ویرگول
ورودثبت نام
نیلی
نیلی
نیلی
نیلی
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

مـ|ـحبـ|ـوس|شـ|ـدمـ

دوستم به تازگی اقدام به از بین بردن خودش کرده و وسط راه پشیمون شده و رفته بیمارستان.

من فهمیدم حالش خوب نیست، اما دیر فهمیدم و این کارو کرده بود. احساس میکنم کوتاهی خیلی زیادی کردم. احساس کردم کم بودم براش که باهام نیومد حرف بزنه و توی تنهایی خودش فقط به خودش آسیب رسوند.

از اون روز، هر روز میترسم نکنه کاری بکنه. میترسم حواسم بهش نباشه و اتفاقی بیفته. دارم زیر این بار له میشم. یذره که دیر به دیر آنلاین میشه دیگه نمیتونم تحمل کنم. حرف‌هاش برام هیچ تضمینی نیست که کاری نمیکنه.

درمانگرامون یکیه....بهم گفته من تظاهر کنم نمیدونم و اون بهم نگفته و درمانگرمون فکر کنه فقط خودشون میدونن، ولی من میترسم، خیلی هم میترسم. دلم میخواد همۀ ترس‌هام درمورد دوستم رو بیان کنم، اما میگه چیزی نگو.

اینکه حس کنی یه حرف پر از احساسات قراره تا ابد درونت بمونه و تو نمیتونی جایی درموردش بگی، نه اینکه نخوای، مجبوری که سکوت کنی خیلی عذاب‌آوره.

دلم میخواد فریادش بزنم. من نتونستم از دوستم مراقبت کنم. کفایت لازم رو نداشتم تا بتونم ازش مراقبت کنم. چه تضمینی هست که بعدن این لیاقت رو داشته باشم یا نه؟

دارم جون میدم. میترسم بهم دروغ گفته باشه که دیگه اون کارو نمیکنه و سعی داره بهتر بشه.میترسم مصمم‌تر بخواد بلایی سر خودش بیاره.

دلم میخواد چک کنم. از درمانگرم اطمینان بخوام که حواسش هست، بدونم من باید چیکار کنم.

دوستم هی جلسه رفتنش رو عقب میندازه، من از این موضوع میترسم. از هر کاری که میکنه میترسم

احساس میکنم بار زیادی از این مسئولیت گردن منه که دیگه نمیتونم تحملش کنم TTnTT

مثل شاخه‌های خشکیده در تمام تنم رسوخ کرده و تکان نمی‌خورد
مثل شاخه‌های خشکیده در تمام تنم رسوخ کرده و تکان نمی‌خورد

۷
۰
نیلی
نیلی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید