سرم درد میکند،انگار یک صدای جیغ مداوم در آن پخش میشود. حوصله ندارم. اینترنت قطع شده و همه کارهایم مانده.
این ترم کلاس زبان را آنلاین برداشتم غافل از اینکه اینترنت را به این شکل قطع خواهند کرد و دسترسی مان به هر چیز را محدود . دیروز با هزار بدبختی و هوش مصنوعی های ایرانی توانستم کمی زبان بخوانم و آخر هم سر کلاس صدا ها قطع و وصل میشد و خش خش داشت .
هی مینشینم پشت میز که چند کلمه درس بخوانم اما تمرکز ندارم ،ذهنم به هم ریخته است ، انگار کسی توی دلم رخت میشورد. نمیدانم آخرش چه خواهد شد احتمالا باز هم چیزی تغییر نمیکند فقط چند ده نفر کشته خواهند شد . چندین جوان ، زن و کودک .
گفتم کودک یاد آنیلا افتادم ، دخترک هشت ساله دیشب که تصاویرش را دیدم درونم داغ شد و چشم هایم و بعد اشک شد روی گونه هایم . دخترک طفل معصوم شب را همراه خانواده برای بنزین زدن رفته بود بیرون . که ماشینشان متوقف میشود و بعد انگشتی نحس روی ماشه نشسته و شلیک میشود ، تیری از تفنگ پرتاب میشود و آنیلا را نشانه میرود .
انیلای مظلوم را ، عزیز دلم ، آن لعنتی که تیر را شریک کرد میدانست تو فقط هشت سال داری ؟ خودش فرزندی نداشت؟ خواهری ،برادری ؟ میدانست به فرشته ها می مانی ؟ آخر چه کسی دلش می آید به روی فرشته ها اسلحه بکشد؟
چقدر دلم برای پدر و مادرت میسوزد ،برای رویاهایی که در سر داشتی ،برای کتاب و دفتر های نصفه نیمه ای که تا ابد قلبشان را به آتش میکشد. تو را به کدامین گناه کشتند؟چه کسی تو را کشت؟ کدام حیوان وحشی از کدام گروه اینچنین بیرحمانه تو را کشت؟
آنیلا جان ،متنفرم از تمام کسانی که تو و امثال تو را اینچنین بیرحمانه پر پر کردند. متنفرم. از تک تک کسانی که باعث و بانی این خون های به ناحق ریخته آمد متنفرم .
عزیزکم ،تا همیشه گوشه ای از قلبم برای تو و همه آنهایی که به ناحق کشته شدند غمگین خواهد ماند و تو عزیز دلم ما را ببخش ،برای تمام کوتاهی هایمان ،برای تمام رویاهایت که به همراهت خاک شدند ما را ببخش ...

کاش هیچوقت اینجا به دنیا نمی آمدم ،دیگر خسته شدم از ایرانی بودن ،وقتی فکر میکنم همسن و سال های ما در هر کجای دنیا در آرامش زندگیشان را میکنند و ما در ایران،در قلب خاورمیانه هر روز شاهد اتفاقاتی عجیب تر و ناعادلانه تر هستیم میخواهم خودم را بزنم .

دیشب رفتیم بیرون تا کمی خرید کنیم تقریبا ساعت ده بود برادر کوچکم وقت پیاده شدن با خنده گفت: جای اگه من رو کشتن کنار عزیز خاکم کنید . قلبم ریخت . یک آن به آن شوخی ترسناک فکر کردم و بدنم به لرزه افتاد. یاد آنیلا افتادم و وحشت کردم و آن پنج دقیقه ای که رفت و برگشت برایم به اندازه پنج سال گذشت .
دلم برای نازنین تنگ شده ،چند روزی است که ازش خبر ندارم اصلا نمیشود تماس گرفت آنتن موبایلم هی قطع میشود ، از وضعیت پیامرسان ها هم که خبر دارید . بگذریم ..
چقدر پراکنده حرف زدم ،ذهنم هنوز هم پر از حرف است اما فعلا کافی است .
مراقب خودتان باشید و زنده بمانید 🤍🌿
دی ۱۴۰۴