در این سرزمین، حکومت و جماعتی هستند:
که دهه ها مالیدند، خوردند، و هر باری که جامعه خواست بایستد، سرکوب کردند، تطمیع کردند، و وعده اصلاح دادند، اما امروز، دیگر کسی فریب این واژه های پوسیده را نمی خورد. هيچ چيز عوض نشده، تنها "حيله ها" پیچیده تر شده اند.
آیا چاره ای جز جنگ هست؟ نه! اما مسئله این است :
چه نوع جنگی؟ با چه سلاحی؟ و برای چه آینده ای؟
آنچه از حاکمان دیدیم، نه اصلاح پذیری ست، نه شرم.
آن ها تا ته برد خود خواهند رفت. پس اين جنگ، جنگی ست تحمیلی به ما از سوی حکومت تمامیت خواه به ما مردم،،،
اما ما نیز اگر بی فکر و شتابزده بجنگیم، تنها صورت ظالم را عوض میکنیم، نه صورت جامعه را.
ما نیاز به فکر داریم، به واژه، به ایده به نقد.
به کسانی که شناخته نیستند، اما فکر میکنند،
وهمین فکر آرام آرام جهان را می فرساید.
گمنامی نقص نیست، امتیاز است، اگر صدای خود را از هیاهوی تایید طلبان بیرون بکشیم.
من یک فردم. بدون جایگاه، بدون تریبون، اما زنده ام، و این زنده بودن را با فکر کردن حفظ میکنم، با نوشتن با پرسیدن.
حتی اگر صدایم نرسد، خودم را فریب نداده ام.
این متن، نه فراخوان است، نه بیانیه حزبی.
فقط صدایی ست، که به دیگر صدا ها می گوید :
بمان، ببین، فکر کن،
دیر یا زود این تاریکی عقب مینشیند،.
(خشونت کور یعنی تکرار فاجعه)
اگر خودمون اهل قدرت شدیم، فرق مون با اونا چیه؟
تنها راه، جنگ آگاهانه ست،
با "فکر" با "اتحاد" با "مقاومت هدفمند"
ما شايد گمنام باشیم،
ولی اگر "فکر" کنیم این تاریکی عقب می ره