پردازش قوی

کلاسی نقاشی یا همون سیاه قلم بعد از چندین جلسه کشیدن دست که خیلی بی مورد بود بنظرم که خودم با رفتم سراغ چشم و دیگه سایه و پا رو نکشیدم چون بنظرم خوب نبود و اصلا نیازم نمیشد وقت تلف میشد این جلسه رفتم اتاق کناری پیش بچه های دیگه طراحی کنم که یه جین دختر دبیرستانی ان وقتی میگفت از ۱۵ نمره درس فیزیک ۲ نیم گرفته یاد روز های پر استرس و گیج دوران دبیرستان خودم میفتم،یکی دیگشون از برادرش که تازه ازدواج کرده میگفت که از ۱۶ سالگی دوست بودن و الان بهم رسیدن الان که میگفت یعنی ۲۲ سالگی (حالا من هی تو ذهنم بود بگم کاش باهم بسازن!خیلی دیدم از این عشق های افسانه‌ای که به ۶ ماه نرسیده) واقعا پسره ۲۲ ساله چی داره؟😐 که ازدواج کنه خودش ۴ تا دوست‌پسر داشت!!! اخه لامصب ۴ تا؟؟؟

بعضیا میمیرن برای ازدواج ولی به ۶ ماه نمیرسن یا تند تند قهر میکنه میره خونه باباش...

از کلاس امدم بودم مثل ادم های گنگ بودم مغزم قدرت اینکه این همه اطلاعات رو پردازش کنه رو نداشت گمونم به حرف دختره فکر کردم گفته بود که اتاق خواب دوستش بالکن داره که میشه ازش بالا کشید و اومد داخل اتاق که میگفت دوست پسره دوستش اینطوری میاد داخل اتاقش و دختره در اتاقم قفل میکنه!باورم نمیشه اینا حرف های یه دختر دبیرستانیه!!!

یا قرار دعوای پسر های دبیرستانی سر دختر که منجر به مرگ یکیشون میشه از قضا پسرخاله یکی از بچه‌هاست

واقعا به کجا ها رسیده زندگی ها؟

چقدر یک انسان بی فکر میتونه باشه!؟

سکوت .... باید کرد ادم حرفش نمیاد واقعا به این چیزا خیلی بده ادم هی بره دنبال هوای نفسش ...

قسمت بعدی:

استاد

-چیه

میشه تابلوم رو زودتر تموم کنیم که میخوام برم اون ور

-کجا

سوئد

-حالا چرا اونجا؟

نمیدونم مامانم گفته...

چقدر همه دارن میرن ...