اگر بمیرم یا زنده بمونم در هر دو صورت افتضاح میشه؛طاقت زندگی و مرگم نیست..
اگر بمیرم، اون دوستم که حاملهست ممکنه بخاطر فشاری که بهش میاد بچهش سقط بشه، آخه همینطوریش هم به سختی حامله شده؛ بعد من یه قاتل از دنیا میرم..
اگر بمیرم ممکنه همۀ توصیههایی که به دوستم کردم براش شکرآب شه و دوباره حالش بد بشه و بیش از حد وابستۀ پارتنرش بشه و خودش رو درش غرق کنه و احساسات بهش غالب بشن..
اگر بمیرم، استادم، استادم تا مدتها فراموش نمیکنه که من جوون بودم و از دنیا رفتم. یادش نمیره که بخاطر من از این افکارم چیزی به کسی نگفت ولی اشتباه کرد و باعث مرگم شد و خودش رو سرزنش میکنه، استادم...
اگر زنده بمونم یه دنیای تاریکِ پر از استرس باهام میمونه. ازدواجم مثل ازدواج آدمهای عادی نخواهد بود، بچهدار شدنم مثل آدمهای عادی نخواهد بود.
من برای انجام تمام اینها، پشت تمام این کارها کلی راز دارم که قابل بیان نیستند.
من از مسئولیت پذیرفتن خسته شدم. مسئولیتِ به دوش کشیدن دردهام...تنهایی...دوستش ندارم
این روزها مداااام توی سرم میگذره که «خودتو بکش!» ولی من نمیخوام قاتل بشم، من نمیخوام تمام زحماتم برای دوستم به هدر بره، من نمیخوام قولی که به استادم دادم رو زیر پا بذارم؛ ولی این حس اجبار برای زنده موندن حتی از خود زنده موندن هم بیشتر آزارم میده
دوستش ندارم
باعث میشه درونن بیشتر دلم بخواد بمیرم و
بیشتر توی سرم صدا بده که
«توروخدا خودتو بکش!»
