این متن هایی که این چند روز دارم مینویسم رو میتونم در گروه بی نظم ترین و به هم ریخته ترین نوشته هام بدونم چه اینجا و چه توی دفترم اما از این گذشته نیاز دارم به نوشتن یا شاید هم بشه گفت تنها سرگرمی که دارم نوشتنه ...
در بیحوصله ترین حالت خودم به سر میبرم آنقدر که کتاب جنایت و مکافاتی که با هزار بدبختی و مجبور کردن خودم ، شاید یک سومش را خوانده بودم بردم و پس دادم به کتابخانه چون حتی با دیدنش هم حالم بد میشد ،نمیدانم یک جور انزجار یا شاید هم شرم و عذاب وجدان از اینکه خیلی تنبل شده ام ..
حس میکنم کینه از بعضی آدم ها کم کم دارد توی قلبم پخش میشود و مثل جوهر سیاهی که در آب میافتد روحم را در بر میگیرد. خودم هم میدانم که برای رهایی باید ببخشم و این کینه بیشتر به خودم آسیب میزند اما نمیشود. حتی بارها زبانی گفته ام که میبخشم اما ته قلبم چیزی راضی به بخشش نمیشود و تا زمانی که نتوانم خودم رنج خواهم کشید ..

دوستم دیروز میگفت چرا از جنگ نمینویسی و من دلم میخواهد حتی برای چند دقیقه هم که شده از واقعیت فرار کنم ،از جنگ و مرگ و بمب ها فرار کنم و چندی بعد وقتی که همه جا آرام شد خواهیم نوشت ، من هم اگر نه دیگرانی هستند با قلم های شیواتر که مینویسند تا در تاریخ بماند ..

دلم میخواهد بروم پیاده روی اما حتی حوصله همان را هم ندارم و در بی رمق ترین حالت خود گرفتار شده ام ،از کتاب های درسی قرار میکنم آنقدر که وقتی چشمم بهشان میخورد احساس انزجار درونم قد علم میکند ..
دلم برای کلاس پانزده نفره دوازدهم تجربی ب تنگ شده است ،برای خنده های بی دلیل مان ،برای دبیر های مورد علاقه ام و برای پرده های صورتی کلاسمان ، برای اکیپ هشت نفره ته کلاس و..


آخر هفته بعد با یکی از همکلاسی هایم قرار دارم و خب با اینکه خیلی صمیمی نبودیم اما خاطرات جالبی با هم ساختیم و میتوانم اعتراف کنم که دلم برایش تنگ شده است و دیدنش میتواند کمی از این حال و هوا خارجم کند .
بعدترش هم تولد نازنین است ، میخواهم برای تولدش عروسک بگیرم یک عروسک اردک بزرگ که آن شب از پشت شیشه های عروسک فروشی انتخاب کردیم ، شاید برای خودم هم یکی عین آن را بخرم اینطوری یک عروسک ست با هم نخواهیم داشت ..
ظهر درست وقتی موقع حرف زدن با مامان از طرفداری بیجایش از یک نفر حرصم گرفته بود و بغض گلویم داشت آب میشد و به اتاقم پناه بردم دیدم گل پتوسم برگ جدیدی داده است و همین طوری میان گریه خندیدم و بعد از کار خودم به خنده افتادم ،از اینکه واقعا به قول دایی هنوز بچه ام .
راستی از شدت بیحوصلگی پناه بردم به یک سریال کودکانه (دیو و ماه پیشونی ۲ )ولی در کمال تعجب خوشم آمد و درگیرش شدم ،حداقل برای مدت کوتاهی از زندگی مزخرف فاصله میگیرم . این سریال یک جور هایی درباره افسانه ها و قهرمان های ایرانی است ولی در قالب داستانی جذاب که من یکی دوستش داشتم.

دیروز هانی کوچولو خانه مان بود و من مسئول سرگرم کردنش . با هم بادکنک باد کردیم و دانه دانه ترکاندیم ،البته من که نه همه شام را او ترکاند و غش غش خندید. نقاشی کشیدیم ،نقاشی پدر و مادرش را کشید و بعد من را ،ازش پرسیدم منو چه رنگی میکشی و پسرک با اندکی مکث مداد رنگی زرد را انتخاب کرد و مرا کشید هر چند موهایم کمی سیخ سیخی و بسیار کوتاه تر از حالت معمول بودند اما مامان معتقد بود بسیار شبیه خودم کشیده است ، و آخر هم من نفهمیدم کجای آن دایره کج و معوجی که روی بیضی درازی نشسته بود و دو خط چشمهایش را نشان میدادند شبیه من بود ؟!
بعد همانطور که از شدت شیطنت و بدو بدو کردن داشت بیهوش میشود روی پاهایم دراز کشید و من موهای کمی بلند شده اش را با کش های چهل گیس رنگارنگ بستم و وقتی کارم تمام شد او غرق خواب بود ، پسرک شیطان من :)

دنیای بچه ها بهترین جاییه که میشه از نحسی زندگی بزرگسالی دور شد پس خودتونو با بچه ها سرگرم کنید ،اونا بلدن چطوری شما رو از دغدغه ها و شلوغی دنیای بزرگسالی دور کنند...
بیست و دوم فروردین چهارصد و پنج /حَنانه