۲۸ صفر مصادف با ۳۱ مرداد بهم زنگ زدن که برم شرکت دوباره راهاندازی شده دقیقا روزی که میخواستم نماز جعفر طیار رو بخونم وقتی داستانی رو داخل یکی از کانال ها خوندم که یکی از صاحب کارخونه های بزرگ تعریف میکرد که روزی که ورشکست شده و بدهی بالا آورده بوده دم خانه آیتالله بهجت میره که ایشون بدون اینکه چیزی بگه خود آیتالله میاد و بهش میگه نماز جعفر طیار رو بخون که مشکلت برطرف بشه. منم نیت کردم که بخونمش روز جمعه که مستحب هم هست اما وقتی دیدم پدر و مادرم کمک میخوان برای چیدن محصول رفت کمک، که این بهتره تا نماز مستحبی تا عمل واجب، که شبش اون خبر رو شنیدم. دقیقا در اوج ناامیدی بودم فرداش که رفتم شرکت یه نخبه هم اومده بود و از دستاوردهاش صحبت میکرد باورم نمیشد در نیم قدمی و کنار یک نخبه نشستم!
بچه های تیم هم باورشان نمیشد نخبه!؟ اونم اینجا؟ چقدر با تواضع بود و خوب صحبت میکرد از دستاوردش در حوزه هوش مصنوعی علاقه مند شدم که بیشتر بدونم ازش، کسی که با استفاده از اختراعاتش در حوزه پزشکی جون انسان ها رو نجات میداد، یه وسیلهای درست کرده بود که سرطان سینه رو ۵ سال زودتر از ماموگرافی تشخیص میداد اینقدر زود که دکتر گفته بود اینقدر زوده که ما نمیتونیم کاری کنیم، نخبه ما هم گفته بود با اصلاح تغدیه و ورزش درست میشه!
یکشنبه هم میزبان هیئت هفتگی هم من بودم اونم چه اتفاقاتی افتاد!
هر هفته به نیت هر امام بود که بانی این هفته من بودم و به نیت امام زمان عج بود.
سخنرانی رو از کتاب "نماز مهمتر است یا امام زمان عج" برداشتم و دادم به یکی از بچه ها که وظیفه سخنرانی به عهدش بود. ایده رو داخل گروه گفتم که ۱۲ نفر از بچه ها یک حدیث از امام زمان عج بیارن و یک نفر هم مقوا بیارد که داخلش متن و دلنوشته برای امام زمان عج بنویسیم.
از جمله چیزهای که بچه ها یاد گرفتن این بود که امام زمانشان از امام حسین عج غریبتر هست
و باید به یاری امام حاضر خودمان برویم، اینکه آخر مراسم ها قرار شد همیشه دعای فرج بخوانیم، رفتم و ۱۲ اللهم عجل لولیک الفرج رو برای بچه ها چاپ کردم که بدم بهشون وقتی بعد سخنرانی جواب سوال ها رو دادن
برای مراسم هم با کمک بچه ها شیر کاکائو درست کردیم عجب چیزی شد👌
البته نمیخوام بگم که ریا بشه ولی خب مجبورم این نفس نمیگذارد🤨
شکلات 🍫 تختهای ترفندای بود که من انجام دادم برای شیر کاکائو که بهتر و خوشمزه تر بشه، وقتی با یکی از بچه ها رفتیم برای خرید شیر من پیشنهاد خرید کاکائو رو دادم خودمم درستش کردم که مثلا با تفاله گیر چای اول پودر کاکائو رو ریختم داخل اون و بعد الکش کردم که گوله نشه داخل شیر، و ایده کاکائو هم از من بود، خلاصه آماده شد و قرار شد سینی ها رو ببرن که خواستم خودم ببرم دیدم بچه های دیگه مشتاقن و منم دیگه اصرار نکردم.
حقیقتا ادامه ماجرا رو با شرم و خجالت مینویسم!
آخر مراسم بود که دیدم تعدادی از اون دختره که همرای من اومده بود خرید تشکر میکردن! تعجب کردم و یکم خشم بهاضافه ناراحتی از اینکه من کارا رو کردم من میزبان بودم حالا هر چند بعضی از بچه ها شیر آوردن و شیر های دیگه که هم خریدیم هزینهاش نصف نصف با همون دختره که همراهم اومده بود پرداخت کردیم! ولی خب من میزبان و بانی بودم! ولی از اون تشکر میکردن که شیر کاکائو چقدر خوشمزه شده!
که به خودم نهیب زدم خاک تو سرت کنن که کارهایی که کردی اگه برای رضای خدا و امام زمان عج بود الان ناراحت نبودی😒😏 هر چند با لبخند بودم و از اینم ناراحت بودم که اونا فکر نکنن من بیعرضه بودم نتونستم مدیریت کنم! از اینکه از تشکر نکردن ها یکم دلخور بودم و هم ناراحت اینکه چرا ناراحتم!؟ مگر برای خدا کار انجام ندادی؟! یاد حرف شهید هادی: اگر کار برای خداست پس گفتنش برای چیه!؟ در این افکار بودم که دستی به شانهام خورد و دختری که میخواست بره از من تشکر کرد و رفت و حالا بازم با خودم درگیر که چرا تو نیتت مخلص نبوده!؟
حالا نمیدونم واقعا چند درصد قبول شه یا نه ولی امیدوارم به فضل و بخشش،
ولی خداییش چه شیرکاکائویی شده بود👌😅

بعد از خوندن این داستان خواندن دعای فرج بعد نماز جزو روتین زندگیم شد.


