دوران دانشگاه بود که استاد برایمان توضیح داد در ادبیات جنایی معمولا قاتلها قبل از رسیدن به هدفشان باید با مقتول حرف میزدند و یک جورهایی علت کارشان را توضیح میدادند یا به طرف میفهماندند که قرار است بمیرد.
بعد توضیح داد که این مسئله یک نیاز اساسی آدمیزاد هست.
از آنجا فهمیدم حرف زدن چقدر میتواند مهم باشد و هست. اصلا همه چیز حرف و کلمه هست و مهم تر موقعی است که آن را بنویسی.
چرا سیاست مداران اینقدر وقت صرف دیدار و مصاحبه میکنند و مدام به دیدن آدم های پر نفوذ دیگر میروند؟ مگر تلفن چه اشکالی دارد؟
سیاست مدار آ تلفن را برمیدارد:
سلام، موافق هستید تا ده سال آینده کشور همسایهتان را به خاک سیاه بنشانیم؟
سیاست مدار ب در جواب:
نه والا، فعلا حوصله نداریم.
آخر چرا؟
.... و سیاست مدار ب تلفن را قطع میکند. کشور سیاست مدار آ عصبانی میشود و با هزار موشک بالشتکی کشورشان را با خاک یکسان میکند! مسخره بازی که نیست!
اما اگر این دو عزیز با هم دیدار میکردند. دست همدیگر را فشار میدادند و سیاست مدار آ حال خانواده وی را میپرسید و از چاییشان تعریف میکرد به جای خودشان همسایهشان بدبخت میشد که اتفاقا جمعیت کمتری هم داشت که این خب به نفع بشریت هم حساب میشد.
بالاخره هرجور حساب کنیم یک سری باید بدبخت میشدند.
پس دفعه بعد که دیدی عزیزی با هزاران دفتر و دستک و لباس اتو کشیده از هواپیمایی پیاده شد و دیدی وسط آن باند هواپیمایی صد نفد سرباز بدبخت با اسلحه زیر آفتاب ایستادهاند تا ایشان از جلویشان رد شود و احساس بزرگ بودن بکند بدان که همه اینا کاملا ضروریاند و احتمالا گروهی به تباهی کشیده میشوند.
حالا چه فردا چه ده سال بعد.