مغزم طرف من نیست. هر چیزی که بعنوان حامیِ زنده بودن درونم بوجود میاد رو به هر طریقی که میتونه خنثی میکنه، و بعد من دوباره باز هم نمیخوام که زنده بمونم.
یه وقتهایی وسط غم و غصه که دارم از فشارش لِه میشم، یهو یه شوخی جلوی روم میذاره، یا چیز دلگرمکنندهای رو یادم میاره که از اون حال درمیام.
دوستمه یا دشمنم؟
نمیتونم بفهمم. خیلی حرف میزنه و من بهش اعتماد ندارم؛ به مغز خودم هم اعتماد ندارم
