ویرگول
ورودثبت نام
م.امین خ
م.امین خخواستم بفهمم، درک کنم اما گاهی سخت ترین سخت ها ما را به انتخاب حتی غلط مجبور میکنند. فیزیک خوان
م.امین خ
م.امین خ
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : بدون تو

همه چیز را نگفتم ما از ابتدا 4 نفر نبودیم درست یادم نیست، خواهر کوچکتری داشتم که گلی صدایش میزدم، گلی چیزی کمتر از گل نداشت در واقع گلی، مثل لاله خوش بویی در خانه ما بود. دامن چین چین گلی و عروسک زیبایش افسون عجیبی در زندگی ما داشت.

وقتی عروسک کوچکش را دوان دوان به سمت من می آورد انگار تمام دنیای را در آغوش من خدا قرار داده بود، وقتی پیچ موهایش را نگاه میکردم انگار موج های دریا در میان انگشتانم میرقصیدند.

یک روز سرد در خاطرم مانده که وقتی آمدم گلی نبود، قلبم آرام و قرار نداشت انگار چیزی داشت مرا اسیر میکرد، به سمت در رفتم که چیزی نفس را در گلویم حبس کرد. عروسک خونی گلی...

نفهمیدم چرا آدم وقتی ناراحت می شود دوست دارد روی زمین بنشیند اما من ناچار جلوی عروک گلی نشستم، زمین و زمان داشت چرخ میزد و گلی نبود. آخ گلی ... وقتی به خودم آمدم گلی نبود، خواهر کوچک من، گلی تو کجایی.

گلی خسته بود ... گلی نبود ... من دیگر بعد از عروسک گلی چیزی در ذهن ندارم دستم را به دیوار گرفتم و آرام آرام بلند شدم شاید گلی بیاید و بگوید عروسکم را گربه ربوده اما لخته خون روی عروسک را چه بهانه ای بیاورم تا دلم ارام بگیرد.

دوست عزیزی که این ماجرا رو خوندی و به این قسمت رسیدی،سلام! این متن یک نوشته سریالی هست که توی ذهن من داره شکل میگیره. بخشی از اون ناشی از اندوه من هست که همیشه در من بوده و با من زیست کرده و بخشی از اون از اجتماع شکل گرفته من جنازه این افکار رو سال هاست به دوش میکشم ولی زمان مناسبی دیدم که باری رو سبک کنم. ماجرای عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما ماجرای از تلفیق زشتی و زیبایی و دروغ و حقیقت هست.

نوشتهاجتماعیداستان سریالی
۰
۰
م.امین خ
م.امین خ
خواستم بفهمم، درک کنم اما گاهی سخت ترین سخت ها ما را به انتخاب حتی غلط مجبور میکنند. فیزیک خوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید