
فکر میکنم حرف زدن من درباره این اثر یه کار بیهوده است ،چون کمتر کسی هست خصوصا توی این فضا که باهاش آشنا نباشه و تعریفش رو نشنیده باشه .
اما خب خواستم یه یادگاری ازش اینجا داشته باشم پس مینویسم .
این کتاب رو اولین بار دبیر ادبیاتمون بهم معرفی کرد . فکر میکنم سال دهم بودیم اما خب من ان موقع اصلا توی حس و حال رمان های قدیمی نبودم و هر چند وقت یکبار میرفتم سراغ کتاب صوتیش اما یکی دو تا اپیزود گوش میکردم و باز رهاش میکردم .
تا چند روز پیش که توی قفسه های کتابخانه دیدمش و تصمیم گرفتم اینبار جدی بشینم و بخونمش.یکبار برای همیشه :))
خلاصه، کتاب را پس از مدت زمان نسبتا زیادی به پایان رساندم و واقعا پشیمان شدم که دفعات قبل رهاش کرده بودم، من این چند روزه لحظه به لحظه همراه زری خودم را در آن خانه دوست داشتنی و رویایی شأن تصور کردم پا به پای او نگران شدم، عشق ورزیدم و غصه خوردم.
یک جای کتاب یوسف و خسرو بیرحمانه زری را متهم کردند به ترسو بودن .اما به نظرم زری ترسو نبود فقط عاشق بود .عشق زیادی که به یوسف و بچه هایش داشت او را وادار میکرد که برای حفظ زندگی اش در برابر بعضی کار های یوسف بایستد . مثل هر زن دیگری میخواست در آرامش بچه هایش را بزرگ کند و آن اتفاقی که نباید بیافتد نیافتد،که افتاد!

اما یوسف ، شخصیت مورد علاقه ام که گاهی از کارهایش اعصابم خورد میشد اما خب بعد میدیدم همین غیرت و وطن پرستی و کبک نبودنش اینقدر مرا جذب شخصیتش کرده است . و از همان اول کتاب میدانستم که آخرش یک بلایی سرش میآید و متاسفانه آمد.
قصه مرگ و خاکسپاری مظلومانه یوسف خیلی غم انگیز بود و الحق که چقدر اسم کتاب درست و بجا بود و چقدر سرنوشت یوسف شبیه سیاووش مظلوم شاهنامه است .
انگار اسم کتاب خود مرثیه ای است . من داستان مرگ سیاوش را نمیدانستم و بعد از اتمام این کتاب از سر کنجکاوی آن را هم خواندم و حالا نه تنها برای یوسف برای سیاوش هم ناراحت شده بودم...
ولی خب اگه تا به حال این رمان رو نخواندین باید بگم که ارزش یکبار خواندن رو داره(شاید هم بیشتر).
قسمت های جذابی از متن کتاب :




پایان
مُرداد ماهِ چهارصَدُ چهار
پ.ن: باورتون نمیشه من برای اینکه این عکس ها رو بذارم پنج، شش روزه هی میومدم امتحان میکردم ولی عکسه حذف میشد دیگه کم کم داشتم قید این پست رو میزدم.