ویرگول
ورودثبت نام
ازاده اشرفی
ازاده اشرفی
ازاده اشرفی
ازاده اشرفی
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

فورتانوس داغ روی شیب جاده

بابا می‌گفت اسمش فورتانوس است. بعدها فهمیدم فوردِ تانوس بود. یک ماشین گنده و آبی‌رنگ که در کودکی من هم، قدیمی حساب می‌شد. عمومهدی خریده بودش. گمانم اولین ماشینی بود که خرید. از بس توی عمرش از این‌جور بی‌فکری‌ها می‌کرد، حسابش از دست‌مان در رفته بود. یادم است بابا غر می‌زد، این ماشین قدیمی را می‌خواهی چکار؟

و او دستمالش می‌کشید و می‌گفت "ماشین خارجی، حرف ندارد. ماشین فلانی و بهمانی بوده."

همین بود که به هفته نکشیده، ماشین را انداخت توی جاده‌ی پیچ‌واپیچ سیرچ که تمامش گردنه و گدار بود و سراشیب. آن روزها و سال‌ها انگار دل‌مان توی خانه بند نمی‌شد، که فکر امکانات نمی‌کردیم. هر چه داشتیم اسباب می‌کردیم و نه پی ویلا بودیم و نه باغ استخردار. راه کج می‌کردیم سمت جاده‌ تا یک صبح تا عصر جمعه را توی دهاتی بگذرانیم و فکر هیچ نباشیم جز آب و درخت و طبیعت. زیر باران سیزده‌به‌در آش می‌خوردیم و توی مرداد گرمازده می‌شدیم و خاطرمان نبود.

آن روز هم زدیم به دل جاده و عمومهدی هم فورتانوسش را گازاند و هر بار که سبقت می‌گرفت، از آن قیافه‌هایی می‌گرفت که روده‌بر شویم. یا با آهنگ نداشته توی ماشینش قر می‌داد، یا باد به غبغب می‌انداخت و یا فحشی به بابا می‌داد و غش‌غش می‌خندید و رد می‌شد. بابا همیشه در جواب کارهاش می‌گفت، "کاش بابا خواب می‌ماند." و من نمی‌فهمیدم یعنی چه.

آن روز هم ما بچه‌ها خسته از دویدن‌های زیاد، و زن‌ها خسته از بی‌خوابی‌ها و پخت‌وپز روی پیک‌نیکی و کوبیده پیچیدن و مردها نیرومند از استراحتی مفید، جمع کردیم تا برگردیم سمت خانه. که مامان‌ها ما را بچپانند توی حمام و صورت‌های آفتاب‌سوخته‌مان را کرم بزنند و دست‌وپاهای چاییده‌مان را ویکس بمالند و خواب‌مان کنند. و باباها پاهاشان را دراز کنند و بگویند آخ چقدر رانندگی کردیم و چه خسته‌ایم. فکرش را که می‌کردیم حال‌مان گرفته می‌شد. ننه‌آغا می‌گفت "حالا وسط راه نگه دارید هندوانه بخوریم." و ما می‌خواستیم تمام نشود این بیرون‌گردی یک روزه. بابا و عموها اما می‌گفتند "دم غروب است. کو تا برسیم." چقدر راه‌ها درازتر از حالا بود و چقدر طول می‌کشید این جاده‌های ناتمام، تمام شود. و آن روز بیشتر از همیشه. سربالایی روستا را که به سمت جاده بالا آمدیم، فورتانوس جوش آورد. می‌دانستیم مردها بلدند راهش بیندازند. دل‌مان قرص بود که همه‌فن‌حریف‌اند. راه افتاد اما هی جوش روی جوش. آخر از نفس افتاد فورتانوس، میان آن سراشیبی که ولش می‌کردی تا خود سیرچ عقبگرد می‌کرد. روشن نشد و باز عمومهدی دست از مزه‌پرانی‌هاش برنداشت. بابا حرصی می‌گفت ول نمی‌کنی توی این اوضاع؟

عمومهدی می‌گفت، جوش بزنم همین است، نزنم همین است.

بابا همیشه می‌گفت مهدی بلغمی است و من فکر می‌کردم بلغمی یعنی شوخ و شاد و خوش‌خنده.

زن‌ها کلافه و خسته بودند و ما خواب‌مان می‌آمد. طناب پوسیده عمومهدی هی پاره می‌شد و حتی بکسل کردن هم بی‌خود بود. آخرین‌بار که ایستاد عمومحمود شیب جاده را سُر خورد و دوید سمت تیرهای چوبی برق. ننه‌آغا صداش می‌کرد، الکی. عمومحمود کابل حایل تیر و زمین را از جا کشید. بابا لبخند زد که سیم بکسل پیدا شد. کف دست‌های عمومحمود غرق خون بود و چاکیده. فورتانوس را بستند به پیکان سبز بابا و آن لندهور آبی را کشاندند تا خود شهر. رسیدیم و عمومهدی گفت، چقدر خسته شدم. و قفل و زنجیر زد به فرمانش و رفت که بخوابد.

فرداش به دوست‌هام گفتم با فورتانوس عموم رفتیم سیرچ و از این‌که نمی‌شناختندش، غرق غرور بودم. انگار که همه آن قصه بازگشت را توی خواب و خستگی دیده باشم. فورتانوس هنوز برای من آن ماشین قدیمی آبی رنگی است که خیلی نرم بود اما چرخش برای عمومهدی نچرخید. فورتانوس هنوز هم برای من فوردِ تانوس نشده.

ماشیندنده عقب با اتو ابزار
۲۳
۴
ازاده اشرفی
ازاده اشرفی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید