به‌عنوان یک دوست می‌بیند و پیتر هم اعلام می‌کند که رابطه‌ای همجنسگرایانه دارد اما پیچیدگی روابط مدرن بیشتر از این حرف‌ها است و رابطه‌ی او و هایدی همچنان ادامه خواهد داشت. در صحنه‌ی بعدی، اسکوپ در حال ازدواج با دختر دیگری است درحالی‌که هنوز به هایدی علاقه دارد. هایدی نیز همچنان از ازدواج دوری می‌کند تا استقلال خود را حفظ کند اما رابطه‌ی اصطلاحا مدرن خود را_که نه دوستیِ صرف است و نه رابطه‌ی کاملا عاشقانه و متعهدانه_با پیتر ادامه می‌دهد.

در پرده‌ی بعد، دوباره نمایشنامه‌ بازمی‌گردد به ادامه‌ی سخنرانی هایدی درباره‌ی زنان هنرمند در دانشگاه و در صحنه‌ی بعد، زمان دوباره به عقب می‌رود؛ به آپارتمان اسکوپ و همسرش. همسر اسکوپ، لیزا حامله است، بااینکه سایر زنان خبر دارند که همسرش به او خیانت کرده. در صحنه‌ی دو هایدی، پیتر و اسکوپ به برنامه‌ای تلویزیونی برای مصاحبه دعوت شده‌اند؛ هایدی به‌عنوان زن مقاله‌نویس فمنیست، پیتر به‌عنوان دکتر اطفال و اسکوپ به‌عنوان خبرنگار و در مجموع به‌عنوان جوانان موفق نسل بیبی بوم اما هیچ‌کدام نمی‌گذارند هایدی بیشتر از یک ديالوگ بگوید و حتی سوالات مربوط به مسائل زنان و فمنیسم را به‌عنوان یک زن پاسخ دهد. سپس هایدی به نوعی تحول می‌رسد؛ گویا متوجه شده باشد که جریانات فمنیستی تابه‌حال راه به‌جایی نبرده‌اند. او از سوزان می‌خواهد که به رستورانی بیاید تا با هم درددل کنند اما سوزان و دستیارش همچنان مشغول ساخت برنامه‌های فمنیستی محبوب جامعه‌ی آمریکایی‌اند و توجهی به درونیات هایدی ندارند. درواقع دوستان هایدی تحت‌تاثیر مادی‌گرایی و خودشیفتگی دهه‌ی هشتاد ریگان قرار می‌گیرند و زندگی پوچی را در پیش می‌گیرند که قبلا آن را محکوم می‌کردند اما هایدی که همچنان سرسختانه به آرمان‌های فمنیسم پایبند مانده، احساس تنهایی می‌کند. تحول هایدی در سخرانی‌اش در صحنه‌ی بعدی، پررنگ‌تر می‌شود؛ او درباره‌ی این حرف می‌زند که فمنیسم را خود زنان نابود کرده‌اند؛ تلاش اینکه همه‌چیز را داشته باشند و همه‌کس باشند؛ مادر، همسر، شاغل، فمنیست، مدرن و... . سپس هایدی به بیمارستان پیتر می‌رود تا به او خبر بدهد که می‌خواهد برود اما با واکنش غم‌انگیز او مواجه می‌شود؛ پیتر اعتراف می‌کند که رابطه‌ی آن‌ها شبیه اعضای خانواده‌ است و عمیق‌تر از آن است که بشود خرابش کرد. در صحنه‌ی آخر، زمان دوباره به زمان اکنون، یعنی آغاز نمایشنامه بازمی‌گردد اما مکان، آپارتمان هایدی است. اسکوپ به دیدن هایدی می‌آید و شکست خود در زندگی زناشویی و خانوادگی را اعتراف می‌کند. هایدی نیز دختری را به سرپرستی گرفته؛ گویا که بخواهد شکست خود در یافتن هویت مدرن زنان در جامعه‌ی آمریکایی را با بزرگ‌کردن دختری به‌دور از کلیشه‌های جنسیتی و حتی جریانات ناموفق فمنیستی_و آن هم به‌عنوان مادری مستقل_جبران کند. این یادآور آن چیزی است که هایدی در جنبش آگاهی‌بخشی زنان در صحنه‌ی سومِ پرده‌ی یک گفت: «بِکی(۵٨)، امیدوارم دخترامون هیچ‌وقت حس ما رو نداشته باشن. امیدوارم همه‌ی دخترامون حس کنن واقعا ارزشمندن. قول می‌دی بتونیم این‌قدر موفق بشیم، فرن؟ ها؟ قول می‌دی؟ قول می‌دی؟» درواقع، نمایش به‌طور ظریفی با رمان "هایدی" نوشته‌ی "جوهَنا اسپایری"(۵٩) موازی است؛ هایدی در سفرهایش یاد می‌گیرد و بعد از آموخته‌هایش استفاده می‌کند. نمایشنامه با خروج اسکوپ و سپس نمایش‌دادن هایدی که دخترش، جودی را جلوی موزه با بنر آثار "جورجیا اوکیف"(۶٠)، در بغل نگه داشته، پایان می‌باید.

عکسی از نمایش رویدادنامه‌های هایدی به کارگردانی پَم مَکینِن(۶۶)، عکاس: جُن مارکِس(۶٧)
عکسی از نمایش رویدادنامه‌های هایدی به کارگردانی پَم مَکینِن(۶۶)، عکاس: جُن مارکِس(۶٧)

خیلی از منتقدان فمینیست به این نمایش حمله کردند و گفتند که این نمایش واقعا فمنیستی نیست چون هایدی در پایان با قبول سرپرستی یک بچه، به عقاید خود خیانت می‌کند. واسرشتاین پاسخ می‌دهد که هایدی بچه‌ای را به فرزندی می‌پذیرد چون این انتخاب با شخصیتش سازگار است. برای فهم بیشتر این ماجرا می‌توان اشاره کرد به قسمتی از صحنه‌ی پنجِ پرده‌ی یک:

«لیزا: همیشه می‌دونستم می‌خوام مادر بشم. فکر کنم خیلی خجالت‌آوره.

پیتر(به هایدی): عزیزم، فکر می‌کنی این خجالت‌آوره؟

هایدی: نه عزیزم، اصلا.»

و دیالوگی از هایدی در صحنه‌ی سه از پرده‌ی یک که برای دختران آینده‌شان دعا می‌کند. بااین‌حال، منتقدان می‌گویند که به طور کلی رویدادنامه‌های هایدی برای تماشاگران طبقه‌ی متوسط برادوی عالی است چون واقعا ساختارشکن نیست و مسائل جدی فمنیستی را مطرح نمی‌کند؛ مثلا درباره‌ی سقط جنین یا حقوق زنان در بستر واقعی حرفی نمی‌زند. همچنین انتخاب واسرشتاین برای نمایش شخصیت اصلی به عنوان یک تاریخ‌نگار هنر، اعتبار هایدی را زیر سوال می‌برد چون شغل او تاثیر کمی بر زندگی دیگران دارد. ایسکا آلتِر(۶١) هم می‌گوید در پایان، وقتی مادر و فرزند در مقابل بنری از نمایشگاه جورجیا اوکیف عکس می‌گیرند، تصویری از پیروزی می‌بینیم، نه لزوما واقعیت آن را؛ چون اوکیف همیشه برخلاف انتظارات فمنیستی عمل کرده است.

درحالی‌که مشخص است این نمایشنامه، نمایشنامه‌ای نیست که به‌طور رادیکالی فمنیستی باشد(خود هایدی هم حسرت می‌خورد که هیچ‌وقت لباس زیرهایش را آتش نزده) اما اشتباه است پایان را این‌قدر سطحی خواند. هایدی و دخترش تبدیل به نمادهایی برای نسل آینده‌ی زنان آمریکا می‌شوند که حس قوی‌تری از خود در جامعه‌ای برابرتر خواهند داشت. کِرول رُزِن(۶٢) هم می‌گوید: «رویدادنامه‌های هایدی، واسرشتاین را به سطحی جدید رساند؛ دیگر نمی‌شد او را مثل نیل سایمونِ زن‌پوش نادیده گرفت، چون زیر شوخی‌هایش، رنج زنان میان عشق و کار را به تصویر می‌کشد.» اگر هدف جنبش بزرگ زنان، دگرگونی ساختارهای قدرت عمدتا مردانه‌ای باشد که جامعه‌ی ما را شکل داده‌اند، پس نمایشنامه‌ی رویدادنامه‌های هایدی تاحدی یک اثر فمنیستی است چراکه تصمیم هایدی برای به‌فرزندی‌‌گرفتن یک کودک، ساختار سنتی خانواده را به چالش می‌کشد؛ او همچنان یک زن مجرد است که خودش را به‌عنوان یک زن شاغل مستقل حمایت می‌کند. این منتقدان، پروژه‌ی جسورانه و حماسی‌ای را که واسرشتاین در رویدادنامه‌های هایدی آغاز کرده، نادیده می‌گیرند. این اولین نمایش برادوی بود که به فروپاشی جنبش فمنیستی در طول دو دهه‌ی تغییر پرداخت. واسرشتاین دراین‌باره گفته: «این نمایشنامه را نوشتم چون تصویر زنی را داشتم که در یک جلسه‌ی زنان بلند می‌شود و می‌گوید: "هیچ‌وقت در عمرم این‌قدر ناراحت نبودم..." هرچقدر بیشتر از بیان‌نشدن این احساسات عصبانی می‌شدم، خشم بیشتری در نمایش ریختم.» این نمایش که "کمدی تلخ آداب‌ورسوم"(۶٣) نامیده شده، به حاشیه‌راندگی زنان هنرمند، جنسیت‌زدگی آشکار، ازدست‌رفتن هویت زنان، فروپاشی ازدواج به عنوان یک قرارداد مقدس، دشواری زنان در تلفیق زندگی حرفه‌ای و شخصی و آرمان‌گرایی ازدست‌رفته‌ی فمنیسم اولیه می‌پردازد.

این نمایشنامه را می‌توان از نظر ساختاری و زیبایی‌شناسی نیز فمنیستی دانست. منتقدانی مانند ریچل دوپلِسِس(۶۴) معتقدند که زیبایی‌شناسی ادبی زنانه، سعی دارد شکل‌های غالب شناخت را زیرورو کند و بنابراین غیر سلسله‌مراتبی، غیرخطی و چندوجی است. پس می‌توان گفت فلش‌بک‌هایی که ما را بین دهه‌ی شصت و هشتاد جابه‌جا می‌کنند، بخشی از این زیبایی‌شناسی زنانه‌اند: در پیش‌گفتار پرده‌ی یک، زمان از سال ١٩٨٩ آغاز شده و بعد با یاد خاطره‌ای به گذشته می‌رود؛ در صحنه‌ی یک به سال ١٩۶۵، در صحنه‌ی دو به سال ١٩۶٨، در صحنه‌ی سه به ١٩٧٠، در صحنه‌ی چهار به ١٩٧۴ و در صحنه‌ی آخرِ پرده‌ی یک به سال ١٩٧٧ می‌رسد. دوباره در پیش‌گفتار پرده‌ی دو_که ادامه‌ی پیش‌گفتار پرده‌ی یک است_با سال ١٩٨٩ آغاز شده و دوباره در صحنه‌های بعدی به سال ١٩٨٠، بعد به ١٩٨٢ و بعد به ١٩٨۴، ١٩٨۶، ١٩٨٧ و در آخر دوباره در صحنه‌ی آخر به سال ١٩٨٩ بازمی‌گردد/می‌رسد. همچنین، همان‌طور که ایسکا آلتر اشاره می‌کند، این ترفندها مدام کنش را به گذشته می‌کشانند و فاصله‌های طعنه‌آمیزی بین وعده و تحقق، امید و سرخوردگی ایجاد می‌کنند. میمی کرِیمر(۶۵) هم گفته سبکِ عکس متحرک در تئاتر، اغلب برای روایت سرخوردگی‌ها و ناامیدی‌ها به کار می‌رود.

مکان نیز مدام تغییر می‌کند و شامل مکان‌های فرهنگی و سیاسی‌ای می‌شود که با تغییر در صحنه‌های بعد و ورود آن به مکان‌های خصوصی‌تر مثل آپارتمان لیزا و اسکوپ یا آپارتمان هایدی، نمایان‌گر ورود تغییرات اجتماعی و سیاسی به روابط شخصی است. بنابراین در کل این اثر از لحاظ ساختار، پیچیدگی بیشتری نسبت به آثار قبلی واسرشتاین دارد اما همچنان واقع‌گرا است و از تم‌های قبلی تبعیت می‌کند.

عکسی از نمایش رویدادنامه‌های هایدی به کارگردانی پَم مَکینِن(۶۶)، عکاس: جُن مارکِس(۶٧)
عکسی از نمایش رویدادنامه‌های هایدی به کارگردانی پَم مَکینِن(۶۶)، عکاس: جُن مارکِس(۶٧)

خواهران رُزن‌سوایگ

در نمایشنامه‌ی خواهران رُزن‌سوایگ، واسرشتاین به لندن سال ۱۹۸۹ و همزمان به کودتای شوروی می‌رود. این نمایشنامه زندگی متفاوت سه خواهر، سارا، فِنی(۶٨)و گُرجِس(۶٩) را به تصویر می‌کشد که برای جشن تولد پنجاه‌وچهارسالگی سارا دور هم جمع شده‌اند.

سارا، خواهر بزرگتر، سه بار طلاق گرفته و حالا یک بانکدار موفق در هنگ‌کنگ است. او به لندن آمده تا هویت یهودی خود را با لهجه‌ی بریتانیایی جعلی و نام خانوادگی انگلیسی که از شوهر دومش گرفته، پنهان کند و دخترش را به‌خاطر رمان "تِس از دوربوروُلز"(٧٠)، تس نامیده. او در ابتدا زنی سرد و بی‌احساس است که از عاشق‌شدنِ دوباره می‌ترسد، تااینکه با مِرو کانت(٧١)، یهودی اهل بروکلین آشنا می‌شود. سارا پس از شبی که با او می‌گذراند، دوباره هویت یهودی خود را می‌پذیرد. واسرشتاین می‌خواست نمایشی بنویسد که در آن دو نفر در پایان به هم می‌رسند یعنی برخلاف آثار قبلی‌اش که زنان تنها می‌ماندند. خلاصه اینکه این نمایش امکان عشق برای زنان میانسال را تأیید می‌کند. برخلاف مردان نمایش‌های قبلی، مردان این نمایش تاثیر مثبت دارند، به‌جز نیک پیم(٧٢)، دوست انگلیسی سارا که همه او را به نازی‌بودن متهم می‌کنند و سارا نیز او را به خاطر مِرو ترک می‌کند. تس، برای پروژه‌ی تابستانی مدرسه‌اش در حال نوشتن یک بیوگرافی از سال‌های اولیه‌ی زندگی مادرش است. جستجوی او در تاریخ خانوادگی‌شان، زمینه‌ای برای تلاش هر شخصیت در یافتن هویت خود فراهم می‌کند. تس قصد دارد برای حمایت از جنبش استقلال لیتوانی همراه با دوست‌پسر کارگرش، به لیتوانی برود اما سارا به شدت با این سفر مخالف است. درنهایت، تس تصمیم می‌گیرد به لیتوانی نرود؛ نه به خاطر مادرش بلکه چون احساس می‌کند ارتباط واقعی و عمیقی با این جنبش ندارد.

درحالی‌که سارا یک یهودی خودکم‌بین است، خواهر کوچکش، گرجس، یک یهودی کاملا مذهبی است و سارا را تشویق می‌کند تا دوباره عاشق شود. گرجس با یک وکیل ازدواج کرده که بعدا معلوم می‌شود که شغلش را از دست داده و در زیرزمین رمان جنایی می‌نویسد. گرجس به نظر معمولی‌ترین زندگی را بین خواهران دارد: مادر چهار فرزند که در ماساچوست زندگی می‌کند اما گرجس شغل عجیبی دارد؛ او یک برنامه‌ی رادیویی دارد که مردم در آن درباره‌ی روابط عاشقانه‌شان صحبت می‌کنند.

فنی، خواهر وسطی، یک روزنامه‌نگار چهل‌ساله است که با جِفری، کارگردان تئاتر دوجنسگرا، قرار می‌گذارد اما جفری او را ترک می‌کند چون دلش برای مردها تنگ شده. فنی نویسندگی سیاسی را کنار گذاشته و به نوشتن درباره‌ی سفر پرداخته، چون احساس می‌کند دارد از مشکلات مردمی که درباره‌شان می‌نویسد سواستفاده می‌کند.

بااینکه سه خواهر اهل یک جا هستند اما زندگی‌های کاملا متفاوتی دارند. درواقع، نمایش درباره‌ی سفر هر زن برای کشف خود است: در پایان، سارا دوباره عشق را پیدا می‌کند و ریشه‌های یهودی‌اش را می‌پذیرد و اعلام می‌کند: «اسم من سارا رزن‌سوایگ است.» گورجس مسئولیت زندگی‌اش را می‌پذیرد و کت شنلش را می‌فروشد تا پسرش را به دانشگاه بفرستد. فنی به روزنامه‌نگاری سیاسی بازمی‌گردد. تس درمی‌یابد که لازم نیست برای شناخت خودش به لیتوانی برود. به‌این‌ترتیب، زمینه‌ی سیاسی بزرگ‌تر دموکراتیزه‌شدن اروپای شرقی، با استقلال و رهایی تدریجی هر زن موازی می‌شود.

خواهران رُزن‌سوایگ که مشتاق‌اند "مسکو"ی خودشان، یعنی جایگاهشان در جهان را پیدا کنند، آشکارا یادآور سه خواهر چخوف هستند. واسرشتاین خودش هم به تاثیرپذیری از چخوف اشاره می‌کند: «مثل چخوف، می‌خواستم نمایشی بنویسم که با زمان سروکار و درباره‌ی آن وسواس دارد. می‌خواستم درباره‌ی پایان قرن بنویسم، زمانی که همه‌چیز در حال فروپاشی بود. قراردادن داستان در زمان کودتای روسیه، مهم بود چون آن موقع امید زیادی وجود داشت؛ قبل‌ازاینکه همه‌چیز به هم بریزد. همچنین می‌خواستم درباره‌ی این بنویسم که زمان گذشته و تو دیگر آن آدم‌هایی که می‌توانستی باشی، نیستی؛ تو یک تاریخ داری، یک مسیر را انتخاب کردی و بله، می‌دانستی داری چه کار می‌کنی.» این نمایشنامه همچنین از نظر تعادل بین کمدی و غم، چخوفی است؛ درحالی‌که به مسائل جدی مثل هویت، خانواده، روابط، دموکراتیزه‌شدن اروپای شرقی، رکود اقتصادی آمریکا، معضل بی‌خانمان‌ها در لندن، دوجنسگرایی و وضعیت زنان در میانسالی می‌پردازد، همچنان لحن طنزآمیز خود را حفظ کرده.

این نمایشنامه ماهرانه‌ترین اثر واسرشتاین است چون بااینکه پر از اشاره‌های نیویورکی و یهودی است، مخاطبان خارج از نیویورک را هم جذب کرده و داستانی خوش‌ساخت درباره‌ی سه خواهر روایت می‌کند که از قصه‌گویی لذت می‌برند.

برخلاف آثار قبلی‌ واسرشتاین، این نمایشنامه یک صحنه و غیر اپیزودیک است و وحدت زمان، مکان و کنش را رعایت می‌کند.

عکسی از نمایش خواهران رُزن‌سوایگ در سال ١٩٩۵
عکسی از نمایش خواهران رُزن‌سوایگ در سال ١٩٩۵

دختری آمریکایی

واسرشتاین در سال ۱۹۹۴، به واشنگتن دی‌سی رفت تا برای سیاسی‌ترین اثر دوران حرفه‌ای‌اش، یعنی نمایشنامه‌ای درباره زنی در سیاست به نام دختری آمریکایی تحقیق کند. ماجرای زویی بِرد(٧٣) بیش از همه ذهنش را مشغول کرده بود. برد، وکیل شرکتی که برای دادستان کل نامزد شده بود، مجبور شد کنار بکشد چون مشخص شد او و همسرش کارگران غیرقانونی را به عنوان خدمتکار استخدام کرده‌اند. واسرشتاین معتقد بود این بهانه برای ردشدن از مقام بالا، توهین به همه‌ی زنان بلندپرواز است و به او یادآوری می‌کند که تعصبات ریشه‌دار درباره‌ی نقش زنان به این راحتی‌ها از بین نمی‌رود. همچنین، نمایشنامه‌ی او بازتاب‌دهنده‌ی این آگاهی تلخ است که زنان هنوز فقط حدود ده درصد کرسی‌های کنگره را شامل می‌شوند و سیاستمداران و خبرنگاران مسائلی مانند مراقبت از کودک و آزار جنسی را فقط "مسائل زنان" می‌دانند و نه دغدغه‌ی همه. واسرشتاین می‌گوید: «این نوع طرز فکر خطرناک است.» دختر آمریکایی هم طنز سیاسی است و هم داستانی اخلاقی که نه‌تنها به تخریب رسانه‌ای نامزد زن می‌پردازد بلکه وضعیت دو نوع زن میانسال با حسرت و نسل جدید فمنیست‌ها را هم به تصویر می‌کشد. علاوه بر بررسی نگرانی واسرشتاین درباره‌ی تبعیض جنسیتی، او در این نمایش برای اولین بار مشکلات لیبرالیسم را نیز مورد بررسی قرار داد.

این نمایشنامه در سال ۱۹۹۴ در خانه‌ی لیسا دنت هیوز(٧۴) در جورج‌تاون(٧۵) اتفاق می‌افتد. لیسا، نتیجه‌ی یولیسی اس. گرَنت(٧۶)، پزشکی آرمان‌گرا و لیبرال در اوایل چهل‌سالگی است که به‌تازگی توسط یک رئیس‌جمهور دموکرات به عنوان جراح کل معرفی شده. او ظاهرا همه‌چیز دارد: شوهری جامعه‌شناس، خانه‌ای راحت در جورج‌تاون، دو فرزند و یک شغل موفق. در مقابل، بهترین دوستش، دکتر جودیت کافمِن(٧٧)، یک آنکولوژیست سیاه‌پوست و یهودی، به شدت در تلاش برای بچه‌دارشدن است. او از یک روان‌پزشک یهودی همجنسگرا جدا شده که شریک جدیدش گل‌فروش/خواننده‌ی اپرا/دکتر است و به خاطر نداشتن فرزند، افسرده شده و حتی سعی می‌کند خودش را در رودخانه غرق کند اما زندگی لیسا هم چندان بهتر پیش نمی‌رود. دوست همجنسگرای محافظه‌کارش، مارُ(٧٨)، به رسانه‌ها فاش می‌کند که او به احضاریه‌ی هیئت منصفه پاسخ نداده و همین موضوع آینده‌اش به عنوان جراح کل را نابود می‌کند. علاوه‌براین، شوهرش والتر اِیبرامسِن(٧٩)، استاد جامعه‌شناسی و نویسنده‌ی کتابی تأثیرگذار در مورد لیبرالیسم، با دانشجوی سابقش، کوئینسی کوئینس(٨٠)_که فمینیستی سطحی و پرزرق‌وبرق است_به او خیانت می‌کند. تیمبِر تاکرِ(٨١) خبرنگار آن‌قدر بی‌رحمانه از لیسا مصاحبه می‌گیرد که او مجبور می‌شود از نامزدی جراح کل انصراف دهد. پدر لیسا آرزو می‌کند کاش می‌توانست جلوی انصراف دخترش را بگیرد اما لیسا بعد از تصمیمش این موضوع را به او می‌گوید. درنهایت، هم لیسا و هم جودیت به آرزوهایشان نمی‌رسند. بااین‌حال، لیسا شکست را نمی‌پذیرد و هنگام بالارفتن از پله‌ها برای دیدن فرزندانش، سخن پدربزرگش را تکرار می‌کند: «وظیفه‌ی ما اینه که بلند شیم و ادامه بدیم.»

این نمایشنامه به مشکلاتی می‌پردازد که همراه با موفقیت، هوش و قدرت یک زن در عرصه‌ی عمومی به وجود می‌آید. دکتر جودیت کافمن معتقد است که اگر لیسا مرد بود، انجام‌ندادن وظیفه‌ی هیئت منصفه برایش مسئله‌ای نبود و فقط یک سهل‌انگاری ساده تلقی می‌شد. کوئینسی کوئینس، که باور دارد زنان مهربان توسط خصومت درونی خودشان به دام می‌افتند، کتابی به نام "زندانی جنسیت" نوشته و آن را "ساده‌سازی تبعیض جنسیتی" می‌نامد. کوئینسی مطمئن است که دکتر هیوز زندانی جنسیت خودش است؛ چون مسئولیت‌های زیادی بر عهده گرفته، از وظیفه‌ی عمومی‌اش برای پاسخ به اخطار هیئت منصفه غافل شده است اما خود کوئینسی نیز ناآگاهانه_در تلاش برای داشتن همه‌چیز_زندانی جنسیتش شده؛ او با داشتن دو کتاب برای نوشتن، تمایل به شروع خانواده قبل از تمرکز بر زندگی عمومی و دغدغه‌ی بازگرداندن هویت جنسی زنان، قصد دارد کتاب دیگری نیز بنویسد اما به‌هرحال او نماینده‌ی آینده‌ای امیدوارکننده برای نسل جدید فمنیست‌ها نیست چون فقط به شهرت خودش اهمیت می‌دهد و اخلاقیات ندارد و با شوهر لیسا، استاد سابقش، رابطه دارد و وقتی لیسا نامزدی‌اش را پس می‌گیرد، کوئینسی با بی‌تفاوتی می‌گوید: «بازم کلی سروصدا راه انداخت.»

لیسا به‌عنوان یک زن که می‌خواهد وارد سیاست شود، الگویی ندارد و خانواده‌اش ازجمله همسرش، صرفا تلاش می‌کنند که او را از آرمان‌هایش دور نگه دارند تا خانواده‌شان در امان بماند؛ مثلا والتر می‌گوید که شاید فمنیسم هم نباید مثل برخی جنبش‌های دیگر همچون کمونیسم، وارد قرن بیستم شود.

نمایشنامه‌ی دختری آمریکایی به‌وضوح نشان می‌دهد که آزادی زنان هنوز راه درازی در پیش دارد. لیسا نه تنها می‌داند که موسیقی راک کلاسیک کاملا پدرسالارانه است و بدن زن را به شیوه‌ای زن‌ستیزانه به تصویر می‌کشد، بلکه در تلاش است تا مردم را درباره‌ی مراقبت‌های بهداشتی زنان آگاه کند و از حقوق باروری حمایت می‌کند. دکتر جودیت کافمن هم یک انکولوژیست است که در سرطان پستان زنان تخصص دارد. بااین‌حال، این زنان به‌جای همکاری، با یکدیگر رقابت می‌کنند و این موضوع مانع پیشرفت سیاسی بزرگ‌تر برای آن‌ها می‌شود. برای مثال، افکار عمومی زنان علیه لیسا چهار به یک است، تا حدی به این دلیل که او موفق، جذاب و دارای دو فرزند عالی است. علاوه‌براین، زنان آمریکایی او را متکبر و نخبه‌گرا می‌دانند. پس آمریکا به هر دو زن_به زنان_خیانت می‌کند چراکه زنان نه‌تنها نمی‌توانند به حمایت دیگر زنان دل ببندند، بلکه حتی نمی‌توانند به دوستان نزدیکشان هم تکیه کنند: مارو فاش می‌کند که لیسا وظیفه‌ی هیئت منصفه را انجام نداده. خبرنگار هم به همان اندازه مخرب است. مصاحبه او با لیسا پر از سوالات تند درباره‌ی این است که آیا از مادرش دلخور است، آیا برای مردم آمریکا بیش‌ازحد کامل است یا آیا همسر چهارم پدرش را دوست دارد و لیسا را مقابل پدرش قرار می‌دهد. لیسا در جواب می‌گوید که این سوالات بی‌ربط‌اند و با جسارت می‌گوید زنان آمریکایی باید نگران حفظ حقوق تولیدمثل خود و این واقعیت که تحقیقات سرطان سینه، تخمدان و رحم نسبت به سرطان پروستات به شدت کم‌بودجه است، باشند.

واسرشتاین در این نمایشنامه چند ژانر را با هم ترکیب می‌کند: طنز سیاسی، نمایشنامه‌ی اجتماعی و درام خیانت خانوادگی.

درحالی‌که نمایشنامه‌های قبلی واسرشتاین درباره‌ی زنانی بود که در حال انتخاب بودند، حالا شخصیت‌هایش در نتیجه‌ی انتخاب‌هایشان گرفتار شده‌اند اما باوجود همه‌ی موانع و ناامیدی‌ها، ادامه می‌دهند. درنهایت، واسرشتاین بر ویژگی آمریکایی‌بودن موقعیت لیسا تاکید می‌کند؛ او از نوادگان گرنت است و خانواده‌اش نسل‌ها است که آمریکایی‌اند پس باید حق زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی را به ارث برده باشد اما او اسیر جنسیت خود است.

عکسی از نمایش دختری آمریکایی به کارگردانی مَندی گرین‌فیلد(٨٢)، عکاس: دَنی‌یِل رِیدِر(٨٣)
عکسی از نمایش دختری آمریکایی به کارگردانی مَندی گرین‌فیلد(٨٢)، عکاس: دَنی‌یِل رِیدِر(٨٣)

سومین

شخصیت اصلی این نمایشنامه، پروفسور لُری جِیمِسِن(٨۴) است که می‌توان او را یکی از زنان "غیرمعمولِ" میانسال واسرشتاین دانست. شاید او نسبت به بسیاری از شخصیت‌های زن قبلی این نمایشنامه‌نویس، با اطمینان بیشتری به افکارش باور دارد چراکه به‌طرز خسته‌کننده‌ای لیبرال است و همین امر باعث می‌شود که با دخترش امیلی_که بسیار باهوش و اهل پرسش است_هم دچار چالش شود. درواقع، دیدگاه دیکتاتورمآبانه‌ی لری به‌عنوان استاد، با دیدگاه روشنفکرانه‌ی امیلی زیر سوال می‌رود.

لری استاد دانشگاهی محترم و در دهه‌ی پنجاه زندگی خود است که در دوران یائسگی به‌سرمی‌برد. او پیشگام در رشته‌ی خود و اولین استاد زن دارای کرسی دائم در کالجش است. زندگی او زمانی از کنترل خارج می‌شود که با وودسِن بولِ سوم(٨۵) آشنا می‌شود(دوستان و خانواده‌اش او را "سومی" صدا می‌زنند). سومی دانشجویی ورزشکار و سخنور است که شاید دیدگاه‌های محافظه‌کارانه‌ای هم داشته باشد. او کشتی‌گیر است و به صورت استعاری با لری_هم از نظر فکری و هم اخلاقی_کشتی می‌گیرد. لری و سومی در بحث‌هایی درباره‌ی سیاست، اخلاق و شکسپیر با هم روبه‌رو می‌شوند. لری سومی را به اشتباه یک فرد سفیدپوست، تحصیل‌کرده و متعلق به طبقه‌ی حاکم و بسیار برخوردار می‌داند اما اشتباه می‌کند. بول درواقع از خانواده‌ای قدیمی است که ثروتش را از دست داده و با بورسیه تحصیل می‌کند. آنچه در نمایشنامه رخ می‌دهد، فروریختن تعصبیات سنتی و قدیمی است. لری گاهی اوقات ناامید و حتی از نظر فکری کمی ساده‌لوح به نظر می‌رسد_مخصوصا با اعتمادبه‌نفس بیش‌ازحد و نگرش‌های فوق‌لیبرالش_اما ظاهر خودباور او زیر فشار انتقادهای دخترش امیلی و افکار روشنفرانه‌ی سومی، شروع به ترک‌برداشتن می‌کند. نیاز لری به مراقبت از پدرش جک_که دچار زوال عقل شده_نیز او را نرم‌تر می‌کند. درکل همه‌ی این مسائل، باعث می‌شوند که او در طول نمایشنامه شروع به بازنگری بسیاری از باورهای دیرینه‌اش کند.

مبنای این نمایشنامه این است که ایده‌هایی که مدت‌ها است برایمان عزیز و ارزشمند بوده‌اند، می‌توانند زیرسوال بروند. دنیا تغییر می‌کند و ممکن است با آنچه فکر می‌کردیم یا حتی آنچه قبلا بودیم، سازگار نباشد. واسرشتاین نشان می‌دهد که برداشت استادان از نقش خود به‌عنوان معلم و شکل‌دهنده‌ی ذهن‌ها، اگر بد مدیریت شود، می‌تواند تاثیرات ناشناخته و مهمی بر دانشجویان داشته باشد.

شخصیت‌پردازی لری شکننده، خودرای، لیبرال افراطی است و حتی می‌توان گفت چندان دوست‌داشتنی نیست و این همان نکته‌ای است که واسرشتاین دنبالش است: آیا او بخشی از ماست که دوست نداریم یا چیزی که هرگز نمی‌خواهیم بشویم؟

نقص اصلی نمایشنامه در پایان‌بندی آن است. به‌نظر می‌رسد همزمان می‌خواهد همه‌چیز را جمع کند اما برخی مسائل بی‌سرانجام می‌مانند. بااین‌حال، شاید این موضوع بازتابی از زندگی خود واسرشتاین باشد. در زندگی او هم مسائلی حل‌نشده باقی مانده بود و قطعا پایان خوشایندی نداشت(این تصویر آینه‌وار چیزی را بهتر یا توجیه نمی‌کند اما شاید توضیحی برای آن باشد).

عکسی از نمایش سومین، عکاس: میشل دَنی‌یل(٨۶)
عکسی از نمایش سومین، عکاس: میشل دَنی‌یل(٨۶)

به کهیرم خوش آمدید

در مقاله‌ی "پزشکی و هنر"(٨٧) نوشته شده که نمایشنامه‌ی به کهیرم خوش آمدید، به‌واسطه‌ی پیوند تنگاتنگ با تجربه‌ی شخصی خود نویسنده از سرطان، یکی از صمیمی‌ترین و شخصی‌ترین آثار اوست.

واسرشتاین که خود با لنفوم مبارزه می‌کرد، احتمالا بسیاری از علائم مشابه شخصیت اصلی نمایشنامه را تجربه کرده بود_که شاید همین دلیل باعث شد این اثر پس از نخستین اجرا در تئاتر J در واشنگتن دی‌سی در سال ۲۰۰۴، هرگز چاپ نشد یا دوباره روی صحنه نرفت.

این نمایشنامه درباره‌ی فْلُرا بِرمِن(٨٨)، نویسنده‌ای میانسال است که از چندین بیماری رنج می‌برد، ازجمله لوسمی، فلج لب بالایی و مشکلاتی در بینایی و گفتار و راه‌رفتن. بااین‌حال، عجیب‌ترین بیماری او کهیری است به شکل علامت سوال که به طور مرموزی در زمان‌ بحران‌های شخصی یا هویتی، در ناحیه‌ی تناسلی‌اش، ظاهر و ناپدید می‌شود.

ما در صحنه‌ی اول، طی معاینه‌ی پزشکی توسط دکتر کیپلینگ وِراجِن(٨٩)، درباره‌ی این کهیر مطلع می‌شویم؛ معاینه‌ای که شامل گفت‌وگویی درباره نویسندگی، ادبیات زنان و علایق شخصی‌شان است(بله، واسرشتاین در شخصی‌ترین و علمی‌ترین اثرش هم سراغ مضامین فمنیستی و زنان تحصیل‌کرده‌ی علاقه‌مند به هنر و ادبیات می‌رود). این بیماری مرموز اولین‌بار دو دهه‌ی پیش، زمانی که فلرا در یک بورسیه‌ی نویسندگی در کالج رَدکلیف(٩٠) بود، ظاهر شد. درآن‌زمان، پزشکان نتیجه گرفته بودند که علت ایجادشدن آن کهیر، این است که چرخه‌ی هورمونی فلرا به هم ریخته و او به خودش حساسیت پیدا کرده. فلرا نیز این تشخیص را نشانه‌ای از دوگانگی یا تعارض درونی خود دانسته و خواننده را به دنیای کهیر خود دعوت می‌کند. شکل و محل نمادین کهیر نیز باعث می‌شود که فلرا به درون خود نگاه کند و مسیر زندگی‌اش را زیرسوال ببرد. حالا او با بیماری، یائسگی و احتمال اینکه دختر جوانش بدون مادر بزرگ شود روبه‌رو است(نگرانی‌ای که خود واسرشتاین هم احتمالا داشته).

پذیرش نهایی بدنش توسط فلرا_که با رهاکردن تردیدها و ناامنی‌هایش همراه است_باعث ازبین‌رفتن آن کهیر و بهبود سرطانش در پایان نمایشنامه می‌شود. این سفر شخصی با برخوردهایش با جامعه پزشکی، مشاهداتش درباره‌ی رفتار پزشکان و مواجهه‌اش با مرگ، تاثیرگذارتر هم می‌شود.

دکتر تانفَر اِمین تونچ(٩١) می‌گوید این اثر برای پزشکیِ آکادمیک، به‌ویژه به عنوان ابزاری آموزشی در دوره‌های علوم انسانی پزشکی نیز بسیار ارزشمند است چراکه نشان می‌دهد که در رابطه‌ی پزشک و بیمار باید جایی برای همدلی، شوخ‌طبعی و شفقت وجود داشته باشد و همچنین روایت مخالفی با تصویر پزشک سرد و بی‌احساس ارائه می‌دهد. در به کهیرم خوش آمدید، دکتر کیپلینگ، فرهیخته، باهوش، اهل فرهنگ، شوخ‌طبع، همدل و صادق است و باوجود برنامه‌ی شلوغش، به نیازهای روانی و جسمی فلرا توجه می‌کند که درنهایت احترام متقابل و انسانیت مشترک آن‌ها را برجسته می‌سازد. اگرچه شخصیت‌ فلرا و دکتر کیپلینگ از پیشینه‌های اجتماعی و حرفه‌ای بسیار متفاوتی می‌آیند اما کهیر آن‌ها را به هم نزدیک می‌کند و پایه‌گذار دوستی‌ای می‌شود که در طول نمایشنامه شکل می‌گیرد. گفت‌وگوهای آن‌ها تاثیر عمیقی بر سلامت روانی فلرا می‌گذارد_شاید حتی بیشتر از درمان‌های پزشکی‌ای که دریافت می‌کند_و این مفهوم را منتقل می‌کند که درمان بیماری‌ها هم بدن و هم روح را دربرمی‌گیرد. درنهایت، این دو نفر دانش، درد و تجربه را با هم به اشتراک گذاشته، یکدیگر را کامل می‌کنند و به خواننده درباره‌ی ظرفیت‌های رابطه‌ی پزشک و بیمار می‌آموزند.


جمع‌بندی

هر یک از نمایشنامه‌های وند‌ی واسرشتاین با حسرت به بررسی وضعیت زنان تحصیل‌کرده‌ای می‌پردازد که تلاش می‌کنند هم زندگی شخصی و هم حرفه‌ای موفقی داشته باشند، آن هم در جامعه‌‌ی آمریکای دهه‌ی شصت تا هشتاد که باوجود جریانات فمنیستی و شکل‌گیری سبک زندگی مدرن و آزادانه، هنوز پر است از تبعیض جنسیتی و جنسیت‌زدگی. واسرشتاین به‌وضوح آشکار می‌کند که دوره‌های مختلف جریانات فمنیستی عاقبت چرخشی زده و زنان را در نوعی سردرگمی رها کرده؛ که باید به همه‌ی جنبه‌های زندگی خود برسند و اگر در شغل خود پیشرفت کنند و خانواده نداشته باشند، تنها مانده یا مادر و همسر لایقی نخواهند بود، اگر به خانواده‌ی خود توجه کنند، حس استقلال خود را از دست خواهند داد و مورد قضاوت جامعه‌ی مدرن قرار خواهند گرفت.

واسرشتاین در ساختارهای عموما ساده اما با استفاده از فلش‌بک و تعدد مکان، در ملودرام‌هایش نوعی حسرت و پشیمانی از انتخاب‌های زنان در زندگی را نشان می‌دهد. ترفند بازگشت به گذشته، بر بار این حس پشیمانی می‌افزاید و برگشت به حال و نگاه به آینده، وجود امکان انتخاب‌های متعدد را برای زنان نمایان می‌کند.

واسرشتاین از موضوعات فمنیستی زیادی حرف می‌زند که با شخصیت‌پردازی‌های واقعی و دیالوگ‌های طنزآمیز، راه را برای فهم بیشتر_خصوصا برای مردانی که با این موضوعات کمتر آشنا هستند_،تبادل نظر و تفسیر مخاطب باز کرده و سوال می‌پرسد که آیا واقعا باید همه‌چیز را با هم داشت؟ آیا باید حتما مادر شد؟ آیا استفاده از قرص ضدبارداری انتخاب موجه‌ای است؟ آیا فرصت‌های شغلی میان زنان و مردان یکسان است؟ آیا فمنیسم به انتخاب نوع لباس زنان و مجرد‌ماندن خلاصه می‌شود؟ و... بدین‌ترتیب، او این موضوعات را وارد پلات‌های ساده و مسائل خصوصی را با مسائل سیاسی و تحولات اجتماعی ترکیب کرده و در معرض نمایش می‌گذارد تا شاید آینده‌ای را برای زنان ایجاد کنند که بتوانند راحت‌تر حرف بزنند و انتخاب کنند_بدون اینکه در نتیجه‌ی هر انتخاب، از طرف جامعه احساس پشیمانی بر آن‌ها تحمیل شود. به‌قول خود واسرشتاین، انتخاب غلطی وجود ندارد و هر زن صرفا باید کشف کند که چه چیز برای او مناسب‌تر است.


پیشنهاد

برای نوشتن این جستار، صرفا از منابع و مقالات انگلیسی استفاده شده و خود نمایشنامه‌ها نیز به انگلیسی خوانده شده. به‌همین‌دلیل، پیشنهاد می‌شود که پژوهشگران آینده برای ترجمه‌ی مقاله‌های مربوطه و نمایشنامه‌های مهم‌تر وندی واسرشتاین تلاش کنند.


پی‌نوشت

(١) Wendy Wasserstein

(٢) Mount Holyoke College

(٣) M.F.A.

(۴) Yale School of Drama

(۵) Any Woman Can't

(۶) Uncommon Women and Others

(٧) Isn't it Romantic?

(٨) Tender Offer

(٩) The Man in a Case

(١٠) The Heidi Chronicles

(١١) The Sisters Rosensweig

(١٢) An American Daughter

(١٣) Old Money

(١۴) Third

(١۵) Welcome to My Rash

(١۶) Psyche In Love

(١۶) The Object of My Affection

(١٧) Stephen McCauley(1955-); نویسنده‌ی آمریکایی

(١٨) Nicholas Hytner(1956-); کارگردان و تهیه‌کننده‌ی انگلیسی

(١٩) Bachelor Girls

(٢٠) Pamela's First Musical

(٢١) Shiksa Goddess: or, How I Spent My Forties: Essays

(٢٢) Sloth

(٢٣) Self-help book

(٢۴) Elements of Style: A Novel

(٢۵) Complications

(٢۶) Helena Rubinstein Charm School

(٢٧) June Taylor

(٢٨) Feminine Mystique(1963)

(٢٩) Betty Friedan(1921-2005); فعال سیاسی-اجتماعی و نویسنده‌ی آمریکایی

(٣٠) Kate Millet(1934-2017); فعال سیاسی-اجتماعی، نویسنده و هنرمند فمنیست آمریکایی

(٣١) Germaine Greer(1939-); نویسنده‌ی استرالیایی

(٣٢) Professional Women

(٣٣) رویدادنامه‌های هایدی، وندی واسراشتاین، پرده‌ی دو، صحنه‌ی چهار

(٣۴) Fran: یکی از دوستان فمنیست هایدی

(٣۵) رویدادنامه‌های هایدی، وندی واسراشتاین، پرده‌ی دو، صحنه‌ی چهار

(٣۶) رویدادنامه‌های هایدی، وندی واسراشتاین، پرده‌ی دو، صحنه‌ی دو

(٣٧) رویدادنامه‌های هایدی، وندی واسراشتاین، پرده‌ی دو، صحنه‌ی یک

(٣٨) Judy Collins(1939-); خواننده و ترانه‌سرای آمریکایی

(٣٩) Cynthia Silver(1970); کارگردان آمریکایی

(۴٠) Joanne Bouknight

(۴١) Janie

(۴٢) Harriet

(۴٣) Marty Sterling

(۴۴) Joe Stine

(۴۵) Erica Munk; منتقد و ویراستار

(۴۶) Arielle Katz

(۴٧) Harvey Levine

(۴٨) Paul

(۴٩) Pulitzer Prize

(۵٠) Tony Award

(۵١) Heidi Holland

(۵٢) Seattle Repertory Theatre:

تئاتری با دو صحنه که آثار اورجینال و اجراهای نمایشنامه‌های معاصر بزرگ و کلاسیک را به نمایش می‌گذارد.

(۵٣) Playwrights Horizons:

تئاتر آف‌برادوی که آثار نویسندگان، آهنگسازان و ترانه‌سرایان معاصر آمریکایی را تولید می‌کند.

(۵۴) Daniel Sullivan

(۵۵) Plymouth Theatre

(۵۶) Sofonisba Anguissola(910-1004AP); نقاش ایتالیایی

(۵٧) Titian(1487-1576); نقاش ایتالیایی

(۵٨) رویدادنامه‌های هایدی، وندی واسراشتاین، پرده‌ی یک، پیش‌گفتار

(۵٨) Becky; یکی از دوستان فمنیست هایدی

(۵٩) Johanna Spyri(1827-1901); نویسنده‌ی سوئیسی

(۶٠) Georgia O'Keeffe(1887-1986); نقاش آمریکایی

(۶١) Iska Alter: نويسنده و استاد دانشگاه

(۶٢) Carol Rosen; ژرنالیست

(۶٣) Mordant Comedy of Manners

(۶۴) Rachel DuPlessis(1941-); شاعر و جستارنویس آمریکایی

(۶۵) Mimi Kramer; نویسنده‌ی آمریکایی

(۶۶) Pam MacKinnon(1968); کارگردان تئاتر آمریکایی

(۶٧) Joan Marcus

(۶٨) Pfeni

(۶٩) Gorgeous

(٧٠) Tess of the D'Urbervilles(1891); رمانی از توماس هاردی

(٧١) Merv Kant

(٧٢) Nick Pym

(٧٣) Zoe Baird

(٧۴) Lyssa Dent Hughes

(٧۵) Georgetown

(٧۶) Ulysses S. Grant

(٧٧) Judith Kaufman

(٧٨) Morrow

(٧٩) Walter Abrahmson

(٨٠) Quincy Quince

(٨١) Timber Tucker

(٨٢) Mandy Greenfield

(٨٣) Daniel Rader

(٨۴) Laurie Jameson

(٨۵) Woodson Bull, III

(٨۶) Michal Daniel

(٨٧) Medicine and the Arts

(٨٨) Flora Berman

(٨٩) Kipling Varajan

(٩٠) Radcliffe College

(٩١) Tanfer Emin Tunç; دانشیار گروه فرهنگ و ادبیات آمریکا در دانشگاه حاجتتپه در آنکارا، ترکیه


منابع

_Balakian, Jan; Wendy Wasserstein: A Feminist Voice from the Seventies to the Present, Cambridge University Press, Edited by Brenda Murphy, United States of America, New York(1999).

_Bookey Book Summary, Navigating Feminism and Identity Through the Decades

_Favermann, Mark; Third, the Final Play by Wendy Wasserstein, A Theatrical Mirror for Our time and Us at The Huntington Theatre Company(2008).

_Jon; Tender offer by Wendy Wasserstein, Essays for Student(2009).

_Tunç, Tanfer Emin; Commentary on Wendy Wasserstein’s Welcome to My Rash, Academic Medicine(2013).

_Wasserstein, Wendy(1950); The Heidi Chronicles, Vintage Books, A Division of Random House, INC. New York(1988).

_Wikipedia(https://en.m.wikipedia.org/wiki/Wendy_Wasserstein)

ادبیات نمایشیفمنیسمادبیات آمریکا
۱
۰
مرضیه پیرکلخوران
مرضیه پیرکلخوران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید