
در قلب آمریکای مدرن، جایی که هالیوود سراغش نمیرود، دنیایی وجود دارد که در آن تلویزیون ممنوع است، زنان مجبورند لباسهای بلند قرن نوزدهمی بپوشند و مردان معتقدند برای ورود به بهشت باید حداقل سه زن داشته باشند. این دنیا، قلمرو کلیسای بنیادگرای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان (FLDS) است.
مورمونها پیروان جنبشی مذهبی هستند که در دهه ۱۸۲۰ توسط جوزف اسمیت در ایالت نیویورک آمریکا بنیانگذاری شد. او ادعا کرد که تحت راهنمایی فرشتهای، الواحی زرین را یافته و آنها را به عنوان «کتاب مورمون» ترجمه کرده است. این کتاب در کنار انجیل، متن مقدس آنهاست. پس از قتل اسمیت - که در ادامهی درگیریهای متعدد با دولتهای محلی رخ داد - که خود بیش از سی همسر اختیار کرده بود، رهبری جنبش به بریگام یانگ رسید و هواداران او به سمت غرب کوچ کرده و شهر سالت لیک سیتی در یوتا را بنیان نهادند و این بین دست به جنایتهای متعددی زدند. چندهمسری همواره یکی از جنجالیترین آموزههای مورمونها بود که با قوانین ایالات متحده آمریکا مغایرت داشت. در سال ۱۸۹۰، کلیسای اصلی مورمون تحت فشارهای قانونی، رسماً چندهمسری را کنار گذاشت.

این تصمیم باعث ایجادِ انشعاب شد و گروهی که به چندهمسری پایبند ماندند، «کلیسای بنیادگرای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان» یا همان «افالدیاس» را تشکیل دادند. جمعیت این گروه در حال حاضر حدود ۱۰ هزار نفر تخمین زده میشود. در مقابل، کلیسای اصلی مورمون، که امروزه به «کلیسای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان» معروف است، به بزرگترین شاخه این آیین تبدیل شده و حدود ۶ میلیون پیرو تنها در آمریکا دارد. بنیادگراها در شهرکهای محصور و دورافتاده در ایالتهای یوتا، آریزونا و تگزاس زندگی میکنند و خود را تنها «مورمونهای واقعی» میدانند.
افالدیاس در قرن بیست و یکم نه تنها رویه چندهمسری و ازدواج با دختران زیر سن قانونی را ادامه داد، بلکه این جنایتها را در سایه قدرت مطلقه «پیامبر» خود، وارن جفز، به اوج رساند. جفز که رهبری این فرقه را در سال ۲۰۰۲ به ارث برد، خود را سخنگوی مستقیم خدا معرفی کرد و با زور ایمان، زندگی هزاران نفر را کنترل مینمود. او در عمل، ازدواج با محارم را نیز ترویج میکرد. آمارها نشان میدهد که جفز بین ۷۸ تا ۸۵ همسر داشته که دستکم ۲۴ نفر از آنها دختران زیر سن قانونی بودند و کوچکترین آنها تنها ۱۲ سال داشت. این جنایات در سال ۲۰۰۸ با حمله گسترده نیروهای تگزاس به مزرعه عظیم اعضای فرقه در شهر الدورادو، بار دیگر افشا شد.

رهبران این فرقه مثل پادشاهان مطلقه حکومت میکنند. آنها به بهانه «نجات روح»، زندگی اعضا را کنترل میکنند: از رنگ لباس تا نحوه آرایش مو و حتی انتخاب همسر. شدیدترین و بحثبرانگیزترین جنبه این فرقه، کنار گذاشتن صدها نوجوان پسر است؛ جایی که اصطلاح «پسران گمشده» متولد شد.
سنت جورج، یوتا. زک باورز، ۱۸ ساله، اولین باری که پایش را به آب دریا زد، نزدیک بود جان بدهد. نه اینکه شنا بلد نباشد، بلکه طعم شور آب او را غافلگیر کرد. در شهرکی محصور از فرقه بنیادگرای مورمونها (FLDS) که بزرگ شده بود، هرگز به او نگفته بودند آب اقیانوس شور است. او حتی معنی «رئیسجمهور» را نمیدانست و گمان میکرد افرادی به نام «بن لادن» و «صدام» فقط شخصیتهای فیلمهای ترسناک هستند.
زک یکی از صدها «پسر گمشده»ای است که از دیوارهای کورتنی - شهرکهای دوقلوی کلرادوسیتی در آریزونا و هیلدیل در یوتا - بیرون انداخته شدهاند. برآوردها حکایت از آن دارد که بین ۴۰۰ تا ۱۰۰۰ نوجوان پسر در دو دهه اخیر طعم این تبعید را چشیدهاند. بعضی از آنها فقط ۱۳ سال داشتند. آنها را سوار ماشین میکنند، میبرند به لبه بزرگراه و تنها میگذارند، بیآنکه پولی، لباسی یا خانهای داشته باشند.

سؤال این است: چرا فرقهای که مدعی «نجات» است، فرزندان پسر خود را قربانی میکند؟ پاسخ در یک عبارت خلاصه میشود: حسابوکتاب جنسی.
در آموزههای FLDS، یک مرد برای رسیدن به بالاترین درجات ملکوت باید حداقل با سه زن ازدواج کند. رهبران ارشد فرقه گاهی صاحب بیش از ۴۰ همسر فرزند میشوند و برخی بیش از پنجاه فرزند دارند. حالا تصور کنید در یک جامعه بسته، اگر هر مرد ارشد چندین زن بگیرد، طبیعتاً تعداد زنان به سرعت کاهش مییابد و بسیاری از مردان جوان طعمه میمانند .
راه حل رهبران فرقه برای این «بحران»، بیرحمانه و ساده است: رقبا را حذف کنید. پسران نوجوان و مردان جوان، تهدیدی برای سیستم چندهمسری هستند. چون اگر آنها هم بخواهند ازدواج کنند، برای زنان رقابت ایجاد میکنند. بنابراین، آنها را به بهانههای واهی تکفیر میکنند: برایشان «مجوز» ازدواج صادر نمیکنند، به آنها تهمت «نافرمانی» میزنند و نهایتاً آنها را در بیابان رها میکنند تا «برای همیشه گم شوند».

برنت جفز، خواهرزاده «پیامبر» سابق فرقه، وارن جفز، یکی از همین پسران بود. او در کتابش به نام «پسر گمشده» روایت میکند که چگونه خود وارن جفز - رهبری که ادعای عصمت داشت - او را از سن ۵ سالگی مورد آزار جنسی قرار داد و برای سالها به این کار ادامه داد، تا اینکه در نوجوانی او را از جمع بیرون انداختند. برنت میگوید: «وقتی از فرقه بیرون میافتی، به تو میگویند نه تنها خانوادهات را گم میکنی، بلکه نمیتوانی به بهشت بروی. برای من، مثل این بود که محکوم به جهنم شده باشم».
برای زک باورز، انتقال به دنیای بیرون شبیه سقوط در یک سیاره بیگانه بود. در خانهای که به سرپرستی گرفته شد، با نامادریاش، دبی هافینز، درگیر شد. دبی از او میخواست که زمین را درست تمیز کند و از مواد شوینده کافی استفاده کند اما ذهنیت زک که در فرقه شکل گرفته بود، به او میگفت این کارها «زنانه» است و نباید توسط یک مذکر انجام شود.

میان این دو جهان یک اختلاف فرهنگی عمیق وجود داشت. در حالی که مادر خوانده جدیدش به او میآموزد «در این خانه، حرف حرف من است»، وارن جفز از زندان، یا از مخفیگاهش در تگزاس، هنوز بر زندگی هزاران نفر حکمرانی میکند. او در سال ۲۰۱۱ در تگزاس به دلیل تعرض جنسی به دختران زیرسن قانونی به حبس ابد محکوم شد؛ پس از آنکه محکومیت قبلیاش در یوتا در پرونده «همراهی در تجاوز» توسط دیوان عالی یوتا لغو شده بود. او همچنان از درون سلول به عنوان «پیامبر» شناخته میشود.
زک باورز و برادر ناتنیاش حالا در حال یادگیری چیزهایی هستند که هر کودک دبستانی در نیویورک میداند: فرق بین «سالاد» و «ساندویچ»، نحوه صحبت کردن با یک دختر بدون اینکه او را «مار سمی» فرض کنند، و حتی معنی «هالووین».
برادرِ زک، اشعیا که ۱۷ ساله است میگوید: «آنها ما را «پسران گمشده» صدا میزنند. اما من گم نشدهام. من دقیقاً میدانم کجا هستم. دارم از یک کابوس بیرون میآیم».
روزنامه گاردین در گزارشی در سال ۲۰۰۵ پرده از ابعاد این فاجعه برداشت. جیم هیل، بازرس دادستان کل یوتا، در آن زمان گفت: «وقتی نسبت ازدواجها سه یا چهار زن به ازای هر مرد باشد، طبیعتاً زنان تمام میشوند. تنها راه حل این مشکل، طرد گزینشی پسرانی است که در مذهب نقشی ندارند.» اما فرقه روایت دیگری دارد. آنها مدعی هستند که این پسران به دلیل بزهکاری، گوش دادن به موسیقی مدرن، پوشیدن پیراهن آستینکوتاه یا داشتن دوستدختر اخراج شدهاند.
اما واقعیت تلختر است. بسیاری از این پسران، مانند «جیدون بارلو»، روز مادر برای سر زدن به مادرشان میروند و با در بسته مواجه میشوند. «پیامبر» به این مادران دستور داده که باید به طور کامل فرزند خود را طرد کنند. یکی از این پسران به لسآنجلس تایمز گفت: «به مادرم گفتم روز مادر مبارک. اما او گفت دور شوم. او گفت الان برای او مردهام.»

البته همهی داستانها به تلخی نمیانجامد. در شهر سنت جورج از ایالت یوتا، خانوادههایی مثل هافینزها درهای خانه خود را به روی این آوارگان داخلی باز کردهاند. سازمانهای غیرانتفاعی مانند «بنیاد تنوع» ماهانه مبلغی برای نگهداری از این پسران هزینه میکنند و به آنها کمک میکنند تا برای اولین بار در زندگیشان صاحب شناسنامه و شماره تأمین اجتماعی (معادل کد ملی) شوند.

زک به یاد دارد اولین باری که خانواده هافینز او را به سینما بردند، فیلم «من نفرت انگیز» (Despicable Me) بود. داخل فرقه، تماشای فیلم حرام بود. دوست زک یک بار یک دستگاه پلیر خریده بود، فیلمی دیده بود و برای اینکه گیر نیفتد، مجبور شد دستگاه را بیندازد دور. زک میگوید: «فکر میکردم نمیتوانم خودم باشم. اما در سینما دیدم که میتوانم. تازه فهمیدم فیلم دیدن چه قدر بامزه است وقتی مجبور نیستی آن را پنهان کنی.»
با این حال، نشانههای زخمهای گذشته هنوز باقی است. زک مدتی به الکل و ماری جوانا پناه برد تا به قول خودش با «استرس آزادی» کنار بیاید. کارآگاه گری انگلس از آریزونا میگوید: «این که پدر و مادری بتوانند بچه ۱۳ ساله خود را وسط بیابان پیاده کنند و دیگر هیچ وقت با او حرف نزنند، برای یک آدم عادی باورنکردنی است.»
حالا زک ۱۸ ساله است. دیگر مجبور نیست لباس زیر بلند بپوشد یا موهایش را طور خاصی کوتاه کند. در حیاط خانه، پیراهنش را درمیآورد و بسکتبال بازی میکند. او هنوز در حال یادگیری است که «عشق» بدون ترس از «تکفیر» چگونه است. او دیگر یک «پسر گمشده» نیست. اما در چشمانش هنوز میشود ردِ جستجوی بیپایان برای یافتن پاسخی به یک سؤال ساده را دید: «مامان، چرا من را تنها گذاشتی؟»
