ویرگول
ورودثبت نام
Hananeh
Hananehحنانه ام . هجده سالمه نویسنده نیستم فقط نوشتن رو دوست دارم و هر از گاهی درباره چیز های مختلف می‌نویسم 🤍😁🪐
Hananeh
Hananeh
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

جاده ها را بلد بودی، زندگی را؟نه

شبیه ترین عکسی که تونستم پیدا کنم :)
شبیه ترین عکسی که تونستم پیدا کنم :)

یادمه وقتی هفت ،هشت ساله بودم گفتی می‌خواهی از این ماشین بزرگا بخَری . احتمالا اون ماشین بزرگ کامیون بود هر چند الان درست یادم نیست.

من آن موقع اصلا ذوق نکردم ،چرا؟چون واقعا فکر میکردم اون ماشین های خیلی بیشتر از ماشین ها معمولی در معرض تصادف و چپ کردن قرار می‌گیرند.به خاطر همین هم ترجیح میدادم یه پراید مثل همون ماشین قبلیمون داشته باشیم.

ولی ماشین رو خریدی. اون شب یه جعبه شیرینی خریده بودی و به عمه اینا شیرینیِ اون ماشین رو دادی. من حتی یه ذره‌ام خوشحال نبودم.

آخر شب گفتی: «بریم تا یه دور بزنیم با اون ماشین.» من می‌ترسیدم. همیشه تصورم این بود که اگه این ماشین چپ کنه چی؟ اگه ماشین‌های دیگه رو زیر بگیره؟ اگه وقتی داریم دور می‌زنیم کج بشه؟ می‌دونم شاید خنده ات بگیره، ولی این ها تصورات یه بچه‌ی هفت، هشت ساله بود، نه من الان.

خلاصه مخالفت کردم، ولی از ان‌جایی که معتقد بودی آدم باید بره تو دل ترس‌هاش، اهمیتی ندادی و دست در دست هم رفتیم کنار ماشین. بغلم کردی و نشاندی ام روی صندلیِ کمک‌راننده و در رو بستی و خودت هم سوار شدی.

من با کنجکاوی ماشین رو نگاه می‌کردم. همه‌چیزش برام عجیب بود؛ اون صندلی‌های بزرگ، فرمون سنگین، بوی خاصِ صندلی‌ها.

با استرس به خیابون خلوت نگاه می‌کردم و تمام ذهنیتم این بود که: «چقدر از زمین فاصله داریم؟» البته یه ترسی که از بچگی با منه، ترس از تصادفه؛ یعنی جوری که توی خیابون هر لحظه دارم اطرافم رو دید می‌زنم که مبادا یهو یه ماشین، موتوری یا دوچرخه‌ای از یه جا سر دربیاره.

خلاصه، ماشین رو راه انداختی و رفتیم توی یکی از خیابون‌های خلوت شهر. منم که کم‌کم ترسم ریخته بود، فرمون رو دست گرفتم. قشنگ لرزش دست‌هام اون موقع و ضربان قلبی که از هیجان بالا رفته بود رو یادمه. دست‌هات که روی دست‌های کوچکم نشست تمام استرسم ریخت و من غرق در لذتِ اولین رانندگیِ زندگیم شدم.

ما؟!
ما؟!

اون شب، حین رانندگی، برام آهنگ مورد علاقه‌ی جفتمون رو می‌خوندی؛ همون آهنگ معروف «دختری دارم شاه نداره» که همه‌ی دخترا باهاش غرق ذوق و لذت می‌شن.

و در آخر، با خریدن دو تا پیتزا و نوشابه‌های زرد و مشکی، رفتیم خونه‌ی خودمون. پیتزاها رو خوردیم و تو کلی منو خنداندی... و بعد، در حالی که داشتی بهم غر می‌زدی چرا اجازه دادم مادرت موهامو کوتاه کنه، خوابم برد.

از اون به بعدگاهی به آن ماشین حسادت میکردم و حتی به عموکه می‌توانست با تو همراه شود و من ناچار مجبور بودم چند روز را تنها بمانم .صبح ها به تنهایی و با سرویس راهی مدرسه شوم و شب ها تنها کیمیا ببینم و همانجا جلوی تلویزیون خوابم ببرد.تا برگردی. و وقتی برمیگشتی منی که تازه یاد گرفته بودم چای بریزم با فنجانی چای و خود شیرینی های دخترانه ام به استقبالت بیایم.

از آن روز ها ده سال گذشته است و من حالا یه دختر هجده ساله ام که هر بار چشمم به کامیون های سفید میخورد یا به آن جاده ای که اولین بار در آن رانندگی کردیم خاطرات در ذهنم به هول و ولا میافتند که مبادا اشکی در چشم های جمع شده و از گونه ها جاری شود.

حالا دیگر نه ان ماشین هست ،و نه آن دختر بچه؛ طناب نامرئی عشقی که سال ها پیش قلب هامان را به هم وصل کرده بود دیر زمانی است پاره شده .

و من ماندم شبیه همان ماشین قراضه ای که قلبش روز به روز بیشتر زنگار میزند و تلخی خاطرات نفسش را هر لحظه تنگ تر می‌کنند.

حالا همه حداقل یک ماشین دارند که مسیر پر پیچ و خم زندگی را با آن طی می‌کنند فقط من مانده ام در میانه راه ،جایی که تو را در پیچ و خم مسیر گم کردم .

نه اینکه نداشته باشمت ،نه ،تو هستی اما دیگر برای من نیستی .

درست شبیه آن کامیون سفید که فروختی اش به دیگری.

نمیدانم در این مسیر کدام یک از ما دیگری را فروخت ؟

من تو را به اجبار زندگی ؟

یا تو مرا به اولویت هایت؟

بگذریم احتمالا این تنها یک تصادف بود ،تصادفی که ناگهانی و خیلی هم غیرمنتظره نبود وقتی بدون آگاهی رانندگی کنی و در حین آن مدام درگیر بحث و جدل باشی معلوم است آخر همین میشود.

تو مقصر نبودی فقط اصول را یاد نگرفته بودی اما در این تصادف من بیشترین آسیب را دیدم و خود را قوی جلوه دادم.

در پیچ ها و دست انداز ها مسیر دستم را رها کردی و یادم ندادی چطور یک تنه رانندگی کنم .

اما بابا من یادگرفته ام زندگی همین است،ادم گاهی وقت ها از کسی به دل میگیرد که قشنگترین خاطرات را با او ساخته است.

حالا میخواهم بگویم درست است هنوز هم خیلی وقت ها از تنها بودن در این جاده ترس برم میدارد ولی بدان برای خودم راننده قهاری شده ام .

دنده عقب با اتو ابزارویرگول
۲۸
۹
Hananeh
Hananeh
حنانه ام . هجده سالمه نویسنده نیستم فقط نوشتن رو دوست دارم و هر از گاهی درباره چیز های مختلف می‌نویسم 🤍😁🪐
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید